در شعر قبلی کمی با رسانه ی ملی نامهربانی کردم.
آن شعر را در سایت آوای دل برای انتشار گذاشتم.
دوستان مدیر در آوای دل مرحمت فرموده حذف کردند.

بسیار اندیشیدم پس از این اقدام ایشان...
و به این نتیجه رسیدم که حق دارند.
جفا کردم در حق این رسانه ی نازنین.

محض عذرخواهی از ساحت این رسانه و جبران مافات
این مثنوی را نوشتم.

تقدیم به صدا و سیمای عزیز که مثل پدربزرگم دوستش دارم...
امیدوارم مرا ببخشد...

صدای ما و سیمای ما

 

صد هزاران آفرین و صد هزاران مرحبا
بر تو بادا ای صدای ما و ای سیمای ما

در شلم شوربای دنیا راهِ تو راهِ فلاح
شاهراهی تا حقیقت کرده ای تو افتتاح

بس که پاکی و زلال آیینه ی حق گشته ای
"جام جم" را بی گمان معنای مطلق گشته ای

باشگاه طنز تو فاخرترین طنز جهان
خنده بازارت ز خنده می دهد دل دردمان!

فیلم های بی مثالِ تو کجا تکراری اند؟
جمله های میهمانانت کجا اجباری اند؟

قلب هامان را تو با طاعات آذین کرده ای
باغ جنت را برای ما تو تضمین کرده ای

بس که ذکرست در تو، گشته شادمان اهل قبور
مثل یک تسبیح باشد کنترل از راه دور

مجریانِ خوب تو   اِندِ مرام و راستگو
چهره هاشان هم مدام آراسته همچون هلو

صدای ما و سیمای ما

این کانال های اجانب جمله آویزانِ تو
هیچ چیز تازه ای از خود ندارند؛ جان تو

می کنی تولید تو دائم؛ ولی آنها کپی
داخل برنامه هایت می کنند آندوسکوپی

فیلمنامه می نویسی؛ رونویسی می کنند
هر چه می سازی تو، آنها هم تاسی می کنند

لیک، وقتِ گفتنِ اخبارِ ایران و جهان
مثل خر در گل فرومانند این تقلیدیان

دیگر آنجا چون تو پاک و صاف و صادق نیستند
از خبر گویند آنچه باشد ایشان را پسند

بهرِ تحریفِ خبر با هم تشکل می کنند
مردمان خویش را همواره اُسکُل می کنند

این کانالهای اروپا گشته سوت و کور؛ حیف...
مردم بیچاره اش قربانی سانسور؛ حیف...

ما ولی با حذف و سانسور جملگی بیگانه ایم
تو مثال شمعی و ما جملگی پروانه ایم

بین این معشوق و عاشق نیست چیزی در خفا
هیچ سرّی را خداییش تو نپوشانی ز ما

توی اخبار تو دائم کسب وجدان می کنیم
ساعت وجدانمان را با تو میزان می کنیم

تو کفِ برنامه هایت مانده اند این کافران
تیکه می ندازند از فرط حسادت هر زمان

تابلو باشد! فرنگی ها حسادت می کنند...
واسه شان عادت شده؛ کی ترکِ عادت می کنند؟

گاه و بیگاه از لجت بر ساحتِ تو تاختند
روی کانال های نازت پارازیت انداختند...

لیک توفیقی نشد این جمعِ اعدا را؛ زرشک!
تا جدا سازند امواج تو را از ما؛ زرشک!

ای خدای مهربان دست من و دامان تو
ای که چیزی در کفم نامانده جز ایمان تو

ما بهشتت را نمی خواهیم اگر در آن مکان
همجوار ما نباشد این صدا سیمایمان...


مرتضی عزیزی – 30 مرداد 91

 صدای ما و سیمای ما

دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: طنز و مثنوی