گفتم... گفتا...

گفتم عــلاقـــه... گفتــــا ابراز می توان کرد...
گفتم که عشق... گفتـــا آغاز می توان کرد...

گفتم کـــه رازِ دل را تــا کــــــی نهان کنم من؟
گفتا کــه محرمــــی را همـــراز می توان کرد

گفتم که غصــه دارد این دل علاجِ آن چیست؟
گفتا کــه با خـدایـــــش دمســـاز می توان کرد

گفتم تمــامِ درهــــا بســتــه شــده بــه رویــم
گفتا که با کــلــیـــدی در بــاز مــــی توان کرد

گفتم که می هراسم... گفتا کـه دل قوی دار...
« پروا » اگر نباشد، « پرواز » می توان کرد

گفتم شکســته بالـــم... پروازِ من محال ست...
گفتا اگـــر بخواهــــی، اعجــــاز می توان کرد

گفتم که دوســــت دارم هم صحبـتِ تو باشـــم
گفتا که وقت تنگ سـت؛ ایجــاز می توان کرد...

گفتم مــــرو... به نازت کمتـــــــر مرا برنجان...
گفتا تو را نیازست؛ پس نــــاز می توان کرد...


مرتضی عزیزی
18 مهر 92

https://www.facebook.com/Parizad.Poems




*****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل