خنده ای قاه قاه کرد و سپس
تیغ بر گــــردن پرنده گذاشت
التمـــاس پرنــــده را نشنیــد
چون به پرواز اعتقــاد نداشت

مرغــک بی نــوا دلش لرزیـــد
رفتن از یک قفس به قربانگاه...
در خیال اش چه آرزوها داشت
آه از این بخت بی مروت... آه...

آن طــــرف تر غریبـــه ای پرسید
"کســــی از او شکایتی کــرده؟"
آن یکی گفت: "من چه می دانم؟
لابد او هــــم جنایتـــی کــرده..."

پســــری گفـــت: "من شنیـــدم که
صوت ناخوش دلیل کشتن اش است"
دیگـــری گفت: "می کشندش چون
چند تا شـــاخه ی درخت شکست"

داد زد پیرمــــردی آن ســـو تر:
"بکشید این پرنده را ! بکشید !
او خدا را به سخـــره می گیرد
باید او را به یک صلیب کشید !"

دختری گفت: "بغض من ترکید...
من ندارم به دیدنــــش عـــــادت
لااقــــل قبــلِ کشتن اش، او را
ببریدش به گوشـــه ای خلوت!"

عده ای گرمِ صحبت و منطق
عده ای در نزاع و در دعــــوا
ناگهان رنــگِ سرخ پیدا شد
رنگِ خونِ پرنــده ای تنهـــــا


مرتضی عزیزی
15 مهر 93


https://www.facebook.com/Parizad.Poems


*****
سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: چهارپاره