اثری از عقاب نیست...

سودی نداشت آن همه جنگ و جدال ها
خاموش گشتــه ایــم و پُـریـم از خیال ها

هم صحبــتِ شقایـق و هم خونِ لالــه را
از یاد بُــرده ایــم در این قیــل و قـــال ها

نابــود شــد وطـــن زِ گــزنــدِ حرامــیـــان
ما بنــدِ ذکــــر و دامِ حــرام و حــــلال ها

آزادی از اســــارتِ این ناکــســـان چـــرا
اکنون به چشم ما شده جزو محـال ها؟

در آسمــان مــا اثــری از عقـــاب نیست
گم شــد عقاب و یافتـه کرکس مجال ها

رستم نباشــد او که به ما زخــم مـی زَنَد
سهراب گشته غرقه به خون از شغال ها

در انتظــار معجــزه بر جا نشـستــــه ایم
شایــد کُنَــد خدا فـرجی بعدِ سال ها !!!

دلخسته ام از اینهمه درد و سکوت و صبر
دلخسته از تهاجــمِ این احتـــمـــــــال ها

این برف نیمه شب به طلوعی سفر کند
روی ســیـــاه مانـــد و حجــم زغــال ها*
 
 
 
مرتضی عزیزی - 27 خرداد 91


(*) بیت آخر ادامه ای است زیبا و دلنشین
که بانــوی ادیـــب خانم زهره کافی بزرگوار
بر غزل من نگاشته اند؛ که پس از کسب اجازه
از محضر ایشان بر غزل افزودم تا با این بیت کمی
امید هم روشنی بخش غزلم باشد.

یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل