این چهره از آن کیست؟ افسوس...

 

"رقم دو" (2)

 

پای ثابتِ شمارِ سن من بودی
به درازنای ده سال
و امروز این دهه ی ضیافتت بسر آمد
دیگر به دهگانش میهمان نخواهمت دید
و شاید
اگر قرار بر ماندم باشد
هر ده سال تو را بر یکانِ سنم بیابم
عادت کرده بودم به حضورت
حضوری که نمودی از شباب بود
و از بهار
و چه سخت است اینکه باید
اینک
شوکرانِ بدرودِ تو را بنوشم
بدرودی به دلتنگیِ هنگامه ی برگریزانِ پاییز...

 

 

سی سال گذشت از آن دمی که
من چشم بدیـن جهــان گشــودم
پیـــمـــانـــه ی خــالــیِ عـــدم را
پُــر کــــرد زمـــانــــــه از وجــــودم

سی سال گذشت از آن شبی که
لــبـــریــز شــدم زِ عــجـــز و لابـــه
از بـــاغِ ازل کــه مســکــنــــم بــود
تـبـعــیــد شـــدم بــدیـــن خــرابــه

سی سال گذشت از آن که مـــادر
فارغ شــد و مــن اســیــر گـشـتـم
دوران جــوانـــی ام در این حــبــس
بیهـــوده گذشــت و پــیــر گشــتـم

سی سال گذشــت و من کماکــان
سرگشتــه ی جسـتجـوی خویشم
ایـن پیــکــره ی روان مــنــم؟ مــن؟
یا آنکــه از ایــن جـنـــازه بـیــشــم؟

سی ســال گذشــت و مـن بر آنــم
کـآتـش فِـکـنَم به خود چـو قـقـنوس
در آیــنــه چـهــره ای هـویـــداســت
این چهـره از آنِ کیست؟ افسوس...

 

مرتضی عزیزی - 31 خرداد 91
(آخرین روز از دهه ی بیست زندگی ام...)

 

 

چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

پاک نکن!!!

دل می کنیم از چند اسکناس
و بلیطی می خریم
و اشکی می ریزیم از ترحم
اشکی که پاک نمی کنیم...
تا دیگران ببینند
ژرفای احساس را در ما...

و از حصار آن چهار دیوار
بیرون که می رویم
عینک دودی بر چشمانمان
تا که آفتاب نیازارد چشمان ارزشمندی را
که اشک ریخته بر بیچارگان...

او را که باید ببینیم
نمی بینیم
یا خود را به نادیدن می زنیم
و یا شاید سکه هایی را
که بر جیبمان سنگین است
به سویش پرتاب می کنیم
غافل از اینکه
او نیازمند سکه های ما نیست...

و هنوز پشت چراغ قرمز
بر سرش فریاد می کشیم
که پاک نکن!!!
زبری دستمال تو خط می اندازد
بر شیشه ی ماشینی که تازه خریدم
و دود اسپند تو تنگ می کند
راه  تنفس من را...


مرتضی عزیزی - 29 خرداد 91

دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

اثری از عقاب نیست...

سودی نداشت آن همه جنگ و جدال ها
خاموش گشتــه ایــم و پُـریـم از خیال ها

هم صحبــتِ شقایـق و هم خونِ لالــه را
از یاد بُــرده ایــم در این قیــل و قـــال ها

نابــود شــد وطـــن زِ گــزنــدِ حرامــیـــان
ما بنــدِ ذکــــر و دامِ حــرام و حــــلال ها

آزادی از اســــارتِ این ناکــســـان چـــرا
اکنون به چشم ما شده جزو محـال ها؟

در آسمــان مــا اثــری از عقـــاب نیست
گم شــد عقاب و یافتـه کرکس مجال ها

رستم نباشــد او که به ما زخــم مـی زَنَد
سهراب گشته غرقه به خون از شغال ها

در انتظــار معجــزه بر جا نشـستــــه ایم
شایــد کُنَــد خدا فـرجی بعدِ سال ها !!!

دلخسته ام از اینهمه درد و سکوت و صبر
دلخسته از تهاجــمِ این احتـــمـــــــال ها

این برف نیمه شب به طلوعی سفر کند
روی ســیـــاه مانـــد و حجــم زغــال ها*
 
 
 
مرتضی عزیزی - 27 خرداد 91


(*) بیت آخر ادامه ای است زیبا و دلنشین
که بانــوی ادیـــب خانم زهره کافی بزرگوار
بر غزل من نگاشته اند؛ که پس از کسب اجازه
از محضر ایشان بر غزل افزودم تا با این بیت کمی
امید هم روشنی بخش غزلم باشد.

یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

تلاطم های مهربان

سخت می گیرد گاهی
آری، قبول دارم
زجر می دهد گاهی
پوستت را نیز گاهی می کند
زندگی تختخواب نرمی نیست
که همواره بر آن بیاسایی
اما نیک که بنگری
سختی هایش را نیز
از زیبایی تهی نخواهی یافت...



شکوه هــا کردنــد از امــواجِ دریا ماهیـان
کز تلاطــم در عذابیــم ای خدای مهـربان

خوش بُوَد کـآرام گردانــی تو این امواج را
تا دمی آسـوده گردیــم از قــرارِ موج هــا

چون به فرمـــان خدا امــواج آرام آمــدنــد
خیلِ صیادان به دریــــا همــرهِ دام آمدنــد

ماهیان در بند صیادان چو خــود را یافتنــد
حکمتی در آن تلاطم هـــای دریــا یافتنــد

آری این امواج گر گاهــی نباشـد در میـان
زندگی مُرداب گردد بی امان ای دوستان

از خدا خواهیم، گر طوفانی است احوال ما
قلــب را آرام گــردانــد ، نـــه آن امــواج را


مرتضی عزیزی - 23 خرداد 91

سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

چهارراه عشق...

چهارراه عشق...
چراغ زرد بود
سرعتم را کاستم
از ترس جریمه شدن
و چراغ قرمز شد
ملالی نیست
اندکی تحمل باید
و خیره شدن به ثانیه شمار
تا دوباره سبز شود

تا از آن عبور کنم
این بار اما
به جاده ای می روم
بی چراغ
و تا مقصد
تخت گاز می رانم
دیگر خسته شده ام...
دلزده از ایستادن پشت چراغ ها...


مرتضی عزیزی - 19 خرداد 91

جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

گوی سپیدفام
(در پی شایعه تاباندن لوگوی پپسی بر روی کره ماه)



 

ماهرویان را تصاحب می کنند
صاحبان زور و زر،
و شایعه کردند
که ماه را نیز...
اما نه...
ماه برای همگان است
با سکه نمی توان خرید
این گوی سپیدفام را...

مرتضی عزیزی - 16 خرداد 91

چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

چیز...

انتخاب نکردم تو را
انتخاب نکردم هیچ کس را
چرا که نیک می دانستم بازی ات می دهند
بازی ام می دهند
اما پس از سه سال از آن روزها
هنوز صداقتِ "چیز" ی که تو بر زبان داشتی
بسیار ارزشمند است برایم
در قیاس با هزاران دروغ
که آن یکی حواله ی ما کرد...

سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

کارزار موهایت...

چه یکباره دریافتم
که در کارزار موهایت
لشگر سپید فاتح گشته
و لشگر سیاه مغلوب...
سپیدی گرچه غالب بود
همواره در قلب زیبای تو
اما
نشستن این برف
بر محاسن و موهایت
دلم را به لرزه می افکند...


( پدرم روزت مبارک...)

مرتضی عزیزی - 14 خرداد 91

یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

در عجبم از سیاه دلی جماعتی
که بر طلای همدردی نیز
تهمتِ رنگابه ی شهوت می بندند.
در دلشان همه چیز رنگ هوس دارد.
کافرانی که به کیش خود پندارند پاکدلان را.
ما که بر دل خود از همه آگه تریم.
باشد که فکری به حال دل سیاه خود بکنند.
و هراس کنند از پاشیدن تهمت بر دلی پاک
که اگر بشکند
دودمانشان را برباد خواهد داد.

چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

خوش بهاری ست کز نسیمش باز
مســــت گردیده لالــــه و ریحــــان
آفــــــتــــابــــش دوای هــــر دردی
بوسه هایش چو مرهمــی بر جان

ای خداوندگــــــار فصــــل بهـــــــار
کز تـــو آرام گشــــتــــه روح و روان
یار مــــا گر ز هجــــر اوست غمین
یــــار ما را به یــار خــــود برســــان

سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

آرامم
آرام تر از همیشه
و زبان را به تقدیس تو پیرایه می کنم
پروردگار مهربانم
که غبار را از دلم زدودی
زنگاری را که ماه ها رنجم داد
و به شکرانه ی این جلا و عفتِ روح
و تنزیه خویشتنم
دیگر نه از تو دلگیرم
نه از او
نه از اوی او
نه از خود
و نه از دنیا...

می بالم به این گنجینه در سینه
چه خوش هدیه ای است
که ارزانی ام کردی
دلی فارغ از نفرت
و لبالب از مهر...

آرامم امشب
بسیار آرام تر از دیشب
و آرام خواهم خفت
در انتظار فردا
فردایی آرام تر
و فرداهایی لبریزتر از عشق...

آرام آرامم ببین چون عشق درگیر من است...

یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

هر چه بود گذشت :)


گــَـرد را از دلـــــــم زُدودم و بــاز
زنـــدگــانــی چقــدر زیبـــا شــد
رودِ قلبم چــو از خــدا پُر گشـت
وسعتــش باز همچــو دریــا شد

آری ای زنـدگــی رفـیــقــم باش
که نیَم مـن رفیــق نیمــه رَهَــت
روی خوش را به دیده ام بنمــای
تا مــکـــدّر نبـیـنـــــم و سیَـهَــت

بی جهت خنده می کنم که دگر
شاد گردم چو قاصدک در دشـت
من به فـردا و حــال مــی نگــرم
نه به دیروز، هر چه بود گذشــت

دیگر ای غـم به خــانه ی دلِ من
نگـــذارم کــــه مانــــدن آغــــازی
دو سـه شب همچـو میهـانِ منی
نه کـــه آیــــی و لنگــــــر انـدازی !!!

مرتضی عزیزی - 6 خرداد 91

شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

همه جایش بوی تو را می دهد
تو را به یادم می آورد
و انتظار دیدنت را
و تپش قلبی منتظر را
و گاه مهربانیت را
و گاه جفایت را
و رویایی که سرکوب شد
و امیدی که ناکام ماند
...
بی تو آنجا نفس برایم تنگ است
و کاش می فهمیدی وسعت این تنگنا را
که بر قلب من نشسته...
...
دریغ کردی از من دردانه ی عشقت را
و مروارید دوستی را نیز
و ندانستی که این دو دنیای من بود
که یکباره هر دو را از من ستاندی
...
کاش می دانستی
نه...
کاش حس می کردی
شکوهی را که دیدنت به قلبم می بخشید
آرامشی را که حرفهایت به روانم می سپرد
...
آری می دانم
اینگونه عاشق بودن دیوانگی ست
جنون است
و با مجنون زندگی آسان نیست
یادم نمی رود که گفتی
این چهره ی مردی سی ساله نیست
و مردان سی ساله را اینگونه عشق ورزیدن
حرام است...
یادم نمی رود که گفتی
فکر می کردی قوی تر از این باشم
نه
قوی تر از این نیستم
شکستم
آری مردها نیز گاهی می شکنند...
و خوشحالم که تو قویترین را انتخاب کردی...
یادم نمی رود که گفتی
این احساس در زندگی مانا نیست
چرا که مشکلات اقتصادی پیش می آید
درک می کنم...
...
آری می دانم
برای یک زندگی مطمئن
محتویاتی دیگر نیاز است
یک قاشق چای خوری عشق کافی است
زیادش این آش را شور می کند
چیزهای دیگر نیاز است
قدرت
پول
و باز هم پول
و شاید کمی هم دروغ
گفته بودند مرا
که صداقت همیشه هم خوب نیست...
...
نفسم می گیرد آنجا
بدون تو
و بدون انتظار دیدنت...


مرتضی عزیزی - 4 خرداد 91



قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
انتظار خبری نیست مرا...
برو آنجا که تو را منتظرند...

پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

ذکر نامش بر لب...

می روم خنده کنان، پُر امید
می دوم رقص کنان همچو غزالی سرکش
تن من داغ ز شوقِ رُخ او چون خورشید
دل من در هوس صحبت او چون آتش
می شتابم خُرّم
دلزده روح من از هرچه جز او در عالم
می روم خنده کنان باده ی شادی بر کف
اشک شوقم بر چشم
ذکر نامش بر لب
قلبم اما شده بازیچه ی یک حس جدید
ضربانش چه شدید
اختلالی ست که اندر دل من گشته پدید
می دوم شاد و غزلخوانٰ،
گویی
هاتفی خوش خبر از غیب مرا داده نوید:
ای که مینای دلت همچو بلوری بی غش
ای دلت تنگ به سیمای خوشِ آن مهوش
وی به ایام ستم
روی تو چون برف سپید
عاقبت لحظه ی دیدارِ رُخ یار رسید...


مرتضی عزیزی - 14 فروردین 91

چه بی بهانه شاد بود دل بیچاره ی من
چه کودکانه می تپید
چه معصومانه انتظار می کشید
درست لحظاتی که محبوبش
مست از پیاله بود با دگرکس
و دل امیدوار من بی خبر از همه چیز
به گفته ی ابوسعید:
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند...
...
...
...
از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله را
دریغ
بر خاک ریختیم...

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

اردی بهشت
ماه دلربای من 
سیاه بودی و تلخ
نامت ارچه بهشت را
به یدک می کشد
جهنم بودی برایم امسال...

ای اردی بهشت
ای محبوب ترین ماه برایم
من تو را دوست داشتم
و تو مرا دشمن
که شکنجه گرم شدی
و روحم را تازیانه زدی
و زنده بگور کردی در من
امید را
و عشق را
و معنای دوستی را...
آری دوستی معنا داشت برایم
حتی ورای عشق
و تو این معنا را در هم کوفتی
و به لجن زار کشاندی...

اردی بهشت
اینک که در خلال تو
گردن آویز عشق ممنوع شد
و طلای دوستی نیز بدل از آب درآمد
همان به که تمام گشتی
که ادامه ات 
هرگز
نویدبخش سحرگاهی نمی توانست باشد...


مرتضی عزیزی - 31 اردیبهشت 91

سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

بعد هجران تو...

بعدِ هجـــرانِ تو روز و شــبِ من گشته تبــاه
موی من گشته سپید و دل من گشته سیاه

رفتی و بی تو نمانــدَم بــه دل و دیــده و لب
بجز انــدوهِ فــراق و بجـــز اشــک و بجــــز آه

ای امـان از فلــــکِ ظــالمِ بدخـــو که چنیــن
قلبِ مفلــوکِ مــرا حــد زده بی هیـــچ گنـاه

بی تو صهبـــای لبت گشتــه خیالــم هر روز
هر شــب از داغ فــراق تو نَهَــم سر بر چـاه

نزدِ من جز سخن از دلبر مـن هیــچ مــگوی
غیــرِ مدح لـــبِ او از لـــبِ من هیچ مخــواه

بُــود آیــا کــه دگــربــاره بیــایــی که شَــوَد
روحِ من مست تو و چشمِ تَرَم مستِ نگـاه

گرچه دانم که دگـــر بازنگــردی ، افســوس
همچنان مانده دلم در طلبت چشــم به راه

یا رب از دوریِ رویــش به تو نالــم که همـه
هم در آغـــوشِ پر از مهــــرِ تو گیرنــد پنــاه


مرتضی عزیزی - 12 اردیبهشت 91

دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()