ادامه ی مشاعره با شاعر گرانقدر خانم نمائی مرتضائی:

(لطفا مشاعره قبلی یا حداقل مقدمه ی مشاعره قبلی را باز بخوانید )

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××

زن ،
خیال می کند ،
دلیل خوبی ست ،
این حصارها !!!
برای حاکمیت ِ مطلقش !
بی رقیب !!!

نمی داند ،
سوگلی ها نشسته اند در خانه ...

____

دژهایی که به ظاهر محصورند با دیوارهایی بلند  !!!
از چشمها پنهان مانده است ،
در های ِ پشتی !!!
زیر زمین هایی ،
یواشکی ...




می کنم من یک اشاره تا ته آن را بخوان
هی نچرخان در دهانت این زبان ِ بی زبان

هی نکن انکار این مفهوم های ساده را ،
می کنی هی مغلطه ، هی آسمان و ریسمان ...

اینقدر من را نکن تحریک و هی حرفم نکش
حرفهایم مانده است و در گلویم استخوان

من فقط می گویم از انسانیت ، دلدادگی ،
تو ولی از حاشیه ، هی این چنین و آن چنان

زن به قدر زندگی می ارزد و هم قدر ِ مرگ
مردها  اما ، ولی ، حتی بگویی یک قران !

این سیاه ِ چاله های پوک و بی مغز و تهی ،
در دل ِ زن مثل چاهی کنده در یک کهکشان !!!

بی حضور بانوان این نسل ها می سوزد و
بی حضور مهرشان می گندد این روح و روان

گفته هم حتی خدا که این زمین را آفرید ،
کل این هستی ، جهان و کل ِ این کون و مکان ،

هدیه ای کوچک برای فاطمه بنت ِ نبی ،
هدیه ای  کوچک برای یک زنی که  بی کران ...



××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××


یواشکی های زنان را هم دیده ایم
و فهمیده ایم
و بخشیده ایم
اما فراموش نکرده ایم

از سوگلی ها گفتی
و چه جالب
که مشکل شما ونوسی ها با مریخی ها نیست
با هم سیارگان خودتان است
این سوگلی ها مگر هم جنس شما نیستند؟؟؟
دلهای کوچیکشان چه شد؟؟؟
اونقدر کوووووچییییکشان چه شد؟؟؟
"تنگ دل" توصیفشان کردی
"گشاده دل" به میهمانی اندر آمدند...
در سرسرای مریخی ها چه می کنند
این پرنده های وحشت زده از عمارت گورستانیِ ما؟؟؟


شعرها گفتی ولی پاسخ در آن روشن نبود
وصف ها کردی که جز لفافــــه پیچیدن نبود

نکته ها گفتم اگر پاسخ نمی دانی بگـو
در جوابم حاجتی به ماست مالیدن نبود

این زبانِ بی زبانِ من اگر در چرخش است
پس زبــان تو چرا فــارغ ز چرخیـــدن نبود؟

تو اگر توی گلویــت استخوانـــی داشتی
این همه شعر و غزل در حال باریدن نبود

من کجا انکار می کردم اگر مفهوم بود؟
هیچ مفهومی در آن شایان ارزیدن نبود

نزدِ تو انســــانیــت گشتــه برابر با زنان
مردِ بیچاره چرا شایسته ی دیدن نبود؟

عینک خوش بینی ات را لحظه ای گر می زدی
چشـــم هایت محــوِ آلبالــو گیلاس چیدن نبود

تو اگر از گوهر مردان خبر می داشتی
کار تو با یک قرانی مرد سنجیدن نبود

یا اگر گویی که مرد ارزش ندارد، حاجتی
به علیه ش واژگانت را بسیجــیــدن نبود

بی حضور بانوان این نسل ها می سوزد و
بی حضور مرد اصلا در جهان این "زن" نبود

گوئیا از یاد بردی خلقـــــتِ خود را ؛ مگــــر
خلقــتــت از استخوانِ دنده هایِ من نبود؟

یا چو آدم شد پدید، الباقیِ خاکش مگر
خلقِ حوا را تمامــا ً محتـــوای تن نبود ؟

مهرِ زن "سکه" شده خانم؛ کمی در باغ باش
بی حضور "مهـــر" و "سکه" روح گندیدن نبود

فاطمه بنت نبی را هم پدر باشد رسول
بی وجود آن پدر، بر دُخـــت بالیدن نبود

گرچه در مذهب نباشــم صاحبِ آرا ولی
جمله ی "لولاک" را محتاجِ پرسیدن نبود

نـــام آن صدیقـــه آوردی زبانــــم دوختی
توی کل کل جای آن صدیقه نامیدن نبود

پس به پاس حرمتش دیگر نمی گویم سخن
بحـــثِ مذهـــب آمـــد و جولانِ جنگیدن نبود


جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()