در وبلاگ شاعر توانا خانم نمائی مرتضائی مطلبی خواندم
با عنوان "دل گنده ها"، طاقت نیاوردم و جوابیه ای نگاشتم
که ایشان نیز ادامه دادند و من نیز بیشتر ادامه دادم و
مشاعره ای شکل گرفت.

تاکید می کنم که من معتقد به تساوی کامل حقوق زن و مرد
هستم و حتی قداستی در زن می بینم که در مرد تا آن حد وجود
ندارد و آن هم به دلیل "مادر" است.
مادر من یک "زن" است و همین کافی است که من احترام
فوق العاده ای برای زنان قائل باشم. گاه حتی دوستان می گویند
که تو فمینیست هستی و من هم ابائی ندارم که اینگونه خطاب
شوم اگر معنای فمینیسم همانطور که در فرهنگ لغات آمده "تلاش
برای ایجاد مساوات بین حقوق زن و مرد" باشد.

این مشاعره صرفا و صرفا برای من جنبه ی طنز دارد. همان کل کل های
هر روزه ی مردان و زنان که شاید هیچ کدامشان هم جدی نباشند.
به مفاهیمی که در شعرهای این پست بیان کردم خودم هم اعتقاد
ندارم و صرفا یک شوخی شاعرانه است. پس لطفا اگر خانم هایی
می خواهند جدی برداشت کنند نخوانند.

خانم نمائی هم در وبلاگشان تاکید دارند که این ها فقط شعرست
و بیان کرده اند: "ما از همین الآن بگیم که آقا، پرچم سفید!!! صلح!!!"

پس این مشاعره را با صلح بخوانیم:

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××


مردها دل بزرگی دارن!
اونقدر بــــــــــــُــــــــــــــزُرگـــــــــــــــــــــــــــ،
که گاهی هزاران نفر جا می شن توش!

ولی زنها دلهای کوچیکی دارن،
اونقدر کوووووچییییک،
که فقط یه نفر توش جا میشه،
حتی گــــاهی،
اوووووووونقدر،
کوچولو میشه،
که اون یه نفر هم توش جا نمی شه...


××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××

و گاه بینیم که در این عمارت بزرگ
حتی پرنده ای پر نمی زند.
متروکه ای
بی روح
معبر ارواح سرگردان

و گاه بینیم که در آن کلبه ی کوچک
کاباره ای بنا می شود
ازدحامی عجیب
سر شب عاقلان را بدان راه دهند
و آخر شب مستان را از آن بیرون اندازند....

 

خوب گفتی که دلی دارد چو اقیانـــوس مرد
جایگاه کوســـه و دلفیـــن و اختـــاپوس مرد
نه چو برکه جای ماهی های ریزست و وزغ
بلکه با امـــواج و با طوفان شده مانوس مرد

 

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××


مردان ،
آنقدر ،
جا باز کرده اند برای این و آن ،
که گشاد شده است دلهایشان ...

و زنان ،
آنقدر ،
کسی را راه نداده اند به دل ،
دل تنگ !

گاه اگر پرنده ای پر نمی زند در این عمارت بزرگ ،
از نخواستن عمارت نیست !!!
از نخواستن پرنده هاست !!!!!!!!!
می ترسند ،
از ارواح ِ پرندگانی که ،
سربریده در این گورستان دفن اند ...

و ببین ،
دل ِ زن را !
چه می کند این کعبه ی کوچک ،
که هر کس طواف می کند ،
حاجی می شود ...




مثل یک رویای شیرین زن ، ولی افسوس مرد !
مثل یک خواب ِ پر از وحشت و یک کابوس مرد

مثل یک قدیسه ، روحانی و مهرانگیز و خوب
مثل یک شیطان ولی از ریشه اش منحوس مرد

زن شبیه پله ای سوی خدا هست و ولی
پله ای دیگر شبیه زن ، ولی معکوس ، مرد

زن فقط گلبول قرمز ، زن فقط گلبول ِ عشق
در مقابل انگل و بیماری و  ویروس مرد

زن حفاظت می کند از دل ولی این مرد ِ رذل ،
می گذارد اشتراکُ ، ... هرزه ! بی ناموس ! مرد

هر چه زن زیبائی است و هر چه امید است و عشق ،
می کند از زنده ماندن عشق را مأیوس مرد



××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××


حتی اگر مرد
دل را
محصور بلندترین حصار کند
چونان دژی مستحکم
باز در امان نیست
از تهاجم ِ زن...
چنگیز است یا اسکندر؟؟؟
چه بیرحمانه می تازد
این شهرآشوب
و چه ظالمانه به آتش می کشد
شهر مصیبت زده ی دل را
و عجب که باز سرزنش می کند که :
"تو هر کس را به دل راه می دهی" !!!
این مرد نیست که به دل راه می دهد
این زن است که با هزار تدبیر یورش می برد
( و تدبیر را مکر هم خوانده اند )



از کجا این قصه ی زن را کنم آغاز من؟
تازه سازم داغِ قلبِ مردهـــا را باز من؟

گویم از حوا که محضِ خاطر یک دانه سیب
نازهـــا بنیـــاد کـــرد و داد آدم را فریـــــب؟

آخــــر ای زن این همـــه میوه درونِ باغ بود
من نمی دانم چرا آن سیب قلبت را ربود؟؟؟

تو مگـــر آبستــــن نوزاد بودی کز ویار
مرد را گفتی برو آن سیب را بکن بیار !

از همان اول تو کردی مرد را بدبخت، زن!
یاور ابلیس گشتـــی، لاف پاکی تو مزن!

تو مگو مردان چو شیطــــانند!!! از بـــدوِ وجــــود
دست تو با دست شیطان داخل یک کاسه بود

وصف گویی مردها را که فلانند و فلان!
انگلند و رذل هستند و چنینند و چنان!

ما خدا را وانهـــادیم از صـــلای عشقِ تو
ازچه مردان را لقب دادی بلای عشقِ تو؟

آری، آری، زن اگر رویای شیرین هست و بود
در سر فرهاد این رویا چنین شیرین نمود!

وانهی فرهاد را کاو عشق گشته شهرتش
همنشین خســـــرو گردی تو برای قدرتش!

حال انصافا بگو که پلــــه ی معکــــــوس کیست؟
آن که سازد از وجودش عشق را مایوس کیست؟

سمبل عاشق کشی هستی تو ای گلبول عشق!
درنیاور پیش مـــردان بـــاز هــــم بامبـــــول عشق!

بس کن ای زن تو چه دانی معنی ناموس را؟
تو چه دانی معنـــی بیمـــاری و ویـــروس را؟

پهلوانان جهــــان همــــواره مردان بوده اند
خود نیاسوده ولی ناموس شان آسوده اند

جمعِ بیماری شناسان هــــم که مردانه بُود
علم طب چون گوش ماهی، مرد دُردانه بُود

پاپتی هاشان مونث ، راس شان اهل ذکور
ابن سینـــا، زکـــریا،‌ فلیمینـــگ و پاستـــور !

تو که گویی مرد اهلِ اشتــراک و هرزه است
با که باشد این شراکت؟ یک زنِ لذت پرست!

مثل یک قدیسه دانی بانوان را؟ ایست! ایست!
های تانیثِ تو خود دنبالـــه ی قدیس نیست؟؟؟

بس کن این تعریف های بیخودی را خواهرم
گر که زن تکریم شد، از مرد باشد این کرم!

من دگر حرفی ندارم، لیک محضِ اضطرار
الفـــــرار و الفـــــرار و الفـــــرار و الفـــــرار

پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()