من آنچه می گویید را باور ندارم...

من آنچه می گویید را باور ندارم...


من رفتــن خـورشیــــد را باور ندارم
این شــامِ بـی امیــــد را باور ندارم

صدها صدف را می گشـــایم تا بفهمید
من حبـسِ مرواریـــــد را باور ندارم

سروَم که می رقصم، نـه مثلِ بید لرزان
از بــــاد، تـرسِ بـیـــد را باور ندارم

هیهات اگر این قامت ام را خم ببینید
کُرنش به یک تهـدیــد را باور ندارم

طـوقِ اسـارت را پـذیـرفـتیــــد؛ اما
مـن از شـمــا تـقلیـد را باور ندارم

آزادم... از زندانِ بـی پـایـان نگویید
من آن چه می گوییــد را باور ندارم

حتی نفس های شما تردیدناک است
من در خودم تردید را باور ندارم...


مرتضی عزیزی
3 اردی بهشت 93




https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

/ 4 نظر / 30 بازدید
از طرف يک دوست

جناب آقای عزیزی بسیار زیبا بود. اپر اجازه بفرمائید از شما سوالی دارم. میخواستم نظرتان را در خصوص امید بپرسم. آیا اعتقادی به امید دارید؟ به آینده چگونه نگاه میکنید؟ و نظرتان در خصوص شکست در زندگی چیست؟ ممنون

سنگام

باورمان درد می کشد از ناباورانه های زمانی که گذرش را باور کرده ایم.

mana

هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه‌ای می رسی که زندگیت را روشن می‌کند

raindrop

سلام خيلي وقت بود كه به وبلاگتون سر نزده بودم مثل هميشه زيبا و تحسين برانگيز بود.