سروش محمدی


گل هــای قشنــگِ باغ را بوئیدنــد
از باغِ زمیــن نبــود او،  فهمیـــدنـد
تا جمعِ فرشتگـان فراخوانده شدند
از گلشن ما سـروش را هم چیدند...


چهارشنبه صبح بود که به فیس بوک رفتم و دیدم که دوست شاعر و
ترانه سرایم سروش محمدی شعرهای مرا در صفحه ی فیس بوکم
لایک کرده.

این شعر را:
افسوس که چشم من تو را سیر ندید...

و این ترانه را:
اونقدر تنگه دلم برای چشمات که نگو...

و جمعه بود که شنیدم در حادثه ای پرواز کرد
و من بودم و شب و مرور مطالبش در فیس بوک
با چشمانی نمناک...

و گاه چه باریک است مرز بودن و نبودن کسی...
زود رفت و رها شد...
همو که ماجرای عشقش بی شباهت به ماجرای من نبود...



و این ترانه اش را به یاد آوردم :


بذا تا نفس نفس هام، توی عمقِ این جهنم، سرفه های اژدها شه
حالا که شبا درازه، بذا تا رَگای شعرم، لقمه ی دراکولا شه

 ناز شست اون شکارچی، که من و هدف بگیره... اینجا دیگه جای ما نیس
ای غزال مست بیشه، بیا با گولّه برقصیم، زندگی راز بقا نیســـ…


و نظر خودم را در سایت بیشه زیر ترانه ی سروش عزیز:

× مرتضی عزیزی: ترانه زیبا و مبتکرانه ای بود. وزنش خوب بود.
قافیه هاش هم خوب بود. کلا لذت بردم از این ترانه ی نو. درود...


و پاسخ کوتاه و پرمهر او را:

× محمدکاظم محمدی- سروش: ممنون مرتضی جان


و یادم نمی رود که هم او بود که در ابتدای آشنایی مان در سایت بیشه
اولین نقد را بر شعر من نوشت:

ببین کنج دلم غوغاست بی تو
وجودم غم ز سر تا پاست بی تو...

× محمدکاظم محمدی- سروش: سلام دوست من... قلمت پایدار
اما کاش کمی امروزی تر می نوشتید... گستاخی ام را ببخشید

و جواب خودم را که:

× مرتضی عزیزی: این چه حرفیه جناب محمدی
بزرگواری فرمودین نظرتونو گفتین. چشم... گرچه تو دیروز گیر کردم
ولی سعی می کنم امروزی بنویسم...
 
و این خاطرات است که روح را خراش می دهد پس از رفتن کسی
وگرنه او که رفت و راحت شد...
و ما منتظر...
تا عقربه ی مرگ چه زمانی واپسین ساعت عمر ما را نشانه گیرد...


روحش شاد...

شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()