کارِ عاشق سر نهادن بر حضیضِ خاک نیست

غزلی تقدیمی به یک دوست (آیدین قربانی)
زمانی که هوای دلش ابری بود...


غـــم به غـــم هـــای دگر "دنیــــا" بیفزاید رفیق
گشتــــه ای دلگیـــر از "دنیا" چو من شاید رفیق

نیک هستی؛ نیک خواهی بود؛ هیچ آزاده ای
پشت دستش را ز "نیکی ها" نمی خاید رفیق

"خوب بودن" را چه زیبا تجربــــت کردی... بدان !
"شر شدن" هم ممکن ست اما نمی باید رفیق...

می توانــــــــی جامه ات را زشـــت گردانی ولی
جامـــــه ی "زشتی" به اندامــت نمی آید رفیق...

گر چه شایــــد چنـــد روزی رذل گردی و سخیف
"رذل بودن" در وجـــودِ تــو نمـــــــی پاید رفیق...

کارِ عاشق سر نهادن بر حضیضِ خاک نیست
جز به طاقِ آسمـــان سـر را نمی ساید رفیق...


مرتضی عزیزی
پاییز 92

*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل