شاید حکمتی ست...

برگ های خزان...
قرار بود اندوهم را به آنها بسپارم
اما دریغ...
گویا برگ ها
به خزانه ی تنها دلخوشی من
دست یافته اند...

مرتضی عزیزی - 6 مهر 90

 

هـــرگز او را بــاز نتــــوان دیـــد، شاید حکمتی ست
مــحـــو شــد آن مایه ى امیــد، شاید حکمتی ست

ابــتــــدا و انتهــــایــش مــیــــوه ی ممنـــوعــــه بود
باید ایـــن تقـــدیر را فهــمیـــد، شایـد حکمتی ست

زیــنــتِ بســتــــــانِ دل بود آن گــــلِ زیبــــا، دریـــغ
دیگــری یکــــبــاره او را چیــــد، شاید حکمتی ست

ســــاز ناکــوک دلــــــم موسیقــی غـــــم را نواخت
او غــمِ این ســاز را نشـنیــــد، شاید حکمتی ست

ساغـــرم پُر گشـــت از صهـــبـــای او، امـــا رقیـــب
جام را تا آخـــرش نوشــیــــــد، شاید حکمتی ست

امتـــــدادِ عشــق بیهـــوده ســت، عقلــم بی امان
می کنــد قلــبِ مرا تهــدید، شایــــد حکمتی ست

از یقین چون در هــراس اســت این دلِ بیچـــاره ام
گشته او بازیچــــه ی تردیــد، شایــد حکمتی ست

تا کجـــا باید به "حکمـت" قلب را دلــخــوش نمـود؟
روی سر این شیـره را مالید:  شاید حکمتی ست؟

خسته شد روحم از این سیلابِ حکمتهــا، خــــــدا
کاش می شد تا ابد خوابید، شاید حکمتی ست...

مرتضی عزیزی - 1 مهر 91




تقدیم به دوستان خوبم:

http://www.persiancards.com/images/ecard/70.swf

یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل و سپید