هزاران نفرین بر تو باد
ای خیال سرکش
تویی که وسعت قلمرو ات
حضور دوست را سزاوار نبود

گوارایت باد
ای احساس لجام گسیخته
هر آنچه بر تو می رود از عذاب و محنت
تویی که راحتِ خویش را
بر رضایت یار رجحان دادی

ملالت افزون باد
ای قلب روسیاهِ بی شرم
چه بی ثمر لاف عشق زدی

حال آنکه ز خود رنجاندی

قلب نازنین دلدار را ...

 

 

مرتضی عزیزی – 30 آذر 90

چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

یلدا، یلدا، یلدا...
بی صبرانه انتظارت را می کشم
بیا و پایانی باش بر این فصل دردناک
زمستان را برایم به ارمغان آر...
فصلی که با آمدنش
شاید
احساس هم  اسیر انجماد شود...

مرتضی عزیزی – 28 آذر 90

چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

داستان غریبی است زندگی
یکی گلهای باغچه را بی اجازه چید و فرار کرد
باغبان دیگری را که در حال عشق بازی با گلها بود
به باد کتک گرفت

باغبان هم گناهی نداشت
گل های نازنینش را بر باد رفته می دید...

 

مرتضی عزیزی - 27 آذر 90

دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

کلبه ای در کوی دل دلبر

 

در کوی دلت کلبـه ای از بهــــر دلـــم ســــاز
تا راه به ســــــــوی دل تو بـــاز شــــود بــــاز

آمـــد به لبــــم جــــان و نگاهـــی ننمــــودی
تا مـــحـــــو وجــــود تو شـــوم، برکشــم آواز

مـــن باده مســتـــی ز کــــفِ  غیـــر نگیــرم
جام مــــی مــــن روی تــــو و آن دو لـــب ناز
 
نادیـــدن تو بر نظــــرم ســخـــت گران ســت
مانــدم به که افشـــا کنـــم این درد دل و راز

بر چشم ترم اشک ز هجــران تو خون شــــد
جز آه نبوده ســت مرا همـــــدم و دمســـــاز

افسوس بر این سوخته هیچت نظری نیست
باز آ که دلــم را ز رُخـــت کوک شــــود ســـاز

گفتم که گــَـرَم بـــال دهـــی ســــوی تو آیم
شــــوقم به تـــو بسیـــار، ولـــی کو پر پرواز؟


مرتضی عزیزی  - 27 آذر 90
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل
چه تلخه وقتی دوستی که غم رو تو چهره ت حس می کنه
ذل بزنه تو چشات و بهت بگه:
"صداقت همیشه هم خوب نیس!"

و چه قشنگه وقتی تو هم ذل بزنی تو چشاش
و در حالی که اشک تو چشات حلقه زده بهش بگی:
"صداقت تنها چیزیه تو زندگیم که ازش پشیمون نیستم!"

و چه آرامشی بهت می ده وقتی حس می کنی
این جمله از ته ته قلبت بیرون اومده
...
بعد از 30 سال که از عمرت گذشته احساس می کنی
چیزی داری که بهش افتخار کنی !
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر

کبوتر امید

 

چه می کنی ای کبوتر امید در محنت کده دلم؟
کورسویت را هنوز می بینم...

پنداشتم تمامت کرد
آن پیکانِ "تمام" که به سویت روانه گشت...
همو که دو آماج را نشانه گرفت و
تو دومی بودی

گمانم شنیده ای پایان تلخ اولی را
 آری،
هم پرواز دیرینت، کبوتر خیال 
که در خون خود غرقه گشت...

----------------------

تو نیز آن به که با جفتت کنون هم داستان گردی
رها سازی مرا با من، ز چشمانم نهان گردی
تو نیز آن به چو ابراهیم از آتشگه قلبم
به عافیت برون آیی، مقیم گلسِتان گردی
تو نیز آن به که قلبم را دگر بی نور گردانی
لباس رحل پوشی و به سوی لامکان گردی
تو نیز آن به که حسرت را به کوی دل فراخوانی
کلید دل بدو بسپاری و خود بی نشان گردی

----------------------

نه، نه، دروغ گفتم، مرو...
تنهایم مگذار ای کبوتر امیدم
بمان در من
که حتی پیکر نیم جانت نیز
تسلی بخش روان من است

زنده باش در کنارم
حتی اگر هزار تیر دگر از کمان یار
به سویت روانه شود

گفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست
اما نیک که می نگرم ورای سیاهی رنگ تو را، ای امید، می توانم دید

از با تو بودن محرومم مکن، ای کبوتر امید
نمیر در من
که بی تو می میرم...

مرتضی عزیزی – 25 آذر 90
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید و غزل

 

 

شاید...

شاید که این درماندگی از عشق بیزارم کند
یا شور بخشد عشق را، از مهر سرشارم کند

شاید که بخت واژگون برطبل رسوایی زند
یا رام گردد بر دلم، الطاف بسیارم کند

شاید که یارمهربان از خویشتن دورم کند
یا آنکه راه دوستی بر خویش هموارم کند
 
شاید که عرش کبریا بر من ببندد باب خود
یا محرم رازش شوم،  آگه ز اسرارم کند

شاید خدا و خشم او بر هستی ام آتش زند
یا آنکه ایزد رحمتی بر این دل زارم کند

شاید که خواب غفلتم پایان نیابد تا ابد
یا بانگ بر گوشم زند وز خواب بیدارم کند

شایدکه آن، شایدکه این، شایدچنان، شایدچنین
این شایدِ ضدآفرین ، شاید که بر دارم کند

مرتضی عزیزی – 23 آذر 90
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

می گذرد

 

شاد باش ای دل غمدیده که غم می گذرد
دم غنیمت  شمر  امروز، که  دم  می گذرد
موسم ماتم  عشاق  شنیدی  که  گذشت
موسم  حسرت  و  هیهات تو هم می گذرد
 
مرتضی عزیزی – 20 آذر 90

دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

دلگیرم

دور باد آنکه ز تو لحظه ای دلگیر شوم
از تو دلگیر چرا؟
از خودم دلگیرم
که بلندای دلم
به بلندا و شکوه دل دلدار نبود...

از فلک دلگیرم
که به یک دم حتی
باعث دلخوشی این دل تبدار نبود...
  
 
از خدا دلگیرم
که در این دلتنگی
و در این تیره شب بی کسی ام
قلب بی تاب مرا مونس و غمخوار نبود...

مرتضی عزیزی – 20 آذر 90
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نیمایی

قمار عشق

 

سخت است، خدایا، سخت است
در قمار عشق باختن
و فهمیدن که در قلمرو عشق
دیگر جایی برای تو نیست...

سخت است دل بریدن
خاصه آنکه بدانی این بار
این اصلِ عشق است که در خود می کُشی
و به دنیایی می روی که در آن
همه چیز بوی تعفن روزمرگی می دهد...

سخت است پناه بردن از خدای عاشقان
به خدای فقیهان و متکلمان
آنگاه که از اولی نا امیدی و
به دومی ایمان نداری...

سخت است حتی تصور کشیدن بار تن
آن هنگام که از احساس و از رویا تهی ست
و از بیهودگی سرشار...


مرتضی عزیزی – 17 آذر 1390
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

رقص مرگ

نگاه کن خدا
چه حزن آلود است حال امروز من...
همچون مرغی که سرش را بریده رهایش کرده اند
و تماشا می کنند
تا از آخرین رمق ها تهی گردد...
 
چه بیهوده دست و پا می زنم
در مسلخ عشق
حال آنکه می دانم این تقلای حیات
جز نمایشی از رقص مرگ نیست...


مرتضی عزیزی – 17 آذر 90
 
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

حرف هایت

 

 

حرف هایت گویا سروش پرمهری ست
از دشت زیبای آرامش

چون زورقی امیدبخش که بدان تکیه توان کرد
در اقیانوس مواج و پر تلاطم زندگی

حرف هایت دلنشین ترین نغمات موسیقایی ست
که بر گوش جان می نشیند
و رها می کند مرا از اضطراب بی تو بودن...

با من سخن بگوی
ای بلبل خوش الحان باغ رویاهای من
حرف هایت شنیدنی ست...


مرتضی عزیزی - 5 آذر 90
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید