بفهم...

و باز می آیی
و باز می روی
و باز هم...
گذر زمان کارساز نیست
بهانه می گیرد
بهانه ی تو را...
و شب دوباره لوس کرده این قلب لامذهب بی مروت را
و آن دو همدست بارانی اش...
و نجوای این موسیقی
که قرارم می دهد
و بی قرارم می کند...

بفهم ای قلب زبان نفهم
بفهم...
که او برای همیشه رفته است...
برای همیشه...
و دیگر از جام چشمانش نخواهی چشید...
جدایی را بفهم...
قسمت را هضم کن...
و آنگاه هر چه می خواهی ناله کن
ناله هایی از سر عجز
و نه از سر اشتیاق...
...



وَ چشمان محتاجـــــم اینــــک ترست و
قلم خون نویســـــای ایــن دفتــرست و

دلارامِ نــامـــــت دمـــــادم بــه لــبــهـــا
و نقــش لبــت روز و شب در سرست و

چه تنــگ ســـت بـــاغ امــیـــدِ مــن اما
بیابــــان محنـــــت چـــه پهنــاور ست و

نه گــردد رهــــا قــلبــــم از دامِ رویــــت
نه شــوقــی به دامِ بــت دیگـــرسـت و

چنان تلــخ گشــت این جــدایــی برایم
که محصولش عشقی جنون آورست و

چــه بسیــار گشتــه نیـازم به تــو کــه
نیــازم بــه ایــن زندگــی کمتـر ست و

حقیقــت چنــان روشـن اما چه سودم
کـه آنچــه نــدارم به آن بــاور ســت و...



مرتضی عزیزی - 3 شهریور 91

جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید و غزل