سرکه / شراب


در محفلـــی که رای من و تو حســاب نیست
بی شــک بدان که خیرِ تو در انتخـــاب نیست

آن صــــــورتِ لطیــــــف کــــــه دل را زِ تو ربود
یک نقشِ کاذب ســت ؛ بجز یـک نقاب نیست

دل را به نورِ کرمَـک شــب تاب خــــــوش مکن
آن جا که ظلمـت ست، یقیــن آفتــاب نیست

تو تشنــــه ای ؛ درسـت ؛ به دنبــالِ آب باش
آن ســو که می دوی اثری جز سراب نیست

رویای مبهم ی ست، که در خــواب دیده ای!
بیدار شــو عزیــزِ دلــــم؛ وقــتِ خواب نیست

از نوشِ این پیاله کجــا مـســـت مـی شوی؟؟؟
این سرکه است؛ جانِ خودم این شراب نیست...



مرتضی عزیزی



*****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل