کمی با من خدایی کن...

لطیفا
مهربانا
ای خدای عاشقان
ای روشنی بخش دل تاریک و غمناکم
چرا با ذره ی ناچیزی از روحت
چنین نا مهربان گشتی
گمانم نیست نافرمانی ام
مستوجب این آتشِ بی انتها باشد


خداوندا
به تیری زهر  آلود از کمان  بخت و تقدیرت
روانم را چه بی رحمانه با خون آشنا کردی
ولی من باز همچون کودکی
کز سیلی پُرسوز مادر زار می گرید
و در آغوش او آرام می گیرد
به آغوش پر از مهر تو برگشتم
در آغوش تو می گریم
تو را دشنام می گویم
و لیکن لحظه ای حتی

ازین آغوش گرم و مملو از مهرت
جدا خود را نمی خواهم


خدایا
بارالها
اندکی با من مدارا کن
دگر این تیغ تیزِ امتحانِ تو
به مغز استخوان خورده
خداوندا نمی بینی مگر

طاقت ز کف دادم
از این درد و از این اندوه بی پایان

دگر کافی ست
خون دل نمی خواهم دگر خوردن
نقاب خشم را از چهره ات بردار
و با من مهربانی کن
مرا دریاب ای پروردگار خوب و پاکِ من

مرا لَختی نوازش کن
کمی با من خدایی کن
.
..


مرتضی عزیزی - 30 فروردین 90

چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نیمایی

مشاهده یادداشت خصوصی

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: فرانسوی

بهانه ها را کم می آورم
برای گفتگو با تو
برای نگریستن به تو
برای دقیقه ای محو شدن در تو
راستی!
چرا باید برای با تو بودن
و با تو سخن گفتن
دنبال بهانه بود؟
مگر عشق خود کم بهانه ای ست؟؟؟


مرتضی عزیزی - 26 فروردین 91

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

اینجا اگر بودی
آری... درست همین جا...
در کنارم
چه بسیار گفتنی ها از من می شنیدی
چه فراوان شنیدنی ها ار خود می گفتی


اینجا اگر بودی
امشب
دیگر باران را
به اشک تشبیه نمی کردم
دیگر دیدگانم را
همدردِ ابرهای بهاری نمی خواندم


اینجا اگر بودی
بی گمان دیگر سردم نبود
بی شک حکومت این سکوت را
در اتاقم
نظاره گر نبودم


اینجا اگر بودی
دیگر نیازی نبود
خیالم را
به گذشته رهسپار کنم
یا به آینده
اکنون را برایم معنا می نمودی


اینجا اگر بودی
آری... درست همین جا...
در کنارم...



مرتضی عزیزی - 25 فروردین 91

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید


بوم خیال...

تنهایی
دلتنگی
آوای دل انگیز باران
همه چیز مهیاست
تا دوباره
شمایل بی مثالِ تو را
بر بوم خیالم
نقاشی کنم...


مرتضی عزیزی - 25 فروردین 91

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: فرانسوی

وای بر من اگر...


آری، شنیده بودم
در این کهنه بازارِ زمین
کثرتِ کالا از بهای آن می کاهد
اما
کالای زمینی نیستند
این قطره های جا مانده از ملکوت
که هر شب بر گونه های من
خوش رقصی می کنند

وای بر من
اگر خدا نیز دیگر
خریدار اشک هایم نباشد...


مرتضی عزیزی - 23 فروردین 91

چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

Plus je te vois
Plus je me fais convaincu
Que t'es inabordable
L'échec de possibilité dans mon cerveau
Le bout d'esp
érance dans mon coeur
Le m
épris que la chance éprouve pour mon destin
Celle qui ne frappe jamais
à ma porte
Ô! Ma bien-aimée
Comme tes mains semblent loin des miennes
Comme elles ressemblent
à un mirage
...



Mort
éza Azizi - Le 11 avril 2012

چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: فرانسوی

هراس های وحشی...

هراس های وحشی
این جنگلِ تاریک و سیاه
دَرَّندگانی به خون تو تشنه تر از بیابان
درختانی چون طلایه دارانِ وحشت
و تو
تنهای تنها
دیگر نه حتی تلاشی برای رَهیدن
و نه اندک امیدی به رسیدن
پایان را بی صبرانه انتظار کشیدن...

 

گرفت از این جهان دلم، از این جهــانِ بی شَـعَــف
از این هبــوطِ دائمــی، از این سکـــوتِ بی هــدف

نه مانده شوقِ ساده ای در این سرای بی کسی
نه مانــده قوتــی به پا، نه مانــده باده ای به کــف

نه دســتِ گــرمِ دوسـتــی کـــزآن قـــرار باشـــدم
نه گــوهـــــرِ کرامتـــی رِسَـــد مــرا ازیـــن صـــدف

دگـــر نـــه کــاغـــذ و قــلــم توانـــــدم رهــا کـنـــد
زِ غصه های بی کسی، نه نغمه های چنـگ و دف

نه در امـــان دلـــم ازیــن هـــراس هــای دم به دم
نه از سَــمــا رِسَــد مـــرا طـنـیـــنِ بانــگِ لاتَـخَـــف...

مرتضی عزیزی - 16 فروردین 91

چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید و غزل

تحویل سال من...

تحویل سال من
به دیدار سیمای تو میسر شد
شکوفه های درختِ قلبم
با موسیقی صدای تو شکفتند
یخ های جامانده در روحم
از زمستان سال پیش
با آفتاب نگاه تو ذوب شدند
با خنده های دلربای تو
بهار من آغاز گشت
ساده بگویم
امروز اولین روز امسال من بود...

مرتضی عزیزی - 14 فروردین 91

دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

دیگر دوستت ندارم!

خودکار را به دست می گیرم
و روی صفحه ی امروز تقویم
بزرگ می نویسم:
« دیگر دوستت ندارم »

این بزرگترین دروغی است
که در روز اول آوریل می توانم بگویم
...

زود آن صفحه ی تقویم را پاره می کنم
مچاله می کنم
می سوزانم
چه دروغ بی مزه ای...


مرتضی عزیزی - 13 فروردین 91

دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر

مسیـحــای لـبــت...

نوبهـــــار آمــــــده یـــــارا زِ حجابـــــت به در آ
به بــهـــــاران نبـُـــــوَد روی تو در پـــــــرده روا

بلبلان مست و غزلخـوان زِ هم آغوشیِ گــــل
من چــــرا باشـــم از آغــوشِ لطیــفِ تو جـدا؟

به درختان بنگر، نیـک به سامـــان شـــــده اند
وقت آن گشته که سامان دهی ام محض خدا

فصلِ نیسان به زمیـــن روحِ دگربـــــاره دمیــــد
به مسیـحــای لـبــــت جـــانِ دگــر بخـش مرا

نیک بنگر که چســان غنچه ی گلهـا بشکفـت 
ماهـرو، غنچــــه ی نــازِ لــبِ تـــو بستـه چرا؟

محشــری کــــرد به پا فصــــل بهــاران ، وز تو
رستخیزی ســت که اندر دل من گشتــه به پا

گر مرا باز جفــــا پیشــه کنی حـرفــی نیست
که بجـــز صـبــر ندارنـد رَهــــی اهــــل وفـــــا



مرتضی عزیزی - 13 فروردین 91

یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

ای تمامِ تو تمامِ رؤیای من...

در این محبس
که شکنجه گرانش
آزادی را هر روز
به پای خرافات قربانی می کنند
و انسانیت را اعدام؛
ماندن اسارت ست
و رفتن رهایی؛
ای تمامِ تو تمامِ رؤیای من
جز رهاییِ وجود نازکت از این قفس
آرزویی در دل ندارم؛
من که به نداشتن ها عادت کرده ام...



مرتضی عزیزی - 11 فروردین 91

░▒███████
░██▓▒░░▒▓██
██▓▒░__░▒▓██___██████
██▓▒░____░▓███▓__░▒▓██
██▓▒░____░▓██▓_____░▒▓██
██▓ _________________ ░▒▓██
_██▓▒░______________░▒▓██
__██▓▒░____________░▒▓██
___██▓▒░__________░▒▓██
____██▓▒░________░▒▓██
_____██▓▒░_____░▒▓██
______██▓▒░__░▒▓██
_______█▓▒░░▒▓██
_________░▒▓██
_______░▒▓██
_____░▒▓██

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

بیچاره نسل ما...

چه بی جهت می خندیم
چه بی بهانه اشک بر چشمانمان می نشیند
بیچاره نسل ما که تجربه می کند
قاه قاه غم را و
هق هق شادی را...


مرتضی عزیزی

چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

امشب بازَم دلتنگ چشماتم...

امشــب بازَم دلتنـــگ چشمـــــاتم
من باز تــوی سـینــه غـــــــم دارم
امشـــب دوباره اشـــک می ریــزم
چون گرمـــیِ دستـــاتــو کــم دارم

امشــب دوباره اشـــک مــی ریزم
تــو بــاز هـــم مهمــــونِ رؤیامـــی
چشمــــام به یاد چشمــــای نازت
نــه خـــــواب داره و نه آرامـــــــی

چشمام به یــاد چشمــــــای نازت
بارونیــــه، طوفـــانیــــه امشـــــب
تو خوش بخـــواب ای مهربون مـن
هر چنــد من بی تابــــم و در تــب

تو خوش بخــواب ای مهربون مــن
خوابی پُـــــر از امیــــدِ فرداهــــــا
خوابی به دور از زشتی و آشــوب
خوابی پُـــــر از آرامــــش و رؤیــــا


مرتضی عزیزی - 6 فروردین 91

یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترانه