حرف های پر از درد من...

عزا و ماتـــم شــــان را کران نمی آید
بجز صدایِ خَشِ روضه خوان نمی آید

بسی به حــال عرب ها گریستند، ولی
به حال میهنِ خود اشک شان نمی آید

حدیثِ خُفتن شان در گمان نمی گنجد
و شرحِ غفلــــت شان بر زبان نمی آید

شبی کتاب به سر تا به صبح نالیدند
به قلب شان اثرش را نشان نمی آید

پُر است میهن مان از فساد و فقر و ستم
ولی دریــغ... صــدا از کســـان نمـــی آید

نشسته اند و نگه می کنند و می گویند:
"چه حکمتی ست امام زمان نمی آید؟"

چه شد که خانه تهی ماند از شجاع دلان
کـه رستمـــی دگر از سیستـــان نمی آید

هلا اگر به خـــود آییم، از عـــرب تـــازی
و از دیــار مغــــول ایلـــخـــــان نمی آید

به حرف های پُر از دردِ من تو خُرده مگیر
تویـــی که دردت از این داستان نمی آید...


مرتضی عزیزی


****

با احترام فراوان به شخص شخیص حسین بن علی
و یارانش که ایستاده مردن را ترجیح دادند.
این شعر ***فقط*** خطاب به کسانی است که از محرم
تنها به عزاداری اش دلخوش اند و از حسین فقط به
سِین سِین سِینِ اش تا ریتم شان بهم نخورد...

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل