ذکر نامش بر لب...

می روم خنده کنان، پُر امید
می دوم رقص کنان همچو غزالی سرکش
تن من داغ ز شوقِ رُخ او چون خورشید
دل من در هوس صحبت او چون آتش
می شتابم خُرّم
دلزده روح من از هرچه جز او در عالم
می روم خنده کنان باده ی شادی بر کف
اشک شوقم بر چشم
ذکر نامش بر لب
قلبم اما شده بازیچه ی یک حس جدید
ضربانش چه شدید
اختلالی ست که اندر دل من گشته پدید
می دوم شاد و غزلخوانٰ،
گویی
هاتفی خوش خبر از غیب مرا داده نوید:
ای که مینای دلت همچو بلوری بی غش
ای دلت تنگ به سیمای خوشِ آن مهوش
وی به ایام ستم
روی تو چون برف سپید
عاقبت لحظه ی دیدارِ رُخ یار رسید...


مرتضی عزیزی - 14 فروردین 91

چه بی بهانه شاد بود دل بیچاره ی من
چه کودکانه می تپید
چه معصومانه انتظار می کشید
درست لحظاتی که محبوبش
مست از پیاله بود با دگرکس
و دل امیدوار من بی خبر از همه چیز
به گفته ی ابوسعید:
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند...
...
...
...
از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله را
دریغ
بر خاک ریختیم...

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نیمایی و نثر