ارمغان ثانیه ها...

مهربانی از سر می گرفتی
بی درنگ
حالم را در گذر تکرارِ ثانیه ها اگر می دیدی...

قطار ثانیه ها شتابان در گذرست
واگن هایش از نیاز لبالب،
خالی اما از حضور تو نازنین...

بختک شده اند ثانیه ها بر روح بی قرارم
تکلیف ندارند هرکدامشان گویا
جز این که دست به دست کنند
محموله ی غم را تا پایانِ نامعلوم...

ثانیه هایم بی تو با مفهوم چه بیگانه اند
با سپیدی چه ناآشنا
در نومیدی چه سرگردان...

فریادِ ثانیه ها پر از سکوت
گام هایشان سرشار از سکون
لبخند نمی زنند بر دلم این مزدوران تلخ چهره ی زمان...

بیرحمانه سنگین است بار این ثانیه ها بر دوش
و تو می گویی آشتی کن با ثانیه ها
نمی بینی مگر خصمانه در ستیزند با امیدم
شمشیر می زنند بر پیکره ی بی زره رویای زندگانی ام...

ناشکیبایی را به ارمغانم آورده اند این ثانیه ها
محال بود پذیرا باشم این ارمغان را
اگر نام تو از پس آن هویدا نبود
آری زیباترینم
ناشکیبای تو هستم
و بدین ناشکیبایی ام مغرور...


مرتضی عزیزی - 10 بهمن 90

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید