بی تو سوختن...

این قلب را از عشــقِ تــو سرشــار خواهم کرد
در راهِ عشقـــت خویــش را ایــثـــار خواهم کرد

یـک بار اگــر حرفـــی سِــوای عشـق گفتم من
تا زنــده ام ایــن حــرف را انـکــــــار خواهم کرد

تـا لایــقِ دیــــــدارِ رخــســــــارِ تــو گـــردم بــاز
آیـیـنــــــه ام را پــــاک از زنــگــــــار خواهم کرد

من دیدگانـــت را نگــــه کردم، ولـــی کـــم بود
گـــر باز فرصــت شد نگه بسیـــــار خواهم کرد

حتی اگر صـــد ســـال باشــــد عمرِ من، آن را
تعویــض با یـک لحظــه از دیــــــدار خواهم کرد

گفتم به دنیا::«عاشقش هستم»؛ جوابـم داد:
«از خوابِ شیرین من تو را بیدار خواهـــم کرد»

دنیا اگر بر عشقِ من شوریده، باکـــی نیسـت
من یـــک تنـــه با لشگـــرش پیکـار خواهم کرد

گفتنــد و گفتــی اختیارست این جـهــــان، اما
چون عشق آمد، حملِ بر اجبــــــار خواهم کرد

هر چند «دلتــــنــگِ تــواَم» را گفتـه ام صد بار
من باز هـــم این جملـــــه را تکـرار خواهم کرد

امــــا اگـــــر بـــا دیدنـــــــم آزار مـــی بینــــی
دل را به «بی تو سوخـتـــن» وادار خواهم کرد

ناچیــز بود از دیدنــت سهمـم ، ملالی نیست
من قلـب را دلخوش به این مقـدار خواهم کرد

مثــلِ اسیــری مانــده در سلـــولِ تنهــــایــی
مــن دردِ دل با سقـــف و با دیـوار خواهم کرد

گر حالِ من اینگونه خواهی مـی پذیرم ، لیک
نفریــن بر ایــن تقدیـــرِ لاکــردار خواهم کرد...




مرتضی عزیزی 
غروب جمعه 17 شهریور 91

جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مایۀ دلخوشی آنجاست که دلدار آنجاست...

بودنِ تو را لمس می کنم...
به وسعتِ این شهر
که هنوز اشتراک من و توست...
در هوایش تو را نفس می کشم
در چهره ی رهگذرانش تو را می جویم
و در سکوت شبانه اش
با تو نجوا می کنم...

نه... نه...
شمارشِ لحظه ها را نمی خواهم
که تک تکِ آن ها
تو را از من می ربایند
و هدایتت می کنند
به سرزمینی دوردست
که در وسعت بی انتهایش
و زیرِ تک برگِ بیرقِ سرخ فامش
ناباورانه باید باورید
اشتراک تو را
با او...

آی زمان...
شاهد باش که ثانیه هایت
مرا بی وجود او
چگونه بی هیچ مرحمتی
زخم می زنند و
بی هیچ شفقتی
عِقاب می کنند...


مرتضی عزیزی – 15 شهریور 91

پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

ادامه ی مشاعره با شاعر گرانقدر خانم نمائی مرتضائی:

(لطفا سه مشاعره قبلی یا حداقل مقدمه ی مشاعره اول را باز بخوانید )

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××

بی  چاره اند !
وقتی که یورش بردند ،
و دیدند ،
حاکمیت ِ مطلق که هیچ ،
حاکمیت نسبی هم باد هواست !!!!
با این همه یورش کنندگانی ،
که افتاده اند ،
در دام ِ این حصارهای بلند ،
این دام های افراشته !!!
نا چار ،
و بی چاره ،
افتاده اند در اسارتی خودساخته !!!



پاسخت را گفته بودم ، گوش می خواهد ولی
اندکی فکر و تمرکز ، هوش می خواهد ولی

نکته ات ، صد من یه غاز و حرفهایت بی اساس
از اساس و ریشه گفتم من ولی ای بی حواس

از دل و از ریشه و از هر چه که بنیاد توست
ریشه ات پوسیده و گفتم که این ایراد توست

نزد من انسانیت اصلا برابر نیست با
این زن ِ زیبا سرشت و دل سرشت و باخدا

گفته بودم لا ابالی هستی و هم معضلی
این چنین مردی ندارد ارزش دیدن ولی!

تازه من خوش بینم و خوش دیده ام این مرد را
مثل یک سگ تا تهش بوئیده ام این مرد را

مردها از ریشه و از ذات خود بی گوهرند
جز فقط وقتی که در دل عشق را می پرورند

مرد ها ، مرد ِ قدیم و مردهای غیرتی
یاد آن مردان به خیر ، آن مردهای حیرتی

مردهای این زمانه تا ته کرباسشان ،
غیرفعال و تماما مرده این آتشفشان

دل ندارد ورژن مردان ِ عصرِ هسته ای
بی دل و بی ریشه و بی هسته اما بسته ای

بسته بندی های رنگی ، ریش ها بی ریشه وُ
باید از ریشه زد این بی ریشه را با تیشه وُ

هی قیاسم می کند با سکه و پول این بشر
بر سرش باید زنم با شعرهایم هی تشر

مهریه ها گر نبود این مردهای دردری
می گرفتند مهر زن را بازی و هم سرسری

دم به دم تجدید می شد همسر و عشق و دل و
می کند این کارهایش این وضو را باطل و

بی خیالِ این همه غمباد ِ مانده در گلو
می کنم این خشم های کهنه را در دل فرو

می کنم من ول تو را ، دل واگذارش می کنم
تا بگویی شعر بعدی را شکارش می کنم



××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××

او کـه رویــش ســ
زای شیفتن است
گُــــلبُــنـی که صفای هر چمن است
نُــقـل هـر مجلس و هر انجمن است
مایــه ی اعتـــلای هـــــر وطن است
او که زریّن رُخ است و سیم تن است
فاش گویم که این وجود "
زن" است...

اوفـــتـــاده ، از آسمــان به زمـیـــــن
یک فرشــتـــه خودت بیـــا و بـبـیـــن
عالــــم و آدمــــش کنـــــــد تحسین
ضد هــــر باکتری چـــو آمپی سیلین
او که قلــــب مرا چـــــو راهزن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

او کـــه خــــود را فـــــــدای ما کرده
خویــــش را مبــــــتــــــلای ما کرده
عـــُمـــــر صـــــرفِ وفــــای ما کرده
صبـــــر بـــر هــــر جفــــای ما کرده
مادرست؛ بی خیالِ خویشتن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

رفتـــه بـــودم به خطــــــه ی گیلان
دیــــدم آنجــــا گروهی از نِســــوان
از جفـــــای جمــــاعــــتِ مـــــردان
شـــده از کـــار پشــتشان چو کمان
او که شمعی به حال سوختن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

او که امیـــــد بر مـــــی انگـــیـــــــزد
در جهــــــان اوســــت تحفــه ی ایزد
او کـــه از قلبــــش عشـــق ها خیزد
گـــاه از دیـــده اشـــــک مـــــی ریزد
او که آرامــشـــش گریسـتـــن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

گاه در مزرعه ســــت او چـــو حنـــــا
جودی اَبــوت؛ پِـــریــن ؛ نِــــل و جینا
یـــک قلـــــو باشـــــد از دو قلــــو ها
دختـــــرِ مهـــــربــــونِ پسرِ شـُجا(ع)
گــــاه آنِـــت کـــنـــــارِ لوسیَن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

گفت مانا که : خـــــــــوب ننوشتی !
زهـــره گفتــا: گــــریز از زشــتــــی !
گفت شــیــــوا : پینـــــوکیـــو گشتی
مگر از جــــــــــان خود تو بگذشــتی؟
مارلیک گفت : فِسانه ای کهن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

آری آری مـــــنـــــــــــوّره ســــــادات
ای که استــــاد شعــــری و ابیـــــات
تا نبــــردنــد مــــــرا به تعـــــزیــــرات
بس کنــیـــم این مشــاعره؛ صلــوات
تو که بُـــردی؛ مُـبَــرهَن و عَلَـن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...




×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××


چشم پوشی می کنم از شعرهای قبلی ات
من فقط می بینم این افکار ناب و عالی ات

آخرین شعر تو دارد قصه ای دیگر ز تو
می کنم این شعر خوب و پاک را باور ز تو

زن شبیه یک تبسم از خدای خوب توست
او فقط درمان درد ِ این دل آشوب توست

مهربان و خوش بیان و خوش زبان و دل عیان
می فروشد مهر خود را بر دل تو رایگان

می کند آغوش خود را باز بر غم های تو
می کشد بر دوش خود بار ِ دلت را جای تو

می کند هر شب برای این دلت دلواپسی
می کند حال دلت را بررسی و وارسی

تا که می بیند عبوسی ، مثل باران می شود
بر تو هی می بارد این خود را و بوران می شود

باد و باران دلش، طوفان ، قیامت می کند
دشت قلبت با هوایش خوب عادت می کند

در بهارش می شوی هر روز و شب شاداب تر
در شب تاریک او هی می شوی مهتاب تر

با تو هی مد می شود دریای آرام دلش
جزر اما می شود بی ماه رویت حاصلش

ماه شبهایش تو هستی ، انعکاس از آفتاب
بر دل دریای زن بی وقفه هی خود را بتاب

مردی و نامردی از مردانگی هایت بعید ،
می شود زن از دل و احساس خوب ِ تو پدید

مردی و یک شانه ی محکم که همجنس خداست
مهربان و مقتدر ، از بی وفایی ها جداست  

شیشه ای هستی  ولی از جنس نشکن ، ضد درد
خوب و با احساسی اما ، محکمی و مرد ِ مرد

مثل الماسی درخشان ، بی ریا هستی ، زلال
سخت هستی ، سخت ِ سخت وُ نشکنی و بی زوال

جلوه ی مهر خدا زن هست و احساسات ِ او
اقتدارش مرد و پیدا در نهانش ، ذات ِ او

مرد و زن هر دو خدا هستند و از جنس ِ خدا
نیستند این عضو ها از کل و از جزئش جدا



( با تشکر از خانم نمائی بزرگوار. واقعا این مثنوی حسن ختام خوبی بود برای این مشاعره)

شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

ادامه ی مشاعره با شاعر گرانقدر خانم نمائی مرتضائی:

(لطفا دو مشاعره قبلی یا حداقل مقدمه ی مشاعره اول را باز بخوانید )

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××

یک عجیب الخلقه ، یک موجود جانی هست مرد
قد بلند و شانه پهن و گــنده اما پست مرد

لاابالی ، بی خود و بنجل ، فقط جا پر کن و
بنگی و تریاکی و یا میکشد یا مست مرد

چشمهایش ، دست هایش ، گوش هایش می چرد ،
کل اعضایش تماما با دلش همدست مرد !

می برد دل از تو اما می برد تا ناکجا !!!
تا کسی افتد به دامش ، تاکسی دربست ، مرد

تا که حرف ماندن و دل دادگی ها می شود
می کند کج راه خود را ، می شود بن بست مرد

ریشه اش حتی اگر هم ، ریشه ی شیطان نبود ،
می شود با او ولی همریشه و پیوست مرد

نسل ِ نامردان  و مردان هم فقط مرد ِ قدیم
رفته در این روزها ، این سال ها ،از دست مرد


×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××


با تو و قلب تو و دنیای تو ، روراست زن
تو دروغی هستی و اما تماما راست زن

نیستی همراه او ، هی پا به پا و دل دل و
تا ته ِ این زندگی اما بدان همپاست زن/ با تو ولی

تو فقط گم می کنی رد را و می پیچانی اش
می برد اما تو را تا قلب خود یکراست زن

هر چه تو پنهانی و هی در کمین و در قفا ،
مثل آب و شیشه و اشعار خود پیداست زن

تو حقیقت های تلخ و زندگی ِ خشک و محض ،
خواب شیرین و نه اما جلوه ی رویاست زن

نقش های مرد و زن تغییر دارد می کند
مردها نامردن و اما ، ولی آقاست زن

این تمام ِ زن نبود و روی دیگر دارد و
بیشتر از سادگی و خامی و اینهاست زن

گرچه پنهان می کنی این چهره ات را در خفا
او تو را بو می کشد ، مو می کشد از ماست زن

هر چه خواهد می شود ، هم رفتنت ، هم ماندنت
تا به حالا شد مهیا هر چه را می خواست زن


××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××


پاسخ هر دو شعر را در یک شعر خلاصه کردم.
این یک شعر از پس هر دو بر می آید: لبخند



یک عجیب الخلقه ، یک فرد روانی هست زن
مثل یک افعــی بلای زندگانــــــی هست زن

یک زبان دارد که طولش همچو آن خرطوم فیل
کاملا نا آشنـــا با بی زبــــانـــی هســــت زن

تـــوی مـــاراتُنِ بـــی پایان "حـــــرفیدن" بدان
قهرمـــان ثابـــت جام جهــــانی هســــت زن

توی باغ قلبِ خود تخمِ حسد می کارد او
در حســادت اوســـتادِ باغبانی هست زن

هیکلـــش عمراً نباشـــد لحظــــه ای در اعتدال
گه چو خرسی فربه و گه استخوانی هست زن

جثه اش چون فیل و مثل کودکان گوید سخن
بس که بچه ننه و لوس و مامانی هست زن

ســنِ یک بانــو کــجا از بیســــــت بالاتر رود؟
روز و شب در وهم و رویای جوانی هست زن

مانتو و کفشش همیشه آپتودیت؛ مغزش ولی
جــزو آثـــار قدیـــم و باستــانـــی هســــــــت زن

در پی روژ لب و ریمل و کوفت و زهرمار
یا به دنبــــال لباس آنچنانی هست زن

وای از روزی که او راننده باشـــد؛ الامان !!!
مثل عزرائیل جان گیرد که جانی هست زن

در عمل قلبش چو سنگ و دل شکستن کار او
توی حـــرف اما خـــدای مهربانی هســــت زن

فایل احساسات او باز و ولی ویروسی است
لیــک فایــلِ عقــــلِ او در بایگانی هست زن

اشک او گشته سلاحش وای از این اسلحه
توی تزویـــر و ریا شیطــــان ثانی هست زن

نه غلط گفتم؛ که شیطان در کلاس درسِ او
حاضر اســــت و اوستاد پودمانی هست زن

مرد اگر ســـر تا به پایــــــش را طلا گیرد؛ دریغ
زن نمکدان بشکند؛ از بس که نانی هست زن

نه کلامش مثل آدم باشــد و نـــه سیـــرتش
همچو آن رازی که تو هرگز ندانی هست زن!

مرتضی ! گویا که سر روی تنت سنگیــن شده
محض جانت تو بگو که :"آسمانی هست زن !"

جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

ادامه ی مشاعره با شاعر گرانقدر خانم نمائی مرتضائی:

(لطفا مشاعره قبلی یا حداقل مقدمه ی مشاعره قبلی را باز بخوانید )

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××

زن ،
خیال می کند ،
دلیل خوبی ست ،
این حصارها !!!
برای حاکمیت ِ مطلقش !
بی رقیب !!!

نمی داند ،
سوگلی ها نشسته اند در خانه ...

____

دژهایی که به ظاهر محصورند با دیوارهایی بلند  !!!
از چشمها پنهان مانده است ،
در های ِ پشتی !!!
زیر زمین هایی ،
یواشکی ...




می کنم من یک اشاره تا ته آن را بخوان
هی نچرخان در دهانت این زبان ِ بی زبان

هی نکن انکار این مفهوم های ساده را ،
می کنی هی مغلطه ، هی آسمان و ریسمان ...

اینقدر من را نکن تحریک و هی حرفم نکش
حرفهایم مانده است و در گلویم استخوان

من فقط می گویم از انسانیت ، دلدادگی ،
تو ولی از حاشیه ، هی این چنین و آن چنان

زن به قدر زندگی می ارزد و هم قدر ِ مرگ
مردها  اما ، ولی ، حتی بگویی یک قران !

این سیاه ِ چاله های پوک و بی مغز و تهی ،
در دل ِ زن مثل چاهی کنده در یک کهکشان !!!

بی حضور بانوان این نسل ها می سوزد و
بی حضور مهرشان می گندد این روح و روان

گفته هم حتی خدا که این زمین را آفرید ،
کل این هستی ، جهان و کل ِ این کون و مکان ،

هدیه ای کوچک برای فاطمه بنت ِ نبی ،
هدیه ای  کوچک برای یک زنی که  بی کران ...



××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××


یواشکی های زنان را هم دیده ایم
و فهمیده ایم
و بخشیده ایم
اما فراموش نکرده ایم

از سوگلی ها گفتی
و چه جالب
که مشکل شما ونوسی ها با مریخی ها نیست
با هم سیارگان خودتان است
این سوگلی ها مگر هم جنس شما نیستند؟؟؟
دلهای کوچیکشان چه شد؟؟؟
اونقدر کوووووچییییکشان چه شد؟؟؟
"تنگ دل" توصیفشان کردی
"گشاده دل" به میهمانی اندر آمدند...
در سرسرای مریخی ها چه می کنند
این پرنده های وحشت زده از عمارت گورستانیِ ما؟؟؟


شعرها گفتی ولی پاسخ در آن روشن نبود
وصف ها کردی که جز لفافــــه پیچیدن نبود

نکته ها گفتم اگر پاسخ نمی دانی بگـو
در جوابم حاجتی به ماست مالیدن نبود

این زبانِ بی زبانِ من اگر در چرخش است
پس زبــان تو چرا فــارغ ز چرخیـــدن نبود؟

تو اگر توی گلویــت استخوانـــی داشتی
این همه شعر و غزل در حال باریدن نبود

من کجا انکار می کردم اگر مفهوم بود؟
هیچ مفهومی در آن شایان ارزیدن نبود

نزدِ تو انســــانیــت گشتــه برابر با زنان
مردِ بیچاره چرا شایسته ی دیدن نبود؟

عینک خوش بینی ات را لحظه ای گر می زدی
چشـــم هایت محــوِ آلبالــو گیلاس چیدن نبود

تو اگر از گوهر مردان خبر می داشتی
کار تو با یک قرانی مرد سنجیدن نبود

یا اگر گویی که مرد ارزش ندارد، حاجتی
به علیه ش واژگانت را بسیجــیــدن نبود

بی حضور بانوان این نسل ها می سوزد و
بی حضور مرد اصلا در جهان این "زن" نبود

گوئیا از یاد بردی خلقـــــتِ خود را ؛ مگــــر
خلقــتــت از استخوانِ دنده هایِ من نبود؟

یا چو آدم شد پدید، الباقیِ خاکش مگر
خلقِ حوا را تمامــا ً محتـــوای تن نبود ؟

مهرِ زن "سکه" شده خانم؛ کمی در باغ باش
بی حضور "مهـــر" و "سکه" روح گندیدن نبود

فاطمه بنت نبی را هم پدر باشد رسول
بی وجود آن پدر، بر دُخـــت بالیدن نبود

گرچه در مذهب نباشــم صاحبِ آرا ولی
جمله ی "لولاک" را محتاجِ پرسیدن نبود

نـــام آن صدیقـــه آوردی زبانــــم دوختی
توی کل کل جای آن صدیقه نامیدن نبود

پس به پاس حرمتش دیگر نمی گویم سخن
بحـــثِ مذهـــب آمـــد و جولانِ جنگیدن نبود


جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

در وبلاگ شاعر توانا خانم نمائی مرتضائی مطلبی خواندم
با عنوان "دل گنده ها"، طاقت نیاوردم و جوابیه ای نگاشتم
که ایشان نیز ادامه دادند و من نیز بیشتر ادامه دادم و
مشاعره ای شکل گرفت.

تاکید می کنم که من معتقد به تساوی کامل حقوق زن و مرد
هستم و حتی قداستی در زن می بینم که در مرد تا آن حد وجود
ندارد و آن هم به دلیل "مادر" است.
مادر من یک "زن" است و همین کافی است که من احترام
فوق العاده ای برای زنان قائل باشم. گاه حتی دوستان می گویند
که تو فمینیست هستی و من هم ابائی ندارم که اینگونه خطاب
شوم اگر معنای فمینیسم همانطور که در فرهنگ لغات آمده "تلاش
برای ایجاد مساوات بین حقوق زن و مرد" باشد.

این مشاعره صرفا و صرفا برای من جنبه ی طنز دارد. همان کل کل های
هر روزه ی مردان و زنان که شاید هیچ کدامشان هم جدی نباشند.
به مفاهیمی که در شعرهای این پست بیان کردم خودم هم اعتقاد
ندارم و صرفا یک شوخی شاعرانه است. پس لطفا اگر خانم هایی
می خواهند جدی برداشت کنند نخوانند.

خانم نمائی هم در وبلاگشان تاکید دارند که این ها فقط شعرست
و بیان کرده اند: "ما از همین الآن بگیم که آقا، پرچم سفید!!! صلح!!!"

پس این مشاعره را با صلح بخوانیم:

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××


مردها دل بزرگی دارن!
اونقدر بــــــــــــُــــــــــــــزُرگـــــــــــــــــــــــــــ،
که گاهی هزاران نفر جا می شن توش!

ولی زنها دلهای کوچیکی دارن،
اونقدر کوووووچییییک،
که فقط یه نفر توش جا میشه،
حتی گــــاهی،
اوووووووونقدر،
کوچولو میشه،
که اون یه نفر هم توش جا نمی شه...


××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××

و گاه بینیم که در این عمارت بزرگ
حتی پرنده ای پر نمی زند.
متروکه ای
بی روح
معبر ارواح سرگردان

و گاه بینیم که در آن کلبه ی کوچک
کاباره ای بنا می شود
ازدحامی عجیب
سر شب عاقلان را بدان راه دهند
و آخر شب مستان را از آن بیرون اندازند....

 

خوب گفتی که دلی دارد چو اقیانـــوس مرد
جایگاه کوســـه و دلفیـــن و اختـــاپوس مرد
نه چو برکه جای ماهی های ریزست و وزغ
بلکه با امـــواج و با طوفان شده مانوس مرد

 

×××××××××××××××××(‌ خانم نمائی )××××××××××××××××××


مردان ،
آنقدر ،
جا باز کرده اند برای این و آن ،
که گشاد شده است دلهایشان ...

و زنان ،
آنقدر ،
کسی را راه نداده اند به دل ،
دل تنگ !

گاه اگر پرنده ای پر نمی زند در این عمارت بزرگ ،
از نخواستن عمارت نیست !!!
از نخواستن پرنده هاست !!!!!!!!!
می ترسند ،
از ارواح ِ پرندگانی که ،
سربریده در این گورستان دفن اند ...

و ببین ،
دل ِ زن را !
چه می کند این کعبه ی کوچک ،
که هر کس طواف می کند ،
حاجی می شود ...




مثل یک رویای شیرین زن ، ولی افسوس مرد !
مثل یک خواب ِ پر از وحشت و یک کابوس مرد

مثل یک قدیسه ، روحانی و مهرانگیز و خوب
مثل یک شیطان ولی از ریشه اش منحوس مرد

زن شبیه پله ای سوی خدا هست و ولی
پله ای دیگر شبیه زن ، ولی معکوس ، مرد

زن فقط گلبول قرمز ، زن فقط گلبول ِ عشق
در مقابل انگل و بیماری و  ویروس مرد

زن حفاظت می کند از دل ولی این مرد ِ رذل ،
می گذارد اشتراکُ ، ... هرزه ! بی ناموس ! مرد

هر چه زن زیبائی است و هر چه امید است و عشق ،
می کند از زنده ماندن عشق را مأیوس مرد



××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )×××××××××××××××××


حتی اگر مرد
دل را
محصور بلندترین حصار کند
چونان دژی مستحکم
باز در امان نیست
از تهاجم ِ زن...
چنگیز است یا اسکندر؟؟؟
چه بیرحمانه می تازد
این شهرآشوب
و چه ظالمانه به آتش می کشد
شهر مصیبت زده ی دل را
و عجب که باز سرزنش می کند که :
"تو هر کس را به دل راه می دهی" !!!
این مرد نیست که به دل راه می دهد
این زن است که با هزار تدبیر یورش می برد
( و تدبیر را مکر هم خوانده اند )



از کجا این قصه ی زن را کنم آغاز من؟
تازه سازم داغِ قلبِ مردهـــا را باز من؟

گویم از حوا که محضِ خاطر یک دانه سیب
نازهـــا بنیـــاد کـــرد و داد آدم را فریـــــب؟

آخــــر ای زن این همـــه میوه درونِ باغ بود
من نمی دانم چرا آن سیب قلبت را ربود؟؟؟

تو مگـــر آبستــــن نوزاد بودی کز ویار
مرد را گفتی برو آن سیب را بکن بیار !

از همان اول تو کردی مرد را بدبخت، زن!
یاور ابلیس گشتـــی، لاف پاکی تو مزن!

تو مگو مردان چو شیطــــانند!!! از بـــدوِ وجــــود
دست تو با دست شیطان داخل یک کاسه بود

وصف گویی مردها را که فلانند و فلان!
انگلند و رذل هستند و چنینند و چنان!

ما خدا را وانهـــادیم از صـــلای عشقِ تو
ازچه مردان را لقب دادی بلای عشقِ تو؟

آری، آری، زن اگر رویای شیرین هست و بود
در سر فرهاد این رویا چنین شیرین نمود!

وانهی فرهاد را کاو عشق گشته شهرتش
همنشین خســـــرو گردی تو برای قدرتش!

حال انصافا بگو که پلــــه ی معکــــــوس کیست؟
آن که سازد از وجودش عشق را مایوس کیست؟

سمبل عاشق کشی هستی تو ای گلبول عشق!
درنیاور پیش مـــردان بـــاز هــــم بامبـــــول عشق!

بس کن ای زن تو چه دانی معنی ناموس را؟
تو چه دانی معنـــی بیمـــاری و ویـــروس را؟

پهلوانان جهــــان همــــواره مردان بوده اند
خود نیاسوده ولی ناموس شان آسوده اند

جمعِ بیماری شناسان هــــم که مردانه بُود
علم طب چون گوش ماهی، مرد دُردانه بُود

پاپتی هاشان مونث ، راس شان اهل ذکور
ابن سینـــا، زکـــریا،‌ فلیمینـــگ و پاستـــور !

تو که گویی مرد اهلِ اشتــراک و هرزه است
با که باشد این شراکت؟ یک زنِ لذت پرست!

مثل یک قدیسه دانی بانوان را؟ ایست! ایست!
های تانیثِ تو خود دنبالـــه ی قدیس نیست؟؟؟

بس کن این تعریف های بیخودی را خواهرم
گر که زن تکریم شد، از مرد باشد این کرم!

من دگر حرفی ندارم، لیک محضِ اضطرار
الفـــــرار و الفـــــرار و الفـــــرار و الفـــــرار

پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

و گاه لحظه ای
آنچنان غافلگیرِ حادثه می شود
که تو می مانی
حقیقت است یا مجاز
واقعیت است
یا همان خیال های همیشگی...
لحظه آنچنان گذرا
که امان نمی دهد حتی
تپش قلبت آرام گیرد...
اگر این قلب لعنتی آنگونه تپیدن نمی گرفت
شاید مجال سلامی...
شاید مجال کلامی...
...
کاش برخی لحظه ها تکرار می شدند
لااقل آنقدر
که بر ذائقه بنشینند...
 



Hallucination, peut-être
de te voir

et le cœur qui est tombé
tout à coup
...
et 5 minutes
le moindre temps
qu’il me fallait
afin de me débarrasser
de mes halètements
de mes palpitations
d’apaiser le cœur qui s’emballe
de me calmer
autant pour te dire
Bonjour
...
et ce Bonjour aussi
n'était pas destiné
encore 
c'est ma chance
j'en ai bien l'habitude
...
Hallucination, peut-être
de te voir

et je regarderai
toujours
le même coin
pour t’y voir encore
...

 

یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

بفهم...

و باز می آیی
و باز می روی
و باز هم...
گذر زمان کارساز نیست
بهانه می گیرد
بهانه ی تو را...
و شب دوباره لوس کرده این قلب لامذهب بی مروت را
و آن دو همدست بارانی اش...
و نجوای این موسیقی
که قرارم می دهد
و بی قرارم می کند...

بفهم ای قلب زبان نفهم
بفهم...
که او برای همیشه رفته است...
برای همیشه...
و دیگر از جام چشمانش نخواهی چشید...
جدایی را بفهم...
قسمت را هضم کن...
و آنگاه هر چه می خواهی ناله کن
ناله هایی از سر عجز
و نه از سر اشتیاق...
...



وَ چشمان محتاجـــــم اینــــک ترست و
قلم خون نویســـــای ایــن دفتــرست و

دلارامِ نــامـــــت دمـــــادم بــه لــبــهـــا
و نقــش لبــت روز و شب در سرست و

چه تنــگ ســـت بـــاغ امــیـــدِ مــن اما
بیابــــان محنـــــت چـــه پهنــاور ست و

نه گــردد رهــــا قــلبــــم از دامِ رویــــت
نه شــوقــی به دامِ بــت دیگـــرسـت و

چنان تلــخ گشــت این جــدایــی برایم
که محصولش عشقی جنون آورست و

چــه بسیــار گشتــه نیـازم به تــو کــه
نیــازم بــه ایــن زندگــی کمتـر ست و

حقیقــت چنــان روشـن اما چه سودم
کـه آنچــه نــدارم به آن بــاور ســت و...



مرتضی عزیزی - 3 شهریور 91

جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

معلم

آری از زمان کودکی شنیده ایم
معلمی شغل انبیاست...
فقط این پرسشم را کاش کسی پاسخ می گفت:
کجا  شأن و مقام ما معلمان را در جامعه
با شأن انبیا یکسان می کنند؟؟؟
شعاری بیش نیست...
و همین است که امروزه اگر بپرسی
علم بهتر است یا ثروت؟
دیگر کسی مجال تفکر نمی طلبد
و دومین گزینه را جواب صحیح می داند...
ما هم اگر به دنبال ثروت اندوزی رفته بودیم
اوضاع مان اینگونه سیاه نبود...

سالها پبش حکایتی تلخ شنیده بودم
و این روزها که از وضع خود از همیشه شاکی ترم
آن را به نظم درآوردم...


مــــن شـــنیــــدم معلمــــی می گفت
کــه بــه هـمــــــــراه مـــــــادرش روزی
رهــســپــــــــار امـــامـــــــــــزاده داوود
شـــــــــده بود او بـــــرای پــابــوســـی

ناگــهــــان در مــیــــان کـــوه و کــمــــر
موتـــــــور خــــودروی قـــراضـــــه ی او
توی جاده خراب گــشــت و گـــذاشــت
دســـت او را مـیـــانِ پـوســـت گـــــردو

اول صــــبــــــــح بـــود و از شانــســش
خـــودروی دیــگـــری نــبــــــود آنـــجـــا
مادرش گـــفــــت: "ای خـــدای بـــزرگ
راه حــلـــی نــشــــان بـــده تــو به ما...

مــــــا بــــرای زیــــــارت آمـــــــده ایـــم
لــــیــک پای پیــاده رفــتـن نیـــســـت..."
رهــــگــــذاری ســوار بر خـــــرِ خـــــــود
نزدشان رفت و گفت: "مشکل چیست؟"

خر

پاســخــــــش داد: "مـــانــــــده ام در راه
مــــنـــــم ایــنــجــــــا و مـــــادر پـــیـــری
گـــر ســـــــوارِ خــــــر تــــو گـــــــــردد او
تـــا بـــه مــقــصــــد چقــــدر می گیری؟"

گـــفــــــت او: "در ازای هــــــر ســـاعــت
کـــه خـــرم کــــار مــــی کــنـــــد، جانم!
تــــازه بـــا احـــتــســــاب تــخــفــیــفـش
بــــده تـــــو    ده هـــــزار    تـــومــــانم!"

خــنـــده ای کـــرد آن مــعــلـــــم و گفت:
"باشــــه حـــرفی نـــــدارم ای کـــاکـــو!"
صـــاحــــب خـــر ولی از او پــرســـیـــــد:
"عــلـــت خــنــــده ی تــو چــیست؟ بگو!

گــفـــت پــاسخ: "بـــرای هــــر ســـاعت
درس در مـــدرســــــه تـــــوی تــجــریش
مــــزد مــــن   نـُــه هــــزار   تومان است
مــزدِ خــــر از مــعلمـــی شـــده بیش!!!"

ایــن حــکـــایت چـــو مـــن شــنیــدم نیز
خــنـــده ای تــلــــخ کـــــــردم از سرِ درد
گــر چــــه طنــــز اســــت و خنده دار اما
بــه گمـــــانــــم کـــه گــریــــه باید کرد...



مرتضی عزیزی - 1 شهریور 91




خر

چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()