دو شب پیش دیدمت در خواب
هم آغوش بودی با کسی
چه زجرآور بود این کابوس
بیدار که شدم هزار بار شکر گفتم
که خوابی بیش نبود

امروز اما
هر چه تلاش می کنم
این کابوس لعنتی رهایم نمی کند
صبح به زیر باران رفتم
تا شاید قطره های باران بیدارم کنند
اما نشد...
این کابوس گویا پایانی را انتظار نمی کشد
بی شک این تعبیر خواب آن شب من است...
چه زود تعبیر می شوند خوابهای بد من...
ای کاش باز هم خواب بودم
ای کاش همین حالا بیدار می شدم...
ای کاش...
ای کاش...
خدایا، چه می شد اگر خارج از صف مرا می پذیرفتی...
از این در صف ایستادن خسته ام...
دیگر کاملا پژمرده ام...

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر