چه غم؟ چون بهار هست


همراه با بهار
همگام با شکوفه ی زیبا به روی دار
درهای بسته ی این قلبِ شکسته را
از نو به روی پاکِ خدا باز می کنم

با برگ های باغ
هم رقص می شوم
با بلبلان سرود دل انگیز وصل را
- هر چند در خیال -
بار دگر به نغمه ای آغاز می کنم

بی شک دوباره در هوس بارشی لطیف
با جنسی از طراوت باران نوبهار
این چشم های شِکوِه گر و پربهانه را
با ابرهای غمزده همساز می کنم

هم صحبتِ نسیم سحرگاه می شوم
همسایه ی درخت
هم جنس آفتاب
دست نوازشی به سرِ رود می کشم
با دسته های چلچله پرواز می کنم

گر قلب من به فصل زمستان جفا کشید
گر دل نحیف گشت، چه غم؟ چون بهار هست
اینک ببین چگونه به همدستی بهار
در قلبِ زار و خسته ام اِعجاز می کنم...

مرتضی عزیزی - 29 اسفند 90



( دوستان عزیزم ، بهارتان خجسته باد )

دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نیمایی