در شعر قبلی کمی با رسانه ی ملی نامهربانی کردم.
آن شعر را در سایت آوای دل برای انتشار گذاشتم.
دوستان مدیر در آوای دل مرحمت فرموده حذف کردند.

بسیار اندیشیدم پس از این اقدام ایشان...
و به این نتیجه رسیدم که حق دارند.
جفا کردم در حق این رسانه ی نازنین.

محض عذرخواهی از ساحت این رسانه و جبران مافات
این مثنوی را نوشتم.

تقدیم به صدا و سیمای عزیز که مثل پدربزرگم دوستش دارم...
امیدوارم مرا ببخشد...

صدای ما و سیمای ما

 

صد هزاران آفرین و صد هزاران مرحبا
بر تو بادا ای صدای ما و ای سیمای ما

در شلم شوربای دنیا راهِ تو راهِ فلاح
شاهراهی تا حقیقت کرده ای تو افتتاح

بس که پاکی و زلال آیینه ی حق گشته ای
"جام جم" را بی گمان معنای مطلق گشته ای

باشگاه طنز تو فاخرترین طنز جهان
خنده بازارت ز خنده می دهد دل دردمان!

فیلم های بی مثالِ تو کجا تکراری اند؟
جمله های میهمانانت کجا اجباری اند؟

قلب هامان را تو با طاعات آذین کرده ای
باغ جنت را برای ما تو تضمین کرده ای

بس که ذکرست در تو، گشته شادمان اهل قبور
مثل یک تسبیح باشد کنترل از راه دور

مجریانِ خوب تو   اِندِ مرام و راستگو
چهره هاشان هم مدام آراسته همچون هلو

صدای ما و سیمای ما

این کانال های اجانب جمله آویزانِ تو
هیچ چیز تازه ای از خود ندارند؛ جان تو

می کنی تولید تو دائم؛ ولی آنها کپی
داخل برنامه هایت می کنند آندوسکوپی

فیلمنامه می نویسی؛ رونویسی می کنند
هر چه می سازی تو، آنها هم تاسی می کنند

لیک، وقتِ گفتنِ اخبارِ ایران و جهان
مثل خر در گل فرومانند این تقلیدیان

دیگر آنجا چون تو پاک و صاف و صادق نیستند
از خبر گویند آنچه باشد ایشان را پسند

بهرِ تحریفِ خبر با هم تشکل می کنند
مردمان خویش را همواره اُسکُل می کنند

این کانالهای اروپا گشته سوت و کور؛ حیف...
مردم بیچاره اش قربانی سانسور؛ حیف...

ما ولی با حذف و سانسور جملگی بیگانه ایم
تو مثال شمعی و ما جملگی پروانه ایم

بین این معشوق و عاشق نیست چیزی در خفا
هیچ سرّی را خداییش تو نپوشانی ز ما

توی اخبار تو دائم کسب وجدان می کنیم
ساعت وجدانمان را با تو میزان می کنیم

تو کفِ برنامه هایت مانده اند این کافران
تیکه می ندازند از فرط حسادت هر زمان

تابلو باشد! فرنگی ها حسادت می کنند...
واسه شان عادت شده؛ کی ترکِ عادت می کنند؟

گاه و بیگاه از لجت بر ساحتِ تو تاختند
روی کانال های نازت پارازیت انداختند...

لیک توفیقی نشد این جمعِ اعدا را؛ زرشک!
تا جدا سازند امواج تو را از ما؛ زرشک!

ای خدای مهربان دست من و دامان تو
ای که چیزی در کفم نامانده جز ایمان تو

ما بهشتت را نمی خواهیم اگر در آن مکان
همجوار ما نباشد این صدا سیمایمان...


مرتضی عزیزی – 30 مرداد 91

 صدای ما و سیمای ما

دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: طنز و مثنوی

عید است و موسم شادی
من اما دل و دماغی برای خندیدن ندارم...
این پست را هم به سه دلیل گذاشتم:

اول اینکه یادی کنم از رضا عالی پیام (هالوی عزیز)
طنزنویس شجاع و مردمی که با شعرهایش بارها
و بارها خنده را به لبان من و همه ی ایرانیان هدیه کرد.
مدتی است به بند کشیده شده و حتی از احوال
او نیز خبری در دست نیست...

دوم اینکه کمی از حس غم در وبلاگم کاسته شود.

سوم اینکه اندیشه ی والای نهفته در اشعار طنز
این مرد بزرگ بیشتر انتشار پیدا کند.

رضا عالی پیام

طنزهایش را با صدای خودش اگر ندیده اید حتما در Youtube
نام (رضا عالی پیام) را سرچ کنید. پشیمان نخواهید شد.

وبلاگ ایشان هم بسیار خواندنی است:

http://halloo.blogfa.com

آخرین شعری که ایشان در وبلاگشان گذاشته اند:


کی گفته که ما دولت راحت طلبیم؟
در فکر گرفتاری خلق عربیم
این قدر نگویید اهر زلزله شد
فعلن که گرفتار دمشق و حلبیم

تعدادی از کارهای خوب ایشان با صدای خودشان را تبدیل
به MP3 کردم که برای دانلود می گذارم:

ماجرای فیل آقای حاکم

خانه عفاف

میخوای بده میخوای نده

بنشینم و صبر پیش گیرم

شعر گاو

پستان یا سینه

زندان

عیسی به دین خود...

مجلس ترحیم

ریش و قیچی

مشاور تبلیغاتی

جهاد اقتصادی

قاطی می کنم

آقا جون

هالوی بی الف

ابوموسی

اتل متل

یکی بود یکی نبود

یواشکی

وااسلاما

و شعری دیگر از ایشان:

گفتم: استاد شهر شرم الشیخ
توی مصر است یا یمن؟ فرمود:
نام این شهر من درآوردی ست
شیخ اگر شرم داشت، شیخ نبود




به امید آزادی...
و به امید شادی...


پ ن : حیفم آمد این چند شعر را هم از استاد عالی پیام برای دانلود نگذارم:

زلزله

معذرت

ترسوها

روزه

آزادی




با شعرهای ناب تو ما خو گرفته ایم
ما درس ها ز صحبت هالو گرفته ایم
هم از کلام طنز تو ما روده بُر شدیم
هم نکته ها ز شعر دوپهلو گرفته ایم

مرتضی عزیزی



یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

گریه بازار...

بودند
زمین عطسه ای کرد
و دیگر نبودند...
وای که بود و نبودمان
در گرو عطسه ای ست...


مرتضی عزیزی


گریه بازار


"ننگ" بر این جعبه ی جادو که آزارم دهـد
نام ملــی دارد امــــا بـــوی دربـــارم دهـد
مردمــان در زیر آوارنـــد و ایــن بـوقِ دروغ
جای افشای حقیقت خنـده بازارم دهد...


مرتضی عزیزی - 26 مرداد 91

پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

داغ آتشین...


خــــمـــــوش ای زاهــــدِ بالای منبر
که مـــا را گفته هایــت نیسـت باور

نمی خواهـــم که با مکــر و دورویی
جهــنـــم را برایــــم وصـــف گــــویی

مگـــو ایــــــزد پـــس از روز قـیـامــت
بســـــازد آتــشــــی بهـــر نــدامــت

مگو یاوه، چه دانـــی چیست آتش؟
که جز در قلب عاشق نیست آتش...

جـهــنــم باشـــد آن روزی که یــارت
قــــــــرارِ لحظـــه های بـــی قـــرارت

انــیـــس و مــونــس و آرام جــانـــت
همـــایـــون چــهـــره یــار مهــربـانت

از آغوشش تو را مــحــــروم ســـازد
به بــی او بودنــت محکـــوم ســـازد

بــســوزد آیــه ی "شــاید شــود" را
بــبــنــدد بــا رقــیــب عــهــد ابــد را...

گـــــــــدازد دل ز داغِ آتــــشـــیــنـــی
کـه جز خاکستـرش دیگر نــبــیــنــی...



مرتضی عزیزی - 24 مرداد 91

سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: مثنوی

تو زیر آواری و...

تو زیر خروار خروار آواری و
آن رسانه ی بی حیا دعا پخش می کند...
تو آنجا آخرین نفس هایت را می کشی و
شبکه استان تو ارتباط مستقیم با کربلا پخش می کند...
تو اکسیژن نداری و
آن مسئول استانت با بی شرمی می گوید
برای کمک رسانی منتظر دستوریم...
شرم بر او باد...
شرم بر او باد...
وای اگر این اتفاق در فلسطین افتاده بود
گوش فلک را کر می کردند
و اشک تمساح شان جاری بود
ولی افسوس تو فلسطینی نیستی
تو عرب نیستی که دلشان برایت بسوزد
تو ایرانی هستی
و در قاموس این نامردان ایرانی محکوم به مرگ است...
شرم بر این اهریمن صفتان...

زندگی حق ما نیست...
آگاهی حق ما نیست...
رفاه حق ما نیست...
خانه ی مستحکم حق ما نیست...
گوشت و مرغ حق ما نیست...
انتخاب حق ما نیست...
شادی حق ما نیست...
و نفس کشیدن نیز...
و هنوز هم این انرژی لاکردار هسته ای
که برای بمب می خواهندش
حق مسلم ماست...
دریغ....


آذربایجان...
ما همه با تو هم دردیم...

و این لالایی زیبای آذری تقدیم به هموطنان آذری ام...
آذربایجان قهرمان...
تنها نخواهی ماند...

http://www.youtube.com/watch?v=5cO9DVcjbxU

http://www.aksup.ir/images/ypqikjn68ephswtsrix7.mp3


1
شیرین شیرین یات آی بالا = خوب و شیرین بخواب ای فرزندم
بویا باشا چات آی بالا = قد بکش و بزرگ شو
سنده بیر گون اوز سسی نی = تو هم روزی صدایت را
ائل سسینه قات آی بالا = به صدای ایل بیآمیز و همصدا با مردمت شو
...

2
سنه دییر لای لای = برای تو لالایی می خوانند
هر اوتن قوش ، هر آخان چای = هر پرنده که پرواز می کند ، هر رود جاری و جوشان
بو گوزل شان انامیزه تک = مانند این مادر والا و زیبا مقام
لای لای
...

3
هر شهرتیم ، شانیم سن سن = شهرت و سربلندی و شان و مقامی که دارم از توست
جاندان آیری جانیم سن سن = تو جانی ورای جانم ، جدای از جانم هستی
نه تمیز دیر گول نفسین = چه اندازه پاک است نفسهایت
سن عطیرلی بیر چمن سن = تو چمنی پر از عطر هستی
....

تکرار قسمت 2
...

4
یات یات آی قوزوم شیرین شیرین = خوب و شیرین بخواب ای بره نازم
حیات سنین دوران سنین = حیات و دوران از آن توست
قای قیسیلار بوی آتیرسان = با مراقبت هایش قد می کشی
قوجاقوندا بو وطنین = در آغوش این وطن
.
.
.

(پیاده کردن متن آذری و ترجمه توسط دوست خوبم : مصطفی خیری)

یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر


سروش محمدی


گل هــای قشنــگِ باغ را بوئیدنــد
از باغِ زمیــن نبــود او،  فهمیـــدنـد
تا جمعِ فرشتگـان فراخوانده شدند
از گلشن ما سـروش را هم چیدند...


چهارشنبه صبح بود که به فیس بوک رفتم و دیدم که دوست شاعر و
ترانه سرایم سروش محمدی شعرهای مرا در صفحه ی فیس بوکم
لایک کرده.

این شعر را:
افسوس که چشم من تو را سیر ندید...

و این ترانه را:
اونقدر تنگه دلم برای چشمات که نگو...

و جمعه بود که شنیدم در حادثه ای پرواز کرد
و من بودم و شب و مرور مطالبش در فیس بوک
با چشمانی نمناک...

و گاه چه باریک است مرز بودن و نبودن کسی...
زود رفت و رها شد...
همو که ماجرای عشقش بی شباهت به ماجرای من نبود...



و این ترانه اش را به یاد آوردم :


بذا تا نفس نفس هام، توی عمقِ این جهنم، سرفه های اژدها شه
حالا که شبا درازه، بذا تا رَگای شعرم، لقمه ی دراکولا شه

 ناز شست اون شکارچی، که من و هدف بگیره... اینجا دیگه جای ما نیس
ای غزال مست بیشه، بیا با گولّه برقصیم، زندگی راز بقا نیســـ…


و نظر خودم را در سایت بیشه زیر ترانه ی سروش عزیز:

× مرتضی عزیزی: ترانه زیبا و مبتکرانه ای بود. وزنش خوب بود.
قافیه هاش هم خوب بود. کلا لذت بردم از این ترانه ی نو. درود...


و پاسخ کوتاه و پرمهر او را:

× محمدکاظم محمدی- سروش: ممنون مرتضی جان


و یادم نمی رود که هم او بود که در ابتدای آشنایی مان در سایت بیشه
اولین نقد را بر شعر من نوشت:

ببین کنج دلم غوغاست بی تو
وجودم غم ز سر تا پاست بی تو...

× محمدکاظم محمدی- سروش: سلام دوست من... قلمت پایدار
اما کاش کمی امروزی تر می نوشتید... گستاخی ام را ببخشید

و جواب خودم را که:

× مرتضی عزیزی: این چه حرفیه جناب محمدی
بزرگواری فرمودین نظرتونو گفتین. چشم... گرچه تو دیروز گیر کردم
ولی سعی می کنم امروزی بنویسم...
 
و این خاطرات است که روح را خراش می دهد پس از رفتن کسی
وگرنه او که رفت و راحت شد...
و ما منتظر...
تا عقربه ی مرگ چه زمانی واپسین ساعت عمر ما را نشانه گیرد...


روحش شاد...

شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

عاطفت نگاهت...


بگذار هرزه چشمم بخوانند
سبکسار کسانِ بی هوده گو
که بی خبرانند
از داستان شوریده گی ام....
و من باز به چشم ها خیره می شوم
فرد فرد
در تکاپوی تکرارِ معجزه ی دیدگانی
که از عاطفتِ نگاهش
هنوز
عقل دست و پا می زند
در حیرانی و
دل
در ویرانی...



مرتضی عزیزی – 19 مرداد 91

پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

علی آذر

دکلمه ای بسیار زیبا از علی آذر. شعرش عالی ست...
دقیقا نمی دانم شعرش از کیست ولی گویا شاعرش هم علی آذر است...

http://www.mediafire.com/?qd6pjuwin6akfca
یا
http://s3.picofile.com/file/7394047197/Ali_Azar_Toomor_2_Deklameh_.mp3.html

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشمِ همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماهِ من روی گرفت و سرِ مریخ نشست

سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

باز هم تمامی دیگر ...
و آخرینش نیز حذف شد...
همان آخرینی که هر روز بارها به تماشایش می نشستم...
دیگر هیچ مطلبی از تو برای نمایش نیست...
درست مثل صفحه ای که نخستین روز گشودم...
آن روز هم هیچ مطلبی نبود...
و چه عذابی ست تماشای آن چه بر من گذشت
در فاصله ی میان این دو هیچ...
نازنین... جاودانه خواهی ماند در من
باید با غم عشق تو سوخت و ساخت...
حالِ من گویا عزمِ لبخند زدن به تغییر ندارد...
شکرخند لبان تو جاودانه باد...


اگه سبو شکست عمر تو باقی
که اعتبار می تویی تو ساقی... 

 
چه از همه جا بی خبر است
صفحه ای که هر روز به من می گوید
"اگر می شناسی اش پیغامی برای او بفرست"...

سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر

ای کاش دوباره دیدن ات ممکن بود...

افسوس که چشــمِ من تــو را سیر ندید
این چشـمِ تَـرَم که خیـــره بر دیوارسـت
ای کاش که گفتــه بودی ای مــاهِ تمام
آن شب تو به من که : آخرین دیدارست...


ای عقل به قلبِ من تو گفتی آن شب:
"او بــاز دوبــاره خواهـــد آمـــد اینجــــا"
حالا تو ببین که ایـــن دروغــــت ای داد
در خانه ی دل چه آتشـــی کرده به پا...


در حسرتم از شبــــی که چشمم لغزید
ای کاش که بیشتــر تــو را می دیــــدم
ای کاش که در کــنــار تــو می مانــــدم
از چشم تو من ستـاره ها می چـیـدم...


یا کاش دوبــاره دیــدن ات ممـکـــن بود
تــا از رخِ بــی مــثــال ات آرام شـــــوم
ای کــاش بــرای بــارِ آخـــر می شــــد
مســت از میِ آتشــینِ آن جام شــوم...


مرتضی عزیزی - 6 مرداد 91



J'ai lu
je sais pas où
que cette fleur
a besoin de
beaucoup d'eau
...
Et peut-être
mes larmes
n'étaient pas assez
pour l'arroser
...

جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

برای عشق...

چه بیهوده
«تنگ» می شود
دلم
برای عشق...
نمی داند مگر
این کلاه
برای سرش
«گشاد» است...


مرتضی عزیزی - 4 مرداد 91

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

مشاعره

والا دیروز رفتم سایت آوای دل دیدم بساط مشاعره گرمه
منم حسودیم شد یه چند تا شعری انداختم اون بین
مشاعره بین خانم نمائی و آقای یگانه بود که منم
بدون اجازه پریدم وسط لبخند از کمی قبل ترش می گذارم اینجا:

خانم نمائی:-----------------------------------------------------
باید که کنم خدمتتان عرض ، سلام
بعدش به شما عرض ارادت و تمام
میترسم از این کل کل و باید که کنم
با سجده به اشعار شما ، ختم کلام !!



آقای یگانه:---------------------------------------------------
من سلامت را نمیخواهـــم تو با من دشمنی
شعرمن را دیر خواندی بس که این در کم زنی
پشت ِاین در زیر  ِاین پایم علفها سبــز گشت
لیک می بخشم شما را چونکه دانـم یک زنی



خانم نمایی:-----------------------------------------------------
با عرض سلام و مرسی از شعر شما
دادید عجب شعر خوشی باز به ما

گفتم به شما که وقت من کم بود و
دارم من ِ بدبخت فقط کمبود و
هی این من ِ بیچاره به صلابه بکش ،
اما به خدا شما رو یادم بود و

ای وااای از این حرف شما !! یعنی چه ؟
اینطور نکن با رقبا ، یعنی چه ؟
من یک زنم و مفتخرم ! این دنیا ،
بی بودن این قبله نما  یعنی چه ؟!



آقای یگانه:--------------------------------------------------
زن که باشی مادری خواهــــــــی شدازما بهتران
چون بهشت آیــــد دودستی زیر  ِپای ِمــــــــادران
خوش به حالت زن شدی ؛داری کنیزی همچو مرد
وای برایـــن مـــرد ؛انگاری شبیه ِ خواهـــــــــران



خانم نمائی:----------------------------------------------------
آفرین بر درکتان ، صد آفرین و مرحبا
این شد و حالا دگر حرفی ندارم با شما
اولش گفتی شما چون که تو می دانی زنم
کاملش کردی ولی در آخر این ماجرا       



مرتضی عزیزی:-------------------------------------------------
چون موج بُوَد شعر و چو دریاست دلم
هر گوشه که شعر ببیند آنجاست دلم
از خواندن این مشاعره کوک شدم
پنهان ز شما چرا؟ منم خواست دلم



جناب یگانه در جواب مرتضی عزیزی:------------------------
ای من به فدای دل ودریـــای ِتوباد
اینگوشه وآن گوشه تــرا خوب نباد
گرکوک شــــــدی بزن به موج ِدریا
کن سعی که غرقت نکند موج ِزیاد



خانم نمائی در جواب مرتضی عزیزی:--------------------------
هر آنچه دل تو خواست باید بکنی ،
در پاسخ دل \" به چشم \" و \" باشد \" بکنی
بیچاره کند تو را کچل خواهد کرد ،
یک خواهش او را تو اگر رد بکنی


مرتضی عزیزی در جواب جناب یگانه:-----------------------
خوش گفتی و شد نمره ی تو بیست رفیق
این توصیه ات خدایی عالــــــی ست رفیق
این گوشــه و آن گوشــــه ملال ست ولی
از مــــوج مــــرا واهمه ای نیســـــت رفیق



مرتضی عزیزی در جواب خانم نمایی:--------------------------
گفتم به دلم ای دل بی مهر و وفا
کردی کچلم دگر رها کن تو مرا
یک موی اگر تو بر سر من دیدی
ارزانی تو، ولم بکن! محض خدا !

گفتا که اگر من بروم از بر تو
دیگر نکند نگه کسی بر در تو
گر قلب تو از خانه ی تو کوچ کند
تو مانی و تنهایی و چشم تر تو

گفتم که بمان تو هر چه خواهی دَهَمَت
شاهت کنم و به روی چشمم نَهَمَت
ای وای چرا قافیه تنگ آمده است؟؟؟
این بیت که ضایع شد؛ ببخش از کَرَمَت



جناب یگانه در پاسخ مرتضی عزیزی:-----------------------
احسن به شما که شعرگویی چون بیست
این نمره چوکم بود ،ضریبش صـــدوبیست
چون موج ،روا نیست روی هـــــــر طرفی
ثابت شو واستــــوار؛ یکجا کــــــن ایست



خانم نمایی در پاسخ مرتضی عزیزی:-------------------------
دل دل نکن ای دل و بگو ، حرف بزن
اسرار خودت را  بکنش فاش به من
تو می کـُـشی آخر من و دق می دهی و
با دست خودت می کنی ام خووووب کفن

من بنده ی بی چون و چرای تو ام و
تو حرف بزن ، بگو ، فدای تو ام  و
هر آنچه بخواهی بشود زود ، بگو ،
من منتظر ِ فقط ندای تو ام  و

ای دل تو خدای دوم من هستی
من می برمت به هر کجا ، \"دربستی \"
داری تو ولی می بری ام قبرستان ،
با کل جهان و کهکشان همدستی  !!!


مرتضی عزیزی در پاسخ جناب یگانه:-----------------------
از لطف تو کم نمانده که آب شوم...
من بر حذرم که صیدِ گرداب شوم
اما هدفم ثبات و بی موجی نیست
ترسم که از این سکون چو مرداب شوم

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

به یاد حرفات...


اونقَدَر تنگـــه دلـــم برای چشمـــات که نگو

اونقَدَر خالـــی شده کنارِ من جـــات که نگو



 امشَبَم کرده دلم هواتو همچـیــن که نپرس

اونقَدَر سخته واسَم حسرتِ لبهـات که نگو



آخه من روز و شبم پُر از خیالــت بود و بس

اونقَدَر رنج مــی بَــرَم بــدونِ رویات که نگــو



شایَدَم خدا نوشت رو پیشونیم جـدایی رو

اونقَدَر خیسه چشام به یاد حرفات..........





مرتضی عزیزی - 2 مرداد 91



http://www.aksup.ir/images/kv82h32kno42wryrf8k1.mp3



 

دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترانه