چه غم؟ چون بهار هست


همراه با بهار
همگام با شکوفه ی زیبا به روی دار
درهای بسته ی این قلبِ شکسته را
از نو به روی پاکِ خدا باز می کنم

با برگ های باغ
هم رقص می شوم
با بلبلان سرود دل انگیز وصل را
- هر چند در خیال -
بار دگر به نغمه ای آغاز می کنم

بی شک دوباره در هوس بارشی لطیف
با جنسی از طراوت باران نوبهار
این چشم های شِکوِه گر و پربهانه را
با ابرهای غمزده همساز می کنم

هم صحبتِ نسیم سحرگاه می شوم
همسایه ی درخت
هم جنس آفتاب
دست نوازشی به سرِ رود می کشم
با دسته های چلچله پرواز می کنم

گر قلب من به فصل زمستان جفا کشید
گر دل نحیف گشت، چه غم؟ چون بهار هست
اینک ببین چگونه به همدستی بهار
در قلبِ زار و خسته ام اِعجاز می کنم...

مرتضی عزیزی - 29 اسفند 90



( دوستان عزیزم ، بهارتان خجسته باد )

دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

هُرم نگاهت...

چشمانم را به تو دوختم
سیراب شد دلم از گرمای بودنت
از هُرم نگاهت...
چه محدودست دامنه ی کلمات
برای سرودنِ وسعتِ بی کران تو
واژگان را کم می آورم
برای وصف لحظه های با تو بودنم
ثانیه هایی که سراسیمه سپری شد
چون برق گذشت
کوتاه بود اما
پایان سالَم را ستاره باران کرد
کاش لحظه های با تو بودن را پایانی نبود
...

مرتضی عزیزی - 24 اسفند 90

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

نگاهم که می کنی...

نگاهت را که دریغ می کنی از من
دلشوره هایم به وسعت اقیانوسی دل را فرا می گیرند
گرمای نگاهت را که ارزانی ام می کنی
رستاخیزی است که به پا می شود در قلبم
حضور و غیبت نگاهت هر دو زلزالی است...
نمی دانم...
نمی دانم چه رازی است نهفته در آن دو چشم
که عصمت دیدگانم را بدانها باخته ام
کاش صورتگری پیشه ام بود
تا از سِرّ چشمانت
جاودانه ای به یادگار می گذاشتم...

 

مرتضی عزیزی - 23 اسفند 90

سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

دیدمت...

دیدمت
قلبم لرزید و کس ندید
اما
ارتعاش دستانم
سستی گام هایم
کم مانده بود رسوایم کنند...


 

مرتضی عزیزی - 13 اسفند 90

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

بوی نمناک سکوت...

تو اگر ، دلبر من ، حس نکنی
از پس پنجره ی واژه مرا
واژگانم اگر از مخمل عشق
جامه ای گرم ندوزند برای دل تو
به چه دل خوش کنم از بافتن این کلمات؟
به چه کار آیدم این بازی بیهوده و پوچ؟
من همان به که پناهنده شوم بار دگر
به سرایی که تو محبوسِ حصارش شده ای
به همان خانه که از کاه گلِ دیوارش
هر دم این بو به مشامم آید
بوی هر فاصله ی بین دو نُت
بوی نمناکِ سکوت...


مرتضی عزیزی - 10 اسفند 90

پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نیمایی

تو... شما...

نـــــذار دلــــم از دل تو جــــدا شــه
نـــــذار دوباره حـس من فــــدا شــه

خودت بگــو چیــکـــار کـــنـــم عزیزم
تا درِ بـســـتــــه ی دل تــو وا شـــه

بیــا و یــک بــارم شـــــده صـدام کن
فکــر نکنــم مشکــل خاصـی باشــه

مگه چی از تو کم می شه تو حرفات
واژه ی "تـو" جانشیـــنِ "شمـا" شـه

کاشکی بشـــــه دوباره صحبت کنیم
تا این سکـــوت لعنتــی صـــــدا شه

بازی عشــــــقِ مــن و تو چه تلخــه
کاشکــی که داورش خودِ خــدا شه



مرتضی عزیزی

دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترانه

ای غصه ی لاکردار...

عشقــــت به دلـــــم بسیـــــار
ای غــــــصــــــــه ی لا کــــردار
یک جانــبــــه است این عشـق
دســــت از ســــــــر دل بـــردار

دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

حضور نامحسوس تو...

Mon coeur saigne ton abscence,
Je ne ressent plus ta présence,
Je te crie , je te cherche,
Mais tu joues l'indifférence.

(Source: Inconnue)


ترجمه ی آزاد من در قالب شعر

چسـان کشید به خـون غیـبـتـت دل زارم
دگر حضــور تو را حــــس نمی توانــم کرد
ز غصه نعره زنان من؛ به جستجوی تو دل
ولی چه سـود، نـدارد اثر بر آن دلِ ســـرد
...

دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

Des dieux que nous servons

connais la différence :

Les tiens t'ont commandé le meurtre et la vengeance;

Et le mien, quand ton bras vient de m'assassiner

M'ordonne de te plaindre et de te pardonner

(Voltaire)

ترجمه ی من


متفاوتند خدایانی که من و تو می پرستیم
خدایان تو به قتل و انتقام فرمانت داده اند
خدای من اما
آنگاه که دستت را برای کشتنم پیش می آوری
مرا به دلسوزی می خواند
و به بخشیدنت

دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

انتخاب کنم؟؟؟

انتخاب کنم؟؟؟
لابد آنچه را که تو می پسندی!؟

یادت می آید آن بار
انتخابم را به سُخره گرفتی؟
شعورم امّا دلقکِ سُخره بازار تو نشد

نه بازیگرِ کمدیِ انتخابت می شوم
نه تماشاگرِ تراژدیِ انتصابت...

کور خواندی
دیگر مرا همبازی ات نخواهی یافت !




مرتضی عزیزی

یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

صلاح هردومون...

وای چه سخته که ازم خواستی فراموشت کنم
بی خیـــالِ رویاهــام شـــم، ترک آغوشــت کنم
تو دلــــــــم بـدون تــو تـاریـکـیــــه، سـیاهـیــــه
آخه ای شمـــعِ دلم چه جوری خاموشت کنم؟

وای چه ســختــه که صــلاحِ هردومون جدائیـه
تــــازه فــکـــــر کـــرده بــودم اولِ آشــنـــائـیــه
واسه چی اینجوری شــد؟ بیچاره کلبه ی دلم
تـو اگـــه توش نباشــی کلبــه ی بی صفــائیه

وای چه سخته تـو ازَم بخوای ولی مــن نتونم
چرا خواستــی همه چی یادم بره مهـــربونم؟
نمی خواستم که کارام خلاف میــل تو باشـه
چه صلاحی توی این فاصله هاس؟ نمی دونم...

وای چه سخته ای خدا... صدامو می شنوی هنوز؟
فک کنــم گفته بودی باهـام می مونی شب و روز
نه تو موندی واسه من، نه اون، نه هیچ کس دیگه
مــنـــم و تنهـــایــی و اینهــمـــه آهِ سینــه ســوز...



مرتضی عزیزی - 6 اسفند 90

شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترانه

خداحافظ...

خداحافــظ ای عشــــق زیبا و پاکـــت
بُـــــوَد در دلــــــم تا ابـــــد جاودانـــه
خداحافــظ ای از شـــــرار نگاهــــــت 
کشیــــد این دل  آتشینــــــم زبانـــه

خداحافــظ ای آنکــــه بر آشنــایــــت
به ناگـــه درِ آشنایــــی تو بستــــی
جدا گشتـی و ساغـــر دوستـــی را
به یک ضــربــت ناگهانــی شکستی

خداحافظ ای جرم سنگیـــن قلبــــم
نبوده بجز سیــــــب چیدن ز باغـــت
غریبــانــه تبعیــد کردی دلـــــــــم را
که محکــــوم گشته به حکم فراقت

خداحافظ ای اشـــک مـن دانه دانه
به تاری ز مـوی تو تسبیــح گشتــه
خوشا سُبحه ی ارجمندی که آن را
بُود اشک من مُهره، موی تو رشتـه

خداحافظ ای بانــوی نیــک طلعـــت
خداحافظ ای بلــبــل خوش صدایـم
خداحافظ ای دلبـــر نیــک سیــــرت
خداحافظ ای مَــه ، دعــا کن برایـم



مرتضی عزیزی - 4 اسفند 90

پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: چهارپاره