خدا هست و اشک هست و...

احساس مرا درباره اش اگر می خواهی
کویر را در اندیشه  مجسم کن
و بی کسی را
و تشنگی را
آنجا که امید را نیز
از کوله بارت دزدیده اند
آنجا که ایمانت را
- صدقه ی سرِ بی خردی -
ذبح کرده اند...

به هر سوی می نگری
آَشنایی نمی بینی
به هر سوی قدم می گذاری
جز سراب و وحشت خبری نیست
و خستگی
آری؛ خستگی
از همه چیز
از همه کس
رمقی نیست دیگر
راه رفتن در این بیابان بیهوده است...

آن هنگام ست 
که زانوهای بی جانت را
بر زمین رها می کنی
و سپس دست هایت را
و بعد از آن پیشانی ات را...
و اشک هایت را نیز
که خاک بیابان را گِل می کند...

تصور کن...
در این سجده گاه خستگی ات
گرمای دستی را بر پشت خود احساس می کنی...
سر از سجده برمی داری
اما با وجود این همه اشک
سیمایش قابل شناسایی نیست
قطره های دیوانه را که پاک می کنی
چهره ای می بینی از ملکوت
این چهره زمینی نیست...
این دست ها بر شانه هایت
گویا تمام هراس را را از تو می زداید
و تو را از تمام هراس ها...
دیگر از هیچ چیز واهمه نداری
و از هیچ کس...
این چهره زمینی نیست...

آری
احساس مرا درباره اش اگر می خواهی
گرمای این دست های آسمانی را تصور کن
رمضان را می گویم
که در حضیض بی ایمانی ام
هنوز گرمابخش قلب نا آرام من ست...

مادرم می گوید
وقتی به دنیا آمدم
شب اول رمضان بود
رازی ست شاید
که وقتی به هیچ چیز دیگر اعتقادی ندارم
این ماه با آمدنش
صفابخش روانم می شود
و به گفته ی مولانای عزیزم
دهانی را می بندیم
تا دهانی دیگر
لقمه های راز را
- شاید -
بلعیدن آغازد
و طفل جان را از شیر شیطان بازگیریم تا
- باز شاید -
به مقام انبازی ملائکه نائل آییم...

خوش می آیی ای ماه پر از خاطرات من
خوش می آیی ای که در خلال تو
حضور خدا ملموس تر است
به شب نشینی کلبه ی من که می آیی
درست همان زمانی ست
که پروردگارم را حس می کنم
نزدیک تر از رگ گردن به خود...

مرتضی عزیزی




رمضان و خاطرات زیبا وسحرهای رویایی و رومی و شجریان...

این دهــان بستی دهــانی باز شـــد
کـو خـورنده‌ی لــقمـه های راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوی خوان آسـمــانی کن شـــتاب

گـر تــو این انبان ز نـان خــالی کـــنی
پـر زگـــوهــــر هـــای اجــــلالی کـــنی

طــفل جـان از شـیر شــیطان بــاز کن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلک انـــباز کــن

چند خوردی چرب و شیرین از طـعــام
امـــتحـــان کــن چـــند روزی در صــیام

چــند شــب ها خواب را گشتی اسیر
یــک شـــبی بــیدار شــو دولـــت بـگیر

مثنوی معنوی - مولوی

http://www.aksup.ir/images/0dshw6eb8yckaswzky7.wma



رمضان سال پیش
خدا بود و اشک بود و خیال او...
رمضان امسال
خدا هست و اشک هست و...
باز هم اشک...


چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر