باز هم تمامی دیگر ...
و آخرینش نیز حذف شد...
همان آخرینی که هر روز بارها به تماشایش می نشستم...
دیگر هیچ مطلبی از تو برای نمایش نیست...
درست مثل صفحه ای که نخستین روز گشودم...
آن روز هم هیچ مطلبی نبود...
و چه عذابی ست تماشای آن چه بر من گذشت
در فاصله ی میان این دو هیچ...
نازنین... جاودانه خواهی ماند در من
باید با غم عشق تو سوخت و ساخت...
حالِ من گویا عزمِ لبخند زدن به تغییر ندارد...
شکرخند لبان تو جاودانه باد...


اگه سبو شکست عمر تو باقی
که اعتبار می تویی تو ساقی... 

 
چه از همه جا بی خبر است
صفحه ای که هر روز به من می گوید
"اگر می شناسی اش پیغامی برای او بفرست"...

سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر