پاک نکن!!!

دل می کنیم از چند اسکناس
و بلیطی می خریم
و اشکی می ریزیم از ترحم
اشکی که پاک نمی کنیم...
تا دیگران ببینند
ژرفای احساس را در ما...

و از حصار آن چهار دیوار
بیرون که می رویم
عینک دودی بر چشمانمان
تا که آفتاب نیازارد چشمان ارزشمندی را
که اشک ریخته بر بیچارگان...

او را که باید ببینیم
نمی بینیم
یا خود را به نادیدن می زنیم
و یا شاید سکه هایی را
که بر جیبمان سنگین است
به سویش پرتاب می کنیم
غافل از اینکه
او نیازمند سکه های ما نیست...

و هنوز پشت چراغ قرمز
بر سرش فریاد می کشیم
که پاک نکن!!!
زبری دستمال تو خط می اندازد
بر شیشه ی ماشینی که تازه خریدم
و دود اسپند تو تنگ می کند
راه  تنفس من را...


مرتضی عزیزی - 29 خرداد 91

دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید