من آنچه می گویید را باور ندارم...


من رفتــن خـورشیــــد را باور ندارم
این شــامِ بـی امیــــد را باور ندارم

صدها صدف را می گشـــایم تا بفهمید
من حبـسِ مرواریـــــد را باور ندارم

سروَم که می رقصم، نـه مثلِ بید لرزان
از بــــاد، تـرسِ بـیـــد را باور ندارم

هیهات اگر این قامت ام را خم ببینید
کُرنش به یک تهـدیــد را باور ندارم

طـوقِ اسـارت را پـذیـرفـتیــــد؛ اما
مـن از شـمــا تـقلیـد را باور ندارم

آزادم... از زندانِ بـی پـایـان نگویید
من آن چه می گوییــد را باور ندارم

حتی نفس های شما تردیدناک است
من در خودم تردید را باور ندارم...


مرتضی عزیزی
3 اردی بهشت 93




https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل