بی تو سوختن...

این قلب را از عشــقِ تــو سرشــار خواهم کرد
در راهِ عشقـــت خویــش را ایــثـــار خواهم کرد

یـک بار اگــر حرفـــی سِــوای عشـق گفتم من
تا زنــده ام ایــن حــرف را انـکــــــار خواهم کرد

تـا لایــقِ دیــــــدارِ رخــســــــارِ تــو گـــردم بــاز
آیـیـنــــــه ام را پــــاک از زنــگــــــار خواهم کرد

من دیدگانـــت را نگــــه کردم، ولـــی کـــم بود
گـــر باز فرصــت شد نگه بسیـــــار خواهم کرد

حتی اگر صـــد ســـال باشــــد عمرِ من، آن را
تعویــض با یـک لحظــه از دیــــــدار خواهم کرد

گفتم به دنیا::«عاشقش هستم»؛ جوابـم داد:
«از خوابِ شیرین من تو را بیدار خواهـــم کرد»

دنیا اگر بر عشقِ من شوریده، باکـــی نیسـت
من یـــک تنـــه با لشگـــرش پیکـار خواهم کرد

گفتنــد و گفتــی اختیارست این جـهــــان، اما
چون عشق آمد، حملِ بر اجبــــــار خواهم کرد

هر چند «دلتــــنــگِ تــواَم» را گفتـه ام صد بار
من باز هـــم این جملـــــه را تکـرار خواهم کرد

امــــا اگـــــر بـــا دیدنـــــــم آزار مـــی بینــــی
دل را به «بی تو سوخـتـــن» وادار خواهم کرد

ناچیــز بود از دیدنــت سهمـم ، ملالی نیست
من قلـب را دلخوش به این مقـدار خواهم کرد

مثــلِ اسیــری مانــده در سلـــولِ تنهــــایــی
مــن دردِ دل با سقـــف و با دیـوار خواهم کرد

گر حالِ من اینگونه خواهی مـی پذیرم ، لیک
نفریــن بر ایــن تقدیـــرِ لاکــردار خواهم کرد...




مرتضی عزیزی 
غروب جمعه 17 شهریور 91

جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل