گفتن "پیشم بمان!" مرا...

تو را گفته بودم
ای سیبِ تپنده در سینه،
آنچنان که نوح فرزندش را:
هنگامه ی طوفان که فرارسد
سپهر باریدن آغازد
و خاک نیز،
بدانگونه که در چشم بر هم زدنی
غریق خویش خواهدت ساخت...
 
تو را گفته بودم ای دل،
آنچنان که نوح فرزندش را:
به کشتی عافیت فراز آی
که زنهاری ست از هلاکت
حسرتا که ناشنیده رها کردی
تحذیرِ ناصحان را...

اکنون تویی و غرقابه ی عشق
که اینک بر ژرفای آن واقفی
بسیار به تر از پیش
اینک که از پنجه های زورمندش
رهایی ات حتی به گمان حرام است...


مرتضی عزیزی
غروب جمعه - 29 اردیبهشت 91

×××××××××××××××××

شــــادی تو را و اشـک مرا و فغان مرا
صحبــــت تو را و لکنتِ قلب و زبان مرا

محفل تو را و رقص تــــو را و سبو تو را
خلــوت مرا ، تحمّــــلِ جــــورِ زمان مرا

فصل بهـــار و بلبــل و باران و گل تو را
اندوه و سوز و زردی فصـــلِ خزان مرا

مستــی تو را و بغـــض مرا و صفا تو را
سُستی مرا و شور تو را، زهرِ جان مرا

با یـارِ خویش، عزمِ سفـر از وطــن تو را
بی یارِ خویش، میلِ سفر از جهــان مرا

در اوجِ شوق، گفتنِ "پیشش رَوَم!" تو را
در قعـرِ یأس، گفتنِ  "پیشم بمــان!" مرا



مرتضی عزیزی
غروب جمعه - 29 اردیبهشت 91
جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

شلاق سرنوشت

جدایی...
جدایی...
هر چه می کشیم از این جدایی ست
قلب را پر می کند از بُغضی
که اگر بشکند باعث رسوایی ست
و اگر نه، ویرانگر...

امان از این حکایت مشقت بار
آنگاه که طعمِ شیرینِ وصالِ دو نفر
طعمِ تلخِ جدایی را بر کام سومی می چشاند
شلاق سرنوشت است که اینگونه
بر نعشِ روان او خراش می اندازد...

پیمانی بود با خویشتنم
که دیگر نبارم
اما نشد...
امشب به صفحه ی مادری رفتم
که او نیز از جدایی
داغی بر دل داشت
جدایی از فرزندی نازنین
و چه سخت است که طفل شیرین زبانت
در این شهر باشد
و دستان تو از او محروم...
و چه دشوار است مادری برای دیدن فرزندش
لحظه های بی شمار را بشمارد
و چه بیرحمانه آهسته می گذرند این لحظه ها...
بی شک از سنگ بود
دلی که بدین جدایی حکم داد
جدایی مادری از فرزندی...
آری،
گاهی یک حکم می تواند ویرانگر باشد...
چه صادقانه درد دل می کرد با فرزندش
صداقتی که اشک را دوباره بر چشمانم جاری کرد
...
خداوندا،
وصال این مادر مهربان و فرزند نازنینش
درخواستی کوچک است
از بارگاه بزرگ تو
این دو را از هم جدا مپسند...


دخترم اینجــا که نیستـــی خونـــه مثـلِ زندونــه
دل من پیــــش توئـه ، غـــــم تـو دلـــم فــراوونـه
بی تو هــر کجـــای دنیــا تـــو رو یـــادم مــی آره
بی تو چشمام همیشه به یادِ چشمات می باره...



مرتضی عزیزی - 28 اردیبهشت 91



آهنگی ست که مرا به کودکی می برد. به زمانی که دل آیینه ی بی زنگار
بود. به زمانی که همه در چشمانم پاک بودند چرا که چشمانم و قلبم پاک بود.
ای کاش هیچ گاه بزرگ نمی شدم...
http://payamam220.persiangig.com/audio/Doa-RezaHosseini.mp3

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

آری زیباترینم
کوچ کردی از سرنوشت من
اما کاش
با او
به ییلاق که می رفتی
سنگدلانه رهایم که می کردی
این خاطرات را نیز بر دوش خود می گذاشتی
دریغا و دردا که مرا
بارکش خاطرات با تو بودن کردی...
با تو بودنی که برای هر لحظه اش
شعری سروده ام...
سخت است حتی نگریستن
به ادامه ی راه
راهی که در آن
از عشق تو محرومم...


مرتضی عزیزی - 18 اردیبهشت 91

سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

زلالِ محبت
عشقی که نثار تو می شود
هیچ گاه ناکام نمی ماند...
آری، عشق تو ضمانت دارد
ضمانتی مادام العمر
تویی که لبریزی از احساس
از معرفت
تویی آن شاهکارِ خالق هستی
جویبارِ زلالِ مهر
که قطره ای از آن سیرابمان می کند
برای لحظه ای
و لحظه که می گذرد تشنه تر می شویم
و باز آهنگ نوشیدن از این جویبار می کنیم
همواره جاری باد این زلالِ محبت
جویباری که چهره ی خدا درآن هویداست...



مادرم، ای جلــــوه ی پــاکِ خــدا
ای دلت لبــریز از مهـــر و صــفـــا

ای وجــودِ تو هــمــه دنیـــای من
ای رفیقِ ناب و بی همـتـــای من

عاشقـــی را از تــو من آموخـتــم
از کلامــت گــنجــهـــا اندوخــتــم

چهــره ات آرامــشِ روحِ من است
مرهمی بر قلبِ مجروح من است

تا ابد مشتـــاقِ دســتـــانِ تـو اَم
من هنــوز آن طفلِ شیطانِ تـو اَم

گاه گاهی گر جَری گشتم ببخش
ناسپاس از مادری گشتـم ببخش

در دعاهایــت مرا هــم یــــاد کن
قلــبِ ویــــــرانِ مـــــرا آبـــاد کن

همدمِ این روح محتاجــم تو باش
راحــتِ این بحــرِ موّاجــم تو باش

قلب پاکـت آبرویــم بود و هسـت
خنده هایـت آرزویم بود و هسـت

قلــبـــت آرام و لبـــت پُرخـنده باد
هستی ات از دلخوشی آکنده باد


مرتضی عزیزی - 22 اردیبهشت 91




×××( مادرم روزت خجسته )×××




جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را 
خبر از سرزنـش خار جفــا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را 
التفاتـی به اسیـــران بــلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را 
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟

(بافقی)

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

پروردگارا
رهایم مکن
تنهایم مپسند ای پاک ترینم
ای تو نزدیک تر از من به من
ای که شکوه تو را ذرات وجودم فریاد می کند...

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()


ای مرگ از آن لبـــان خامــوشــت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم

Je n'avais jamais compris plus que maintenant
le sentiment de Forough quand elle a dit
ce poeme
...

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

اعتقادی نمانده برایم
اما نمی دانم چرا
آوای اذان صبح که گوشم را می نوازد
هنوز همچون کودکان
چشمانم را می بندم
و دعا می کنم
سحرگاه امروز نیز
تو مهمان دعای من بودی
دعا کردم
برای تو
برای خودم
برای همه

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

اشک چشم من و...

اشک چشم من و دو چشم خوشت
دیدگانی که مســت و مدهوشــنـــد
دیدگانــــی که خـــونِ قــلـــبِ مـــرا
بی امــان جــای باده  می نوشـنـــد

اشـــک چشم مـــن و خـــم ابـــروت
آبـــرویـــی بــرای مـــن نگـــذاشـــت
از کمــانــش چه فتــنـــه هـــا باریــد
بر دلـــم زخـــمِ یادگــــار نگـــاشـــت

اشک چشــم من و ســراب وصــــال
دیگر حتــی ســـراب هـــم گـم شـد
دیگر حتــی خیـــــال نـتــــوان کــــرد
سهـــمــَـــم از تـــو از آن مـردم شـد

اشـــک چشــم من و شــراب لبـــت
نه نگــــو خوردنــــش حــــرام شــده
من حــــرام از حـــلال نشـــناســـــم
نه نگـــو کـــــار دل تــــمــــام شـــده

مرتضی عزیزی - 9 اردیبهشت 91

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

لحظه ای که طلوع می کنی غمناکم
لحظه ای که غروب می کنی غمناک تر
بر همگان مهربانی می تابی
ای گوی آتشین
بر من همه غم
گِل مرا اگر از غصه سرشته اند
چه پیوندی ست بین آمدن و رفتنت
با این گوی خون آلود در سینه ام
کاش این آخرین غروب تو باشد
که دیدگانم را بدان دوخته ام...
 
خداوندا، در این غروب دلگیر
باز از تو می خواهم
بهترین ها را ارزانی اش کنی
دعایم را گرچه درباره ی خودم نادیده می گیری
شک ندارم درباره ی او مستجاب است...

جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

باز هم سحری دگربار
و چشمان خیس من بیدار
و روحم خسته از دنیای لاکردار
و قلبم شکسته از بی مهری دلدار

دیگر حرف هایم تکراری شده
آری
حرف زدن از عشق تکراری ست
سوژه های نو تر باید یافت
عشق خوب است اما
زیادش هم در مردمان تهوع بر می انگیزد
و من در خود
زیادش را تجربه کردم
و زیادش را بیان کردم
و مردمان از من بیزار شدند
آری
حرف زدن از عشق تکراری ست
سوژه های نو تر باید جست
امروزه دیگر عشق بر اسب کلام نمی نشیند
در ایامی که همه از یارانه سخن می گویند
و از قیمت دلار
و از  راه های مهاجرت
سخن گفتن از عشق بیهوده ست
عشق را کسی باور نخواهد کرد
عشق را کسی بر سینه زیور نخواهد کرد
سعدی چه زیبا گفتی:
"دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم"
ولی ای شاعر گرانمایه
این روزها این سخن همان به
که در کتاب های شعر باقی بماند
و مردمان بخوانند و به به بگویند
اما در مقام عمل
همگان زر را می پسندند
و هم صحبت زرگر می شوند
و هم پیاله ی او
و هم بستر او
و همسفر با او
و با عاشقان خویش حتی هم کلام نه...
که هم کلامی بر عشق او می افزاید
و عشقِ افزوده دردسرست
آری امروزه عشق دردسر است
برای معشوق
و دردی ست در دل
برای عاشق
و سخن نتوان بیش از این گفت

باز هم سحری دگربار
و من هنوز از زندگی بیزار...



جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

امیدوارم که خدا عاشقت کند
عاشق چشمانی به زیبایی چشمانت
تا دریابی من چه می کشم
تا بدانی هر آنچه تا کنون نوشتم
بازی با کلمات نبود
احساس من بود که در کلمات جاری می شد
هر چند
این واژگان برای تو ارزشی نداشت
ولی برای من چرا
که تو در تک تک حروف آن
برایم رخ می نمایی
امیدوارم که خدا عاشقت کند
عاشق چشمانی به زیبایی چشمانت
عاشق سیمایی به  وجاهت سیمایت
عاشق صدایی به لطافت صدایت
عاشق قلبی به سختی قلب بی وفایت
امیدوارم که خدا عاشقت کند...

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی ...

Oh my God
Why doesn't this sodding heart get relieved for a moment
heartache... That's what I'm experiencing right now
Damn pulse, stop for an instant n everything will be ok
...

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

گفتی: هنگامی که شادی ها و رنج هایت بزرگ می شوند
جهان در برابر چشمانت کوچک می شود...
آری، آری
کوچک شده جهان در برابر چشمانم
آنقدر کوچک که حتی راه نفس کشیدنم را نیز نمی یابم
آنقدر کوچک که خود را در آن اضافه می بینم
آنقدر کوچک که آرزوی جهانی فراخ تر را مدام به خاطرم می آورد
کوچک است جهانی که در آن
برای قبولی در امتحان عشق
باید دوپینگ کرد
و من از دوپینگ متنفرم
کوچک شده جهانم
کوچک و محدود
جهانی محصور در آه هایی که لحظه هایم را پر کرده اند
در اشک هایی که بی اختیار می آیند
و دیگر حتی حوصله ی پاک کردنشان هم نیست
آری کوچک شده جهانم
به کوچکی آرزویی که دیشب بارها از خدا خواستم
و جوابم نگفت
کوچک شده جهانم، آری
خدای من نیز گویا از پس این غصه ی بزرگ
کوچک شده
که کوچکترین آرزوی مرا برآورده نتواند کرد...
منی که از بزرگترین آرزوهایم گذشتم...
کوچک است جهانی که در آن تو در کنارم نباشی
جهانی که در آن عشق جوابم می کند
جهانی که در آن سردم می شود
و گرمای دستان تو فریادرسم نیست...
کوچک شده جهان من
به کوچکی یک کوچه ی بن بست
به کوچکی یک خودرو
به کوچکی جاهایی که در کنار تو نشستم
ای کاش زمان زندگی ام نیز
به کوتاهی لحظه هایی بود
که کنار تو نشستم
چرا که لحظه های دیگرش را نیاز ندارم...

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

غروب : غمناک
آسمان ابری : غمناک
قلب من : غمناک تر از هر دو
بی تو غم دائما در وجودم پرسه می زند
خصوصا امشبی
که شب اول قبر رویای با تو بودن است...

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

چه هوای دلگیریه...
Mon coeur est sur le point d'exploser
O mon Dieu
Je ne te demande plus que tu me donne ses mains
C'est n'est plus possible
Mais tu peux m'inviter chez toi
C'est pas trop a te demander
J'en ai assez dans ce monde
J'en ai marre
S'il te plait
Je t'en supplie
...

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

تو ساده بودی، مهربان
پنداشتی هنوز هم سکه ی عشق خریدار دارد
گمان کردی اگرچه در ظاهر با تو سرسخت است
قلبش نسبت به تو نرم است و ملایم
دلگرم بودی که احساس تو در او اثر خواهد کرد
حال دانستی که در ظاهر و در باطن
توجهی به مهر تو نداشت
عشق تو برایش بی مفهوم بود
واژگان تو برایش مضحک
تو ساده بودی، مهربان
پنداشتی هنوز هم سکه ی عشق خریدار دارد
شاید از نرخ تورم بی خبر بودی
و شاید از قیمت طلا در بازار...



مرتضی عزیزی - 6 اردیبهشت 90

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

Oh my God
What a worthless world it is
Yeah
I'm talking about your masterpiece
In which one person loves another one
His beloved is his everything
She is present in his dreams, in his prayers
In his heart, in his mind
In his present, in his past
But he's so ignored by her as if he never existed
As if he never mentioned a feeling
As if he's good for nothing
Yeah
I'm talking about your masterpiece
...


Morteza Azizi - April 25, 2012

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

L'Argent, l'argent
Comme tu es sale
Toutes les choses ont besoin de toi
Même l'amour qui est pur
Une pureté qui a besoin d'une saleté
Un saint qui a besoin d'une salope

Oui, l'argent
Tu n'es qu'une salope
Une salope adorée par les gens
Tout le monde te regarde comme une putain espiègle
Mais en même temps
Tout le monde ont envie de te baiser

Ô! L'argent
Ma petite salope
Je n'avais jamais aucun intérêt pour toi
Mais
Je dois avouer que
Hier soir
Moi aussi j'ai eu envie de te baiser
Parce que sans ta présence
Même mon Saint ne reçoit aucun honneur
Avec toi
Probablement
(Et peut-être certainement)
Les gens adorent ce saint
Le Saint Amour
...


Mortéza Azizi - Le 25 avril

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

خدایا
تو دنیایی که احساس اینقدر بی ارزشه
منی که پر از احساسم چه غلطی می کنم؟؟؟

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

دو شب پیش دیدمت در خواب
هم آغوش بودی با کسی
چه زجرآور بود این کابوس
بیدار که شدم هزار بار شکر گفتم
که خوابی بیش نبود

امروز اما
هر چه تلاش می کنم
این کابوس لعنتی رهایم نمی کند
صبح به زیر باران رفتم
تا شاید قطره های باران بیدارم کنند
اما نشد...
این کابوس گویا پایانی را انتظار نمی کشد
بی شک این تعبیر خواب آن شب من است...
چه زود تعبیر می شوند خوابهای بد من...
ای کاش باز هم خواب بودم
ای کاش همین حالا بیدار می شدم...
ای کاش...
ای کاش...
خدایا، چه می شد اگر خارج از صف مرا می پذیرفتی...
از این در صف ایستادن خسته ام...
دیگر کاملا پژمرده ام...

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

چه زود رویاهای رنگی و قشنگی که آرزوشو داشتی به بن بست می رسه
چه ظالمانه تقدیر خصومتش رو به تو نشون می ده
چه بی حیاست دست سرنوشت که تو رو تنها می ذاره با یه سوال:
عشق بهتر است یا ثروت؟؟؟

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()