ادامه ی مشاعره با شاعر گرانقدر خانم نمائی مرتضائی:

(لطفا دو مشاعره قبلی یا حداقل مقدمه ی مشاعره اول را باز بخوانید )

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××

یک عجیب الخلقه ، یک موجود جانی هست مرد
قد بلند و شانه پهن و گــنده اما پست مرد

لاابالی ، بی خود و بنجل ، فقط جا پر کن و
بنگی و تریاکی و یا میکشد یا مست مرد

چشمهایش ، دست هایش ، گوش هایش می چرد ،
کل اعضایش تماما با دلش همدست مرد !

می برد دل از تو اما می برد تا ناکجا !!!
تا کسی افتد به دامش ، تاکسی دربست ، مرد

تا که حرف ماندن و دل دادگی ها می شود
می کند کج راه خود را ، می شود بن بست مرد

ریشه اش حتی اگر هم ، ریشه ی شیطان نبود ،
می شود با او ولی همریشه و پیوست مرد

نسل ِ نامردان  و مردان هم فقط مرد ِ قدیم
رفته در این روزها ، این سال ها ،از دست مرد


×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××


با تو و قلب تو و دنیای تو ، روراست زن
تو دروغی هستی و اما تماما راست زن

نیستی همراه او ، هی پا به پا و دل دل و
تا ته ِ این زندگی اما بدان همپاست زن/ با تو ولی

تو فقط گم می کنی رد را و می پیچانی اش
می برد اما تو را تا قلب خود یکراست زن

هر چه تو پنهانی و هی در کمین و در قفا ،
مثل آب و شیشه و اشعار خود پیداست زن

تو حقیقت های تلخ و زندگی ِ خشک و محض ،
خواب شیرین و نه اما جلوه ی رویاست زن

نقش های مرد و زن تغییر دارد می کند
مردها نامردن و اما ، ولی آقاست زن

این تمام ِ زن نبود و روی دیگر دارد و
بیشتر از سادگی و خامی و اینهاست زن

گرچه پنهان می کنی این چهره ات را در خفا
او تو را بو می کشد ، مو می کشد از ماست زن

هر چه خواهد می شود ، هم رفتنت ، هم ماندنت
تا به حالا شد مهیا هر چه را می خواست زن


××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××


پاسخ هر دو شعر را در یک شعر خلاصه کردم.
این یک شعر از پس هر دو بر می آید: لبخند



یک عجیب الخلقه ، یک فرد روانی هست زن
مثل یک افعــی بلای زندگانــــــی هست زن

یک زبان دارد که طولش همچو آن خرطوم فیل
کاملا نا آشنـــا با بی زبــــانـــی هســــت زن

تـــوی مـــاراتُنِ بـــی پایان "حـــــرفیدن" بدان
قهرمـــان ثابـــت جام جهــــانی هســــت زن

توی باغ قلبِ خود تخمِ حسد می کارد او
در حســادت اوســـتادِ باغبانی هست زن

هیکلـــش عمراً نباشـــد لحظــــه ای در اعتدال
گه چو خرسی فربه و گه استخوانی هست زن

جثه اش چون فیل و مثل کودکان گوید سخن
بس که بچه ننه و لوس و مامانی هست زن

ســنِ یک بانــو کــجا از بیســــــت بالاتر رود؟
روز و شب در وهم و رویای جوانی هست زن

مانتو و کفشش همیشه آپتودیت؛ مغزش ولی
جــزو آثـــار قدیـــم و باستــانـــی هســــــــت زن

در پی روژ لب و ریمل و کوفت و زهرمار
یا به دنبــــال لباس آنچنانی هست زن

وای از روزی که او راننده باشـــد؛ الامان !!!
مثل عزرائیل جان گیرد که جانی هست زن

در عمل قلبش چو سنگ و دل شکستن کار او
توی حـــرف اما خـــدای مهربانی هســــت زن

فایل احساسات او باز و ولی ویروسی است
لیــک فایــلِ عقــــلِ او در بایگانی هست زن

اشک او گشته سلاحش وای از این اسلحه
توی تزویـــر و ریا شیطــــان ثانی هست زن

نه غلط گفتم؛ که شیطان در کلاس درسِ او
حاضر اســــت و اوستاد پودمانی هست زن

مرد اگر ســـر تا به پایــــــش را طلا گیرد؛ دریغ
زن نمکدان بشکند؛ از بس که نانی هست زن

نه کلامش مثل آدم باشــد و نـــه سیـــرتش
همچو آن رازی که تو هرگز ندانی هست زن!

مرتضی ! گویا که سر روی تنت سنگیــن شده
محض جانت تو بگو که :"آسمانی هست زن !"

جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()