اعتقادی نمانده برایم
اما نمی دانم چرا
آوای اذان صبح که گوشم را می نوازد
هنوز همچون کودکان
چشمانم را می بندم
و دعا می کنم
سحرگاه امروز نیز
تو مهمان دعای من بودی
دعا کردم
برای تو
برای خودم
برای همه

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر