باز هم سحری دگربار
و چشمان خیس من بیدار
و روحم خسته از دنیای لاکردار
و قلبم شکسته از بی مهری دلدار

دیگر حرف هایم تکراری شده
آری
حرف زدن از عشق تکراری ست
سوژه های نو تر باید یافت
عشق خوب است اما
زیادش هم در مردمان تهوع بر می انگیزد
و من در خود
زیادش را تجربه کردم
و زیادش را بیان کردم
و مردمان از من بیزار شدند
آری
حرف زدن از عشق تکراری ست
سوژه های نو تر باید جست
امروزه دیگر عشق بر اسب کلام نمی نشیند
در ایامی که همه از یارانه سخن می گویند
و از قیمت دلار
و از  راه های مهاجرت
سخن گفتن از عشق بیهوده ست
عشق را کسی باور نخواهد کرد
عشق را کسی بر سینه زیور نخواهد کرد
سعدی چه زیبا گفتی:
"دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم"
ولی ای شاعر گرانمایه
این روزها این سخن همان به
که در کتاب های شعر باقی بماند
و مردمان بخوانند و به به بگویند
اما در مقام عمل
همگان زر را می پسندند
و هم صحبت زرگر می شوند
و هم پیاله ی او
و هم بستر او
و همسفر با او
و با عاشقان خویش حتی هم کلام نه...
که هم کلامی بر عشق او می افزاید
و عشقِ افزوده دردسرست
آری امروزه عشق دردسر است
برای معشوق
و دردی ست در دل
برای عاشق
و سخن نتوان بیش از این گفت

باز هم سحری دگربار
و من هنوز از زندگی بیزار...



جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید