شاید...

شاید که این درماندگی از عشق بیزارم کند
یا شور بخشد عشق را، از مهر سرشارم کند

شاید که بخت واژگون برطبل رسوایی زند
یا رام گردد بر دلم، الطاف بسیارم کند

شاید که یارمهربان از خویشتن دورم کند
یا آنکه راه دوستی بر خویش هموارم کند
 
شاید که عرش کبریا بر من ببندد باب خود
یا محرم رازش شوم،  آگه ز اسرارم کند

شاید خدا و خشم او بر هستی ام آتش زند
یا آنکه ایزد رحمتی بر این دل زارم کند

شاید که خواب غفلتم پایان نیابد تا ابد
یا بانگ بر گوشم زند وز خواب بیدارم کند

شایدکه آن، شایدکه این، شایدچنان، شایدچنین
این شایدِ ضدآفرین ، شاید که بر دارم کند

مرتضی عزیزی – 23 آذر 90
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل