ادامه ی مشاعره با شاعر گرانقدر خانم نمائی مرتضائی:

(لطفا سه مشاعره قبلی یا حداقل مقدمه ی مشاعره اول را باز بخوانید )

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××

بی  چاره اند !
وقتی که یورش بردند ،
و دیدند ،
حاکمیت ِ مطلق که هیچ ،
حاکمیت نسبی هم باد هواست !!!!
با این همه یورش کنندگانی ،
که افتاده اند ،
در دام ِ این حصارهای بلند ،
این دام های افراشته !!!
نا چار ،
و بی چاره ،
افتاده اند در اسارتی خودساخته !!!



پاسخت را گفته بودم ، گوش می خواهد ولی
اندکی فکر و تمرکز ، هوش می خواهد ولی

نکته ات ، صد من یه غاز و حرفهایت بی اساس
از اساس و ریشه گفتم من ولی ای بی حواس

از دل و از ریشه و از هر چه که بنیاد توست
ریشه ات پوسیده و گفتم که این ایراد توست

نزد من انسانیت اصلا برابر نیست با
این زن ِ زیبا سرشت و دل سرشت و باخدا

گفته بودم لا ابالی هستی و هم معضلی
این چنین مردی ندارد ارزش دیدن ولی!

تازه من خوش بینم و خوش دیده ام این مرد را
مثل یک سگ تا تهش بوئیده ام این مرد را

مردها از ریشه و از ذات خود بی گوهرند
جز فقط وقتی که در دل عشق را می پرورند

مرد ها ، مرد ِ قدیم و مردهای غیرتی
یاد آن مردان به خیر ، آن مردهای حیرتی

مردهای این زمانه تا ته کرباسشان ،
غیرفعال و تماما مرده این آتشفشان

دل ندارد ورژن مردان ِ عصرِ هسته ای
بی دل و بی ریشه و بی هسته اما بسته ای

بسته بندی های رنگی ، ریش ها بی ریشه وُ
باید از ریشه زد این بی ریشه را با تیشه وُ

هی قیاسم می کند با سکه و پول این بشر
بر سرش باید زنم با شعرهایم هی تشر

مهریه ها گر نبود این مردهای دردری
می گرفتند مهر زن را بازی و هم سرسری

دم به دم تجدید می شد همسر و عشق و دل و
می کند این کارهایش این وضو را باطل و

بی خیالِ این همه غمباد ِ مانده در گلو
می کنم این خشم های کهنه را در دل فرو

می کنم من ول تو را ، دل واگذارش می کنم
تا بگویی شعر بعدی را شکارش می کنم



××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××

او کـه رویــش ســ
زای شیفتن است
گُــــلبُــنـی که صفای هر چمن است
نُــقـل هـر مجلس و هر انجمن است
مایــه ی اعتـــلای هـــــر وطن است
او که زریّن رُخ است و سیم تن است
فاش گویم که این وجود "
زن" است...

اوفـــتـــاده ، از آسمــان به زمـیـــــن
یک فرشــتـــه خودت بیـــا و بـبـیـــن
عالــــم و آدمــــش کنـــــــد تحسین
ضد هــــر باکتری چـــو آمپی سیلین
او که قلــــب مرا چـــــو راهزن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

او کـــه خــــود را فـــــــدای ما کرده
خویــــش را مبــــــتــــــلای ما کرده
عـــُمـــــر صـــــرفِ وفــــای ما کرده
صبـــــر بـــر هــــر جفــــای ما کرده
مادرست؛ بی خیالِ خویشتن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

رفتـــه بـــودم به خطــــــه ی گیلان
دیــــدم آنجــــا گروهی از نِســــوان
از جفـــــای جمــــاعــــتِ مـــــردان
شـــده از کـــار پشــتشان چو کمان
او که شمعی به حال سوختن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

او که امیـــــد بر مـــــی انگـــیـــــــزد
در جهــــــان اوســــت تحفــه ی ایزد
او کـــه از قلبــــش عشـــق ها خیزد
گـــاه از دیـــده اشـــــک مـــــی ریزد
او که آرامــشـــش گریسـتـــن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

گاه در مزرعه ســــت او چـــو حنـــــا
جودی اَبــوت؛ پِـــریــن ؛ نِــــل و جینا
یـــک قلـــــو باشـــــد از دو قلــــو ها
دختـــــرِ مهـــــربــــونِ پسرِ شـُجا(ع)
گــــاه آنِـــت کـــنـــــارِ لوسیَن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

گفت مانا که : خـــــــــوب ننوشتی !
زهـــره گفتــا: گــــریز از زشــتــــی !
گفت شــیــــوا : پینـــــوکیـــو گشتی
مگر از جــــــــــان خود تو بگذشــتی؟
مارلیک گفت : فِسانه ای کهن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

آری آری مـــــنـــــــــــوّره ســــــادات
ای که استــــاد شعــــری و ابیـــــات
تا نبــــردنــد مــــــرا به تعـــــزیــــرات
بس کنــیـــم این مشــاعره؛ صلــوات
تو که بُـــردی؛ مُـبَــرهَن و عَلَـن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...




×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××


چشم پوشی می کنم از شعرهای قبلی ات
من فقط می بینم این افکار ناب و عالی ات

آخرین شعر تو دارد قصه ای دیگر ز تو
می کنم این شعر خوب و پاک را باور ز تو

زن شبیه یک تبسم از خدای خوب توست
او فقط درمان درد ِ این دل آشوب توست

مهربان و خوش بیان و خوش زبان و دل عیان
می فروشد مهر خود را بر دل تو رایگان

می کند آغوش خود را باز بر غم های تو
می کشد بر دوش خود بار ِ دلت را جای تو

می کند هر شب برای این دلت دلواپسی
می کند حال دلت را بررسی و وارسی

تا که می بیند عبوسی ، مثل باران می شود
بر تو هی می بارد این خود را و بوران می شود

باد و باران دلش، طوفان ، قیامت می کند
دشت قلبت با هوایش خوب عادت می کند

در بهارش می شوی هر روز و شب شاداب تر
در شب تاریک او هی می شوی مهتاب تر

با تو هی مد می شود دریای آرام دلش
جزر اما می شود بی ماه رویت حاصلش

ماه شبهایش تو هستی ، انعکاس از آفتاب
بر دل دریای زن بی وقفه هی خود را بتاب

مردی و نامردی از مردانگی هایت بعید ،
می شود زن از دل و احساس خوب ِ تو پدید

مردی و یک شانه ی محکم که همجنس خداست
مهربان و مقتدر ، از بی وفایی ها جداست  

شیشه ای هستی  ولی از جنس نشکن ، ضد درد
خوب و با احساسی اما ، محکمی و مرد ِ مرد

مثل الماسی درخشان ، بی ریا هستی ، زلال
سخت هستی ، سخت ِ سخت وُ نشکنی و بی زوال

جلوه ی مهر خدا زن هست و احساسات ِ او
اقتدارش مرد و پیدا در نهانش ، ذات ِ او

مرد و زن هر دو خدا هستند و از جنس ِ خدا
نیستند این عضو ها از کل و از جزئش جدا



( با تشکر از خانم نمائی بزرگوار. واقعا این مثنوی حسن ختام خوبی بود برای این مشاعره)

شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()