گفتی: هنگامی که شادی ها و رنج هایت بزرگ می شوند
جهان در برابر چشمانت کوچک می شود...
آری، آری
کوچک شده جهان در برابر چشمانم
آنقدر کوچک که حتی راه نفس کشیدنم را نیز نمی یابم
آنقدر کوچک که خود را در آن اضافه می بینم
آنقدر کوچک که آرزوی جهانی فراخ تر را مدام به خاطرم می آورد
کوچک است جهانی که در آن
برای قبولی در امتحان عشق
باید دوپینگ کرد
و من از دوپینگ متنفرم
کوچک شده جهانم
کوچک و محدود
جهانی محصور در آه هایی که لحظه هایم را پر کرده اند
در اشک هایی که بی اختیار می آیند
و دیگر حتی حوصله ی پاک کردنشان هم نیست
آری کوچک شده جهانم
به کوچکی آرزویی که دیشب بارها از خدا خواستم
و جوابم نگفت
کوچک شده جهانم، آری
خدای من نیز گویا از پس این غصه ی بزرگ
کوچک شده
که کوچکترین آرزوی مرا برآورده نتواند کرد...
منی که از بزرگترین آرزوهایم گذشتم...
کوچک است جهانی که در آن تو در کنارم نباشی
جهانی که در آن عشق جوابم می کند
جهانی که در آن سردم می شود
و گرمای دستان تو فریادرسم نیست...
کوچک شده جهان من
به کوچکی یک کوچه ی بن بست
به کوچکی یک خودرو
به کوچکی جاهایی که در کنار تو نشستم
ای کاش زمان زندگی ام نیز
به کوتاهی لحظه هایی بود
که کنار تو نشستم
چرا که لحظه های دیگرش را نیاز ندارم...

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید