مشاعره - عشق

چون قلــم انــــدر نوشتــن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت...



مشاعره ای کوتاه بین من و پسرخاله ی خوبم "داماد" عزیز
که به نظرم شایسته آمد در پستی منتشرش کنم:


×××××××××××××××××(‌ داماد )××××××××××××××××××

گر بگویم نکته ها از عشق ، بس بیهوده است
تو ره خود میروی؛ گویی که این آلوده است

با وجود حرفْ نشنیدن ز سوی تو عزیز
مطلبی سربسته گویم که نباشد زان گریز

لحظه ای درخود شو و فارغ شو ازغوغا و شر
عشق را معنا بود جز کاهش رنج بشر ؟

مست گردی ، گر بگردی آشنا با عشق، تو
سخت سازی ، گر بسازی این بنا با عشق،تو

عاشقی گر تو ، کجا پس کوشش بی ادعا
عشق را معنا کنم من، مهر بی چون وچرا

از انرژی رفت قانونی که دنیا را گرفت
نه وجود و نه عدم، حالت به حالت پا گرفت

عشق هم اینگونه باشد همچو قانون بقاء
دم به دم می آیدو گاهی شود همچون شقاء

لاجرم هرگونه گردد عشق، جز پرواز نیست
ماجرا وشرح و وصف عشق،جز یک راز نیست

شک نکن در راز مانا ، چون که حتما حکمتی ست
عاشقی کن لحظه لحظه،عاشقی،خود رحمتی ست


×××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )××××××××××××××××××

نکته ها از عشق گفتن هیچگه بیهوده نیست
من ره خود می روم؛ چون نکته هایت نکته نیست

من شنیدم حرف، گر سربسته ور سرباز بود
لیک چون دستت نباشد بر سر آتش چه سود؟

در کنار یار خود هر لحظه ات باشد بهشت
دوزخ هجران کجا دیدی تو ای زیبا سرشت؟

گر که من هم پا به پایش راه می رفتم به باغ
گر که بودم دست در دستش؛ جدا از هر فراق

بر نُت "فا"ی حیاتم چون تو گر یک صاد بود
گر که من هم چون تو نام دومم داماد بود

گر کلامم را به گوش یار می گفتم چو تو
گر که با او می گرفتم در مناظر صد فوتو

گر که هجرانم چو تو یک هفته یا ده روز بود
گر که صحبت های من هم با کسی مرموز بود

گر نگاهم با نگاهش عشقبازی می نمود
گر که بخت من برایم شعر وصلی می سرود

چون تو من مثبت گرا و شاد و خندان می شدم
دم به دم با یار خود راهی گیلان می شدم

وین دایر می خواندم و ناپلئون هیل نیز هم
از بقا می گفتم و از آنتونی رابینز هم

لیک جز افسوس بر لبها ندارم هیچ من
همنشین دائم غم های پیچاپیچ من

عشق را گر کاهشِ رنجِ بشر نامیده ای
بی شک از فرهاد و مجنون قصه ای نشنیده ای

رنج ها بردند این عشاق تا عمقِ وجود
رنج شان خود عشق بود و عشق بود و عشق بود

رنج دیرین ست عشق و رنج شیرین ست عشق
در به روی راحت و آسودگی ها بست عشق

گر که کاهش بود در رنجوریِ عاشق چرا
هفت وادی دارد او و هر یکی رنجی جدا؟

عشق من هم مهر بی چون و چرا بود و تمیز
پس چرا و چون نباید گفت با من ای عزیز

عشق را یک راز خواندی آفرین ها بر تو باد
عشق را پرواز خواندی آفرین ها بر تو باد

عاشقی هایت مدام و خنده هایت بادوام
نام "مانا" بر دل تو جاودان و مستدام


×××××××××××××××××(‌ داماد )××××××××××××××××××


روزگاری،حال و روزم حال و روزی چون تو بود
روزها می رفت و دنیا سرد و میرا می نمود

عشق را بر چهار مبنا می شمردم همچنان
صبر و ایمان و امید و پاکدامانی در آن

ناگهان با تابش نوری درون قلب وجان
گشت واقع ،لطف آن پروردگار مهربان

تکیه زن بر چهار اصل عشق و خاطر خوش بدار
عشق را با جان و دل بر زندگانی کن نثار

زندگی همچون فصول سال، هان در گردش است
حکمت ار حاکم نباشد ،زندگانی چِندش است


×××××××××××××××××(‌ جناب یگانه )××××××××××××××××××



هرکجاشعری ببینم چون زعشق آیدبرون
خودبدونِ دعوتی مهمان کنم آیم درون

من ازاین تفسیر ِخودشوری دگر دارم به سر
چونکه ازاین عشق بسیاری کشیدم دردِ سر

عاشقی دیگرنمی ارزد دراین اوضاع ِ سخت
شعر ِخوبی گفته این داماد امّا دیر وقت

درگرانی سخت باید کارکردو کار کرد
یا که عاشق شد دلی را بیخودی بیمارکرد

عاشقی با جیب ِخالی روزگاری خوب بود
آن زمان معشوق در عشقش کمی محجوب بود

این زمان گر پول باشد عاشق ِرویت شوند
کورهم باشی به دنبالت حریصان می دوند

گرکچل باشی ولی درجیب پولت بیش باد
عاشقت گردند صورت هم اگر پُر ریش باد

ای بنازم پول را درمانِ هر دردست او
قد اگرچنداینچ عیبی نیست چون مردست او

شعر ِمن چون مرتضی از عشق میگوید ولی
او غزالش مانده در دریای شور ِ انزلی

این پسر خاله گمانم همسری دارد چو گُل
ازهمین رو شعر میگوید کنار ِسی سه پُل

چونکه او راضی است از همسر چنین شعری سرود
صد هزاران بار دامادو عروسش را درود



( با سپاس فراوان از جناب یگانه - دوست و استاد عزیزم - به خاطر تکمیل این مشاعره )



جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()