سلام بی پاسخ

سلامت می کنم ای دوست
می دانم سلامم را
که از ژرفای این آتشفشانِ کهنه قلبم برون خیزد
دگر پاسخ نمی گویی
که این آتشفشان خاموش باید کرد با سوزی
که از سرمای رفتاری
و یا از سردی سنگینِ گفتاری برون آید

 

سلامت می کنم از جان
سلامی بی طمع هرچند می دانم
که پنداری
در این دنیای پر تزویر و پر دوز و کلک
گاهی سلامی گر کسی گوید
سلام گرگ را ماند
که دندان های تیزش را
قفایِ پرده گفتار مهرآمیز خود مستور می دارد

 

سلامت می کنم اما
دگر پاسخ نمی جویم
که عادت کرده دیری گوشِ قلب من
به آوای غم انگیزِ سکوتِ تو
که رسم خوبرویان کی جز این باشد؟
وفا را با جفا پاسخ همی دادن
بنای باشکوه دوستی ویران همی کردن
بُریدن
روی گرداندن
ضمیر عاشقان خویش را در آتش افکندن
و ایشان را در این آتش به حال سوختن دیدن
پسندیدن...

 

سلامت می کنم جانا
سلامی ساده و بی غش
سلامی چون نسیم صبحگاهی بابِ طبعِ دل
سلامی چون نگاه دلربای کودکی معصوم در کوچه
سلامی چون هوای خوش پس از باران
سلامت می کنم از انتهای کوی دلتنگی
سلامم را پذیرا باش...

 

مرتضی عزیزی – 15 دی 90

پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نیمایی