خستگی خوبه یا بد؟


خستگی خوبه یا بد؟؟؟

در ادامه ی مطلب بخوانید...


****




خستگی خوبه یا بد؟؟؟

یادمه قدیم قدیما کلی طول کشیده بود با "خدا" کنار بیام. با خود خدا
نه ها ! با واژه ی "خدا"اونم نه به عنوان اسم. بلکه به عنوان صفت.
مثلا می گفتن "فلانی ماشینش خداست!"
یعنی ماشینش حرف نداره! خُب یه کم منطقیه.
از مفهوم کلمه ی "خدا" و صفت "خداگونه" می شه یه جورایی
حدس زد که صفت "خدا" مفهوم "بی نظیر" بودن رو دربر داره.


باز یادم می آد بچه که بودم برای اولین بار شنیدم یکی گفت:
"امروز یه کتاب توپ تو انقلاب پیدا کردم"
خیلی کوچیک بودم دیگه. اولش گمان کردم کتابه گرده شبیه توپه.
بعد که یه کم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که کتاب نمی تونه
گرد باشه. احتمالا کتابه درباره ی فوتباله.
خلاصه تنها چیزی که به ذهنم نیومد این بود که "توپ" یعنی "عالی".


مورد دیگه این بود که باز در عهد خردسالی برای اولین بار
از یکی شنیدم:
"دیروز هوس کردم برم سینما ولی پا نداشتم بی خیال شدم"
فکر می کنید عکس العمل من چی بود؟ اول به پاهای طرف نگاه
کردم دیدم هردوش سالمه. بعد فکر کردم شاید پادرد داره.
مثل پیرزنا که می گن: "ننه من پا ندارم از پله برم بالا !"
ولی اصلا به فکرم نمی رسید که "پا" تو این جمله مخفف "پایه"
هست و اونم یعنی "همراه"


اعتراف می کنم تا همین چند سال پیش با این سن و سال م
نمی دونستم "داف" یعنی چی. از پسردائی م یاد گرفتم
باز اعتراف می کنم چون واژه ی "خز" رو اولین بار تو اینترنت بدون
زیر و زبرش دیدم توی صحبتم با یکی از دوستام به جای
"خَز" (با فتحه) گفتم "خِز" (با کسره) و اونم کلی بهم خندید.
خودمم حسابی خندیدم. خوش گذشت؛ جاتون خالی


القصه؛ تو زندگی م با واژه های مبهم زیادی کنار اومدم:

دمت غیژ – کرتیم – دیفال – خفن – آچمز - جیگر- ییهو
زاغارت – ضایع – جوات – اوبس – پُلفُسُل – طلبه بودن
گرخیدن – گولاخ و...


جدیدا هم که به لطف دخمل ها !!! یه سری واژه های دیگه
اضافه شده مثل:

کوشولو – خوشمل (در بعضی روایات خوجل آمده) - عجیجم – عجقم
اصنشم باهات قهلم – نوموخام شداتو بشنفم - دوشت ندالم
شام نی خولم – قلبونت بلم – بی تبلیت - شلام –
پسمل ( جان؟؟؟ به پسرا می گن؟؟؟)
دوکس (همون دوست خودمون) – جونززززز (همون جون خودمون) و ...


در ادبیات کهن فارسی هم البته واژه هایی داریم که معانی متضادی دارن و بالاخره نفهمیدیم خوبن یا بدن؟
یکی از ای واژه ها "رند" هست:

گر بُوَد عمر به میخانه روم بار دگر
به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر (حافظ)

پارسا را هم این قدر زندان
که بود هم طویله ی رندان (سعدی)

یکی دیگه "صوفی" هست که در برخی از اشعار بار مثبت داره و در
برخی دیگه بار منفی :

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد (حافظ)

درِ صوفی دل ست و کویش جان
باده ی صوفیان ز خُمّ خداست (مولانا)

اما به جان خودم دیگه از این یکی کلافه شدم. این واژه منو
خسته کرده دیگه...
آره؛ همین واژه ی "خسته" رو می گم.
تا اونجایی که من و فردوسی و حافظ و دهخدا و معین و عمید
می دونیم معنای این واژه "تحلیل نیروی روحی یا جسمی"
در یک انسان یا یک حیوانه. شاید با معنای مجازی بشه در مورد
اشیاء هم استفاده ش کرد. مثلا به برادرمون یا دوستمون بگیم :
"با لپ تاپ زیاد کار کردی. خسته شده. بذار یه نفسی بکشه."

ولی جدیدا یه معنای دیگه ازش شنیدم که از لحاظ لغت شناسی هیچ
ربطی به معنای این واژه در ادبیات ایران نداره:
"خسته" با معنای "کارکشته" و "حرفه ای"

آخه قربونتون برم، یکی به من بگه اگه شنیدم:
"یارو معماره خیلی خسته بود."
من از کجا باید بدونم که معماره "حرفه ای" بود یا واقعا چون زیاد کار
کرده بود "خسته" شده بود؟؟؟

ای کاش مشکل همین یه معنی بود. به جان شما نباشه به جان خودم
چند تا معنی دیگه از خسته شنیدم که اصلا هنگ کردم.
بعضی جاها معنی ش مثبت بود بعضی جاها منفی!
بالاخره نفهمیدیم "خستگی" خوبه یا بد!!!

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر