کبوتر امید

 

چه می کنی ای کبوتر امید در محنت کده دلم؟
کورسویت را هنوز می بینم...

پنداشتم تمامت کرد
آن پیکانِ "تمام" که به سویت روانه گشت...
همو که دو آماج را نشانه گرفت و
تو دومی بودی

گمانم شنیده ای پایان تلخ اولی را
 آری،
هم پرواز دیرینت، کبوتر خیال 
که در خون خود غرقه گشت...

----------------------

تو نیز آن به که با جفتت کنون هم داستان گردی
رها سازی مرا با من، ز چشمانم نهان گردی
تو نیز آن به چو ابراهیم از آتشگه قلبم
به عافیت برون آیی، مقیم گلسِتان گردی
تو نیز آن به که قلبم را دگر بی نور گردانی
لباس رحل پوشی و به سوی لامکان گردی
تو نیز آن به که حسرت را به کوی دل فراخوانی
کلید دل بدو بسپاری و خود بی نشان گردی

----------------------

نه، نه، دروغ گفتم، مرو...
تنهایم مگذار ای کبوتر امیدم
بمان در من
که حتی پیکر نیم جانت نیز
تسلی بخش روان من است

زنده باش در کنارم
حتی اگر هزار تیر دگر از کمان یار
به سویت روانه شود

گفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست
اما نیک که می نگرم ورای سیاهی رنگ تو را، ای امید، می توانم دید

از با تو بودن محرومم مکن، ای کبوتر امید
نمیر در من
که بی تو می میرم...

مرتضی عزیزی – 25 آذر 90
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید و غزل