شلاق سرنوشت

جدایی...
جدایی...
هر چه می کشیم از این جدایی ست
قلب را پر می کند از بُغضی
که اگر بشکند باعث رسوایی ست
و اگر نه، ویرانگر...

امان از این حکایت مشقت بار
آنگاه که طعمِ شیرینِ وصالِ دو نفر
طعمِ تلخِ جدایی را بر کام سومی می چشاند
شلاق سرنوشت است که اینگونه
بر نعشِ روان او خراش می اندازد...

پیمانی بود با خویشتنم
که دیگر نبارم
اما نشد...
امشب به صفحه ی مادری رفتم
که او نیز از جدایی
داغی بر دل داشت
جدایی از فرزندی نازنین
و چه سخت است که طفل شیرین زبانت
در این شهر باشد
و دستان تو از او محروم...
و چه دشوار است مادری برای دیدن فرزندش
لحظه های بی شمار را بشمارد
و چه بیرحمانه آهسته می گذرند این لحظه ها...
بی شک از سنگ بود
دلی که بدین جدایی حکم داد
جدایی مادری از فرزندی...
آری،
گاهی یک حکم می تواند ویرانگر باشد...
چه صادقانه درد دل می کرد با فرزندش
صداقتی که اشک را دوباره بر چشمانم جاری کرد
...
خداوندا،
وصال این مادر مهربان و فرزند نازنینش
درخواستی کوچک است
از بارگاه بزرگ تو
این دو را از هم جدا مپسند...


دخترم اینجــا که نیستـــی خونـــه مثـلِ زندونــه
دل من پیــــش توئـه ، غـــــم تـو دلـــم فــراوونـه
بی تو هــر کجـــای دنیــا تـــو رو یـــادم مــی آره
بی تو چشمام همیشه به یادِ چشمات می باره...



مرتضی عزیزی - 28 اردیبهشت 91



آهنگی ست که مرا به کودکی می برد. به زمانی که دل آیینه ی بی زنگار
بود. به زمانی که همه در چشمانم پاک بودند چرا که چشمانم و قلبم پاک بود.
ای کاش هیچ گاه بزرگ نمی شدم...
http://payamam220.persiangig.com/audio/Doa-RezaHosseini.mp3

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترانه و سپید و نثر