همه جایش بوی تو را می دهد
تو را به یادم می آورد
و انتظار دیدنت را
و تپش قلبی منتظر را
و گاه مهربانیت را
و گاه جفایت را
و رویایی که سرکوب شد
و امیدی که ناکام ماند
...
بی تو آنجا نفس برایم تنگ است
و کاش می فهمیدی وسعت این تنگنا را
که بر قلب من نشسته...
...
دریغ کردی از من دردانه ی عشقت را
و مروارید دوستی را نیز
و ندانستی که این دو دنیای من بود
که یکباره هر دو را از من ستاندی
...
کاش می دانستی
نه...
کاش حس می کردی
شکوهی را که دیدنت به قلبم می بخشید
آرامشی را که حرفهایت به روانم می سپرد
...
آری می دانم
اینگونه عاشق بودن دیوانگی ست
جنون است
و با مجنون زندگی آسان نیست
یادم نمی رود که گفتی
این چهره ی مردی سی ساله نیست
و مردان سی ساله را اینگونه عشق ورزیدن
حرام است...
یادم نمی رود که گفتی
فکر می کردی قوی تر از این باشم
نه
قوی تر از این نیستم
شکستم
آری مردها نیز گاهی می شکنند...
و خوشحالم که تو قویترین را انتخاب کردی...
یادم نمی رود که گفتی
این احساس در زندگی مانا نیست
چرا که مشکلات اقتصادی پیش می آید
درک می کنم...
...
آری می دانم
برای یک زندگی مطمئن
محتویاتی دیگر نیاز است
یک قاشق چای خوری عشق کافی است
زیادش این آش را شور می کند
چیزهای دیگر نیاز است
قدرت
پول
و باز هم پول
و شاید کمی هم دروغ
گفته بودند مرا
که صداقت همیشه هم خوب نیست...
...
نفسم می گیرد آنجا
بدون تو
و بدون انتظار دیدنت...


مرتضی عزیزی - 4 خرداد 91



قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
انتظار خبری نیست مرا...
برو آنجا که تو را منتظرند...

پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید