خم سلسله ی یار

ای کاش که این سوخته دل حوصلـه می کرد
از سوزِ جدایــیِ تـــو کمتـــر گـلــــه می کرد

رفتی و فروریخـــــتـم؛ ای کــاش کسی بود
امدادرسانـــی پس از ایــن زلــزلــه می کرد

یاد آر دو چشمـی که چو گیسوی تو می دید
سلسال روان از خَــمِ آن سلســلــه می کرد

افسوس ندانست دلــت: زخـــــــم... دلم را
شمشیر نمی کرد که این فاصـــله می کرد

کشتیِ نگاهت همه جا رفــت ؛ چه می شد
گاهی سفری هم سوی این اسکله می کرد؟

بیهــوده چه نالــیـــــم ؟ که دل بایـــد از آغاز
فکرِ گـــــذر از سختــــی این مرحله می کرد...




(بی مخاطب خاص ترین شعرهایم)
مرتضی عزیزی
6 شهریور 92

https://www.facebook.com/Parizad.Poems




*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل