یلدا

وای که یلدا رسید... دی هـــم ازو زاده شد
کاسه درین شب ببین پُر می و پُر باده شد

از دل تو دور باد هر چه غم و هر چه درد
کز دل پر مهـــــر تو , روح تـــــو آزاده شد

کم به خودت می رسی، مثل تو من نیز هم
در شب تارم اسیــــــر؛ غم که چو قلاده شد

در شب یلـــدا بیا تیــــــــــغ بر این غم زنیم
باید از این غم گریخت، دور از این جاده شد

در خــــــــم گیســـوی این شـــــام دراز و وزین
سخت ترین سخت ها سهل شد و ساده شد

دست به یلدا دهیم؛ باید از این فصل هم
رد شد و در فصل نو محکم و آماده شد...



مرتضی عزیزی - 30 آذر 91

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل