بحث با بیگانـــه محکوم ســت؛ ما دلواپسیم
آشتـی با غــرب موهـــوم ست؛ ما دلواپسیم

قیمت اجناس بالا رفتـــه؟ باشـــــد، عیب یُخ
ماهــواره داشتــن شـــوم سـت؛ ما دلواپسیم

مبــحــثِ تربــیــتِ فرزنـــدهـامـان به دَرَک
کاهشِ فرزند مذمــوم ســـــت؛ ما دلواپسیم

توی ایران فقر بسیارست؟ باید صبر کرد !
آن فلسطینی چه محروم ست... ما دلواپسیم

فقر را ول کن؛ ببین آن دخترِ بی حُجــب را
یک نخ از موهاش معلوم ست ؛ ما دلواپسیم

حرفِ آقا را کســـی نشنیــد، آه از بی کسی
وای آقامــان چــه مظلــوم ست؛ ما دلواپسیم



مرتضی عزیزی

*****

دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل




بدان که شــرط ادب نیســـت قلــبِ یاران را
ندیده گیــری و خونین به ضــــربِ تیغ کنی
به یک "سلام" رفاقت چو پا گرفت، رفیق !
روا نــبــــود "خـــداحــافظــی" دریـغ کنــی

مرتضی عزیزی

*****

شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()




حکایت اول:

دختری را شنیدم که روی چون ماه بود و گیسو و دیدگان سیاه بود و بر گونه و چانه چون لبخند می زدی زنخدان چاه.
روزی به خیابان در گذر بود؛ گیسوانش نیم در چارقد محبوس و نیم با باد و آفتاب مانوس.
از قضا گذرش بر زنی افتاد سراپا سیاهپوش که هیچش با باد و آفتاب انس و الفتی نه.
زن به نزد دختر آمد و نصیحت آغاز کرد که ای بی حیا ! هیچ از ناموس دانی؟ والدت ترا گفته که پسته گر دربسته باشد کس را یارای خوردن آن نیست و چون پسته در باز کرد همگان را ولع است برای بلعیدن؟

دخترِ بی حجابِ بی هویــت
شرمت از تیپِ خود نمی آید؟

گرچه آن صاحــبِ کلید آمد
تا که قفلِ معــــــاش بگشاید

لیک قفلِ حجاب وا شده و
خرکی گشته مملکت شاید...

درِ دیزی اگرچه وا مانده
گربه را هم کمی حیا باید

دخترک روی ازین سخن به هم آورد و دو عبارت بیش نگفت:

"شات آپ ! سان آو اِ بیچ !"

حکایت بر علما که رساندند، نزدشان در معنای عبارت اول ائتلافی بود و در دومی اختلاف.

جملگی گفتند: "شات آپ" در لسان دیار فرنگ همان "دم فرو بستن" است و کمی هم چاشنی خشونت مازاد.
لیک در معنای "سان آو اِ بیچ" توافقی حاصل نشد که عده ای گفتند منظور
son of a bitch
بود که همان "ولد حرام" است و دیگر گروه اصرار کردند که مقصود
Sun of a beach
بود و آن یعنی "خورشیدِ ساحل".

و ما را جانب احتیاط آنکه نیمه ی پر لیوان را بنگریم

الا... خورشید ساحل ! دم فرو بند!
که لازم نیست هر جا دُر فشاندن

تو چادر بر سَرَت داری... چه نیکو
نشاید دیگران را زشت خواندن

****
تو را با پوششِ مردم چه کار است؟؟؟
که خود مثلِ تـو عقــــل و فهــم دارند

تو سر در کارِ خود دار و خمُش باش
که هر کس را به گور خود گذارند



مرتضی عزیزی
20 اردی بهشت 93


https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر و طنز

من آنچه می گویید را باور ندارم...


من رفتــن خـورشیــــد را باور ندارم
این شــامِ بـی امیــــد را باور ندارم

صدها صدف را می گشـــایم تا بفهمید
من حبـسِ مرواریـــــد را باور ندارم

سروَم که می رقصم، نـه مثلِ بید لرزان
از بــــاد، تـرسِ بـیـــد را باور ندارم

هیهات اگر این قامت ام را خم ببینید
کُرنش به یک تهـدیــد را باور ندارم

طـوقِ اسـارت را پـذیـرفـتیــــد؛ اما
مـن از شـمــا تـقلیـد را باور ندارم

آزادم... از زندانِ بـی پـایـان نگویید
من آن چه می گوییــد را باور ندارم

حتی نفس های شما تردیدناک است
من در خودم تردید را باور ندارم...


مرتضی عزیزی
3 اردی بهشت 93




https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل