نگاهم که می کنی...

نگاهت را که دریغ می کنی از من
دلشوره هایم به وسعت اقیانوسی دل را فرا می گیرند
گرمای نگاهت را که ارزانی ام می کنی
رستاخیزی است که به پا می شود در قلبم
حضور و غیبت نگاهت هر دو زلزالی است...
نمی دانم...
نمی دانم چه رازی است نهفته در آن دو چشم
که عصمت دیدگانم را بدانها باخته ام
کاش صورتگری پیشه ام بود
تا از سِرّ چشمانت
جاودانه ای به یادگار می گذاشتم...

 

مرتضی عزیزی - 23 اسفند 90

سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید