پریزاد
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

چشمان حسود

بی دلیل نیست حسادتِ چشمانم به قلبم
که آنها
دیری ست از تو محرومند
و این
ثانیه ای بی تو سر نکرد
...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

ندای دوست

( تقدیم به همه شهیدان وطنم )


چگونه از یاد توانم برد
رقص خون را بر روی چهره نازنینت؟

بازگو سرّ دیدگانت را
آن هنگام که ندای دوست را لبیک می گفتی
چه می دیدی که آنچنان چشمانت خیره به آسمان بود؟

روسپید شدی
ای ستاره ی همیشه درخشان
و روسیاهی همچنان بر صورت زغال گون نامردان باقی ست

و ما
سیاهیم؟
یا سپید؟
نمی دانم...


مرتضی عزیزی - 3 بهمن 90

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

جدایی

چه صادقانه به تصویر کشیدی
داستان تلخ جدایی را


جهان نیز همدرد شد
با فرزند بغض در گلویی
که گناهش هر دو را خواستن بود...


جهان را به درک مردی رهنمون شدی
که  یکباره گریست از هزار درد...


و زنی که خسته بود و افسرده
از نابرابری ها و نامردی ها...


و نوزادی که با نیامدنش
ضمیر مردمانی را به چالش کشید
و مسیح وار فریاد برآورد:
هنوز نیز می توان به صداقت امید داشت...


مرتضی عزیزی – 26 دی 90

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

لبخند تو...

لبخند تو برای قلبم
لطیف تر از شکفتن شقایق بود
دلپذیرتر از تولد یک پروانه

لبخند تو شکوهمند بود
چون افتتاح خورشید
در ضیافتِ طلوع

پاینده باد در صدفِ گوهرین لبانت
مرواریدِ تابناک تبسم…

 

مرتضی عزیزی – 23 دی 90

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

غمناک که می بینمت...

غمناک که می بینمت
شبم به همنشینی با خدا روز می شود
تا مگر به حرمت این همنشینی
دور گردد ابر غصه
از آسمان چهره ی مهپاره ات
و محو گردد تلاطم امواج پریشانی
از گستره ی قلب دریایی ات...

 

روا  مدار، خدایا،  به قلب  پرمهرش
غبار غصه نشیند،  شهابِ غم تازد
که قلب نازک او را  کجا سزا باشد
هوای ابری آشفتگی غمین سازد؟

روا  مدار، خدایا،  که  زندگی  بر  او
درِ لطافت  خود  بسته، ترشرو گردد
سرش بگیر  در  آغوش پر ز مهرت تا
دوباره خرم و شاد آن فرشته خو گردد

 

مرتضی عزیزی - 19 دی 90

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

حریم گیسوانت

به باد رشک می برم
که محرم است حریم گیسوانت را...

و نوازشگر گونه هایت
آنگاه که لبخند می زنی

و سنگ صبور اشکهایت
آن هنگام که می باری...

مرتضی عزیزی - 17 دی 90

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

مصاف نابرابر

یادت می آید آن شب را

که بی هوا مهربان گشتی با من؟

چگونه مهربانیت آرامم کرد!

شبی که محبتت بسیار بود و آرامشم بسیار...

و همین "بسیار" بود که در هراسم می انداخت

گویا در عمیق ترین نقطه قلبم،

آنجا که خودم نیز به ندرت ادراکش می کنم،

آوایی بود که مدام گوشزد می کرد:

" دل خوش مدار، بیچاره،

بدین مهربانی ناگهانی

آرامشت دیری نخواهد پایید

حرام ست بر عاشقان آرام بودن..."

طفلکی راست می گفت

آرامشی پیش از طوفان بود...

 

اینک نظاره کن دلم را

تنهای تنها

در مصافِ طوفانی به غایت سهمگین

راه فراری نیست

عجیب کارزاری ست نابرابر

انصاف را گویی به کوی عشق راه ندادند...

 

مرتضی عزیزی – 16 دی 90

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

سلام بی پاسخ

سلامت می کنم ای دوست
می دانم سلامم را
که از ژرفای این آتشفشانِ کهنه قلبم برون خیزد
دگر پاسخ نمی گویی
که این آتشفشان خاموش باید کرد با سوزی
که از سرمای رفتاری
و یا از سردی سنگینِ گفتاری برون آید

 

سلامت می کنم از جان
سلامی بی طمع هرچند می دانم
که پنداری
در این دنیای پر تزویر و پر دوز و کلک
گاهی سلامی گر کسی گوید
سلام گرگ را ماند
که دندان های تیزش را
قفایِ پرده گفتار مهرآمیز خود مستور می دارد

 

سلامت می کنم اما
دگر پاسخ نمی جویم
که عادت کرده دیری گوشِ قلب من
به آوای غم انگیزِ سکوتِ تو
که رسم خوبرویان کی جز این باشد؟
وفا را با جفا پاسخ همی دادن
بنای باشکوه دوستی ویران همی کردن
بُریدن
روی گرداندن
ضمیر عاشقان خویش را در آتش افکندن
و ایشان را در این آتش به حال سوختن دیدن
پسندیدن...

 

سلامت می کنم جانا
سلامی ساده و بی غش
سلامی چون نسیم صبحگاهی بابِ طبعِ دل
سلامی چون نگاه دلربای کودکی معصوم در کوچه
سلامی چون هوای خوش پس از باران
سلامت می کنم از انتهای کوی دلتنگی
سلامم را پذیرا باش...

 

مرتضی عزیزی – 15 دی 90

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

ارث پدر

خواندم اندر حکایتی شیرین

که زنی پیر، صورتش پُرچین

 

سالِ عمرش گذشته از هفتاد

رفته  زور  جوانی اش   بر باد

 

نه به پا قوتی درو نه به دست

روزگارش  ز  جورِ  پیری پست

 

داشت باغی برای امرِ معاش

لیک زوری نماده بود به جاش

 

در توانش  نبود  شخمِ زمین

بود زین ناتوانی اش غمگین

 

داشت اندر جهان یکی فرزند

که به جرمی  فِتاده  اندر بند

 

پورش  از  جورِ  حاکمِ دوران

خود نبودش رهایی از زندان

 

پیرزن نامه ای به پور نگاشت

که امیدی جز به پور نداشت

 

نامه ای بود پُر شکایتِ دل

تا کند  پور چاره ای  عاجل

 

پور   وقتی   پیامِ  مادر    دید

اشکهایش به دیده گشت پدید

 

لحظه ای دیگرش قرار نبود

تا  رهاند  ملالِ  مادر   زود

 

در جوابش نبشت:" مادر من

ای فدایت  ز  پای تا سر من

 

گر که خواهی دوباره ام بینی

در   کنارت   هماره ام  بینی

 

هیچ در شخم باغ سعی مکن

چونکه رازی دَرَش نهفته به بُن

 

کُشته بودم جوانکی، پنهان

دفن  کردم  جنازه  را  در آن

 

گر که شخمش زنی برون آید

پسرت   زود  سرنگون   آید "

 

چون پیامش بدید زندانبان

داد چندین پیاده را  فرمان

 

تا  تفحص  کنند  باغِ فلان

یافت گردد مگر جنازه درآن

 

باری آن  ابلهان سست اندیش

باغ را هم به بیل و هم با خیش

 

مدتی چند  زیر و رو  کردند

همه اطراف جستجو کردند

 

لیک نه سرّ تازه ای دیدند

نه اثر از  جنازه ای  دیدند

 

این میان پیرزن همی خرسند

شد  دعاگوی  نازنین  فرزند:

 

" از  درونِ  سیاهچالِ   ستم

شخم کردی زمینِ من بی غم

 

این  خِرَد  را  پدر به ارثت  داد

رحمت بی کران به خاکش باد" خوشمزه

 

 

مرتضی عزیزی - 12 دی 90

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

Sans toi

 

ببین کُنجِ دلم  غوغاست  بی تو

وجودم غم ز سر تا پاست بی تو

 

نه لطفی بی تو در دنیاست امروز

نه  شوق دیدن  فرداست  بی تو

 

چه  نالم از  مصیبت های  این  دل

که چون مجنون بی لیلاست بی تو

 

ضمیرم  غرق  شادی  بود   با  تو

کنون حسرت در آن پیداست بی تو

 

به  بحرِ  غُصه  غواص دلم بین

غریق موج این دریاست بی تو

 

رفیقِ  قلبِ  تنهایم  تو  بودی

کنون تنهاترین تنهاست بی تو

 

سحابِ  خاطرم   با   خاطراتت

اسیرِ سوزِ استسقاست بی تو

 

شراب  آماده  و  ساقیِ  قلبم

کنون تنها پی میناست بی تو...

 

 

مرتضی عزیزی – 11 دی 90

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

ایوان خیال

 

دوباره شب سحر گشت و به دل شوق وصال آمد
مرا  بوی  خوش  آن  نیک روی  خوش خصال  آمد

به  دل  گفتم  ز  رویای  خوشش  فارغ  شود  اما
دگربار   آن   رخ  نیکش   به  ایوان  خیال  آمد

چه سر است این؟ نمی دانم، که بر منزلگه قلبم
دمی  شادی  فرود  آمد، دمی دیگر  ملال  آمد

عنان پیچیدن یارم    چنان  آشفت  احوالم
که از آشفتگی سامان این حالم محال آمد

بیاور باده، ای ساقی، حرام ار زاهدش خوانَد
مرا  کز   زُهد   بیزارم،  می   و  باده   حلال  آمد


مرتضی عزیزی - 7 دی 90

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()
سکوت...

سکوت، سکوت، سکوت...
چه فرقی می کند، شب باشد یا روز
زمستان باشد یا پاییز...

چه فرقی می کند اندامت را بر تختخوابی پرتاب کنی
یا آن را به رقص افکنی، چون عروسک خیمه شب بازی
 
چه فرقی می کند گوشهایت را به مطرب بسپاری
یا به آوای حزن آلود دوره گردی بخت برگشته

همه صدایند و لیک
همه سکوتند در برابر قلبی که طپشش
در دستان تو نیست...

مرتضی عزیزی - 5 دی 90
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()
عطسه زمین

بودند
زمین عطسه ای کرد
و دیگر نبودند...
هان! که بود و نبودمان در گرو عطسه ای ست...

××××××
 پنجم دی ماه سالروز زلزله بم است.
یاد رفتگان این واقعه دلخراش گرامی باد.
ایرج بسطامی نیز در بین آنها بود...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

هزاران نفرین بر تو باد
ای خیال سرکش
تویی که وسعت قلمرو ات
حضور دوست را سزاوار نبود

گوارایت باد
ای احساس لجام گسیخته
هر آنچه بر تو می رود از عذاب و محنت
تویی که راحتِ خویش را
بر رضایت یار رجحان دادی

ملالت افزون باد
ای قلب روسیاهِ بی شرم
چه بی ثمر لاف عشق زدی

حال آنکه ز خود رنجاندی

قلب نازنین دلدار را ...

 

 

مرتضی عزیزی – 30 آذر 90

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

یلدا، یلدا، یلدا...
بی صبرانه انتظارت را می کشم
بیا و پایانی باش بر این فصل دردناک
زمستان را برایم به ارمغان آر...
فصلی که با آمدنش
شاید
احساس هم  اسیر انجماد شود...

مرتضی عزیزی – 28 آذر 90

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

داستان غریبی است زندگی
یکی گلهای باغچه را بی اجازه چید و فرار کرد
باغبان دیگری را که در حال عشق بازی با گلها بود
به باد کتک گرفت

باغبان هم گناهی نداشت
گل های نازنینش را بر باد رفته می دید...

 

مرتضی عزیزی - 27 آذر 90

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

کلبه ای در کوی دل دلبر

 

در کوی دلت کلبه ای از بهر دلم ساز
تا راه به ســـوی دل تو باز شــــود باز

آمد به لبم جان و نگاهی ننمودی
تا محو وجود تو شوم، برکشم آواز

من باده مستی ز کفِ  غیر نگیــرم
جام می من روی تو و آن دو لب ناز
 
نادیدن تو بر نظـرم ســخت گران ســت
ماندم به که افشا کنم این درد دل و راز

بر چشم ترم اشک ز هجران تو خون شد
جز آه نبوده ســت مرا همــدم و دمســاز

افسوس بر این سوخته هیچت نظری نیست
باز آ که دلــم را ز رُخـــت کوک شــــود ســـاز

گفتم که گرم بال دهی سوی تو آیم
شوقم به تو بسیار، ولی کو پر پرواز؟


مرتضی عزیزی  - 27 آذر 90
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()
چه تلخه وقتی دوستی که غم رو تو چهره ت حس می کنه
ذل بزنه تو چشات و بهت بگه:
"صداقت همیشه هم خوب نیس!"

و چه قشنگه وقتی تو هم ذل بزنی تو چشاش
و در حالی که اشک تو چشات حلقه زده بهش بگی:
"صداقت تنها چیزیه تو زندگیم که ازش پشیمون نیستم!"

و چه آرامشی بهت می ده وقتی حس می کنی
این جمله از ته ته قلبت بیرون اومده
...
بعد از 30 سال که از عمرت گذشته احساس می کنی
چیزی داری که بهش افتخار کنی !
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

کبوتر امید

 

چه می کنی ای کبوتر امید در محنت کده دلم؟
کورسویت را هنوز می بینم...

پنداشتم تمامت کرد
آن پیکانِ "تمام" که به سویت روانه گشت...
همو که دو آماج را نشانه گرفت و
تو دومی بودی

گمانم شنیده ای پایان تلخ اولی را
 آری،
هم پرواز دیرینت، کبوتر خیال 
که در خون خود غرقه گشت...

----------------------

تو نیز آن به که با جفتت کنون هم داستان گردی
رها سازی مرا با من، ز چشمانم نهان گردی
تو نیز آن به چو ابراهیم از آتشگه قلبم
به عافیت برون آیی، مقیم گلسِتان گردی
تو نیز آن به که قلبم را دگر بی نور گردانی
لباس رحل پوشی و به سوی لامکان گردی
تو نیز آن به که حسرت را به کوی دل فراخوانی
کلید دل بدو بسپاری و خود بی نشان گردی

----------------------

نه، نه، دروغ گفتم، مرو...
تنهایم مگذار ای کبوتر امیدم
بمان در من
که حتی پیکر نیم جانت نیز
تسلی بخش روان من است

زنده باش در کنارم
حتی اگر هزار تیر دگر از کمان یار
به سویت روانه شود

گفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست
اما نیک که می نگرم ورای سیاهی رنگ تو را، ای امید، می توانم دید

از با تو بودن محرومم مکن، ای کبوتر امید
نمیر در من
که بی تو می میرم...

مرتضی عزیزی – 25 آذر 90
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

 

 

شاید...

شاید که این درماندگی از عشق بیزارم کند
یا شور بخشد عشق را، از مهر سرشارم کند

شاید که بخت واژگون برطبل رسوایی زند
یا رام گردد بر دلم، الطاف بسیارم کند

شاید که یارمهربان از خویشتن دورم کند
یا آنکه راه دوستی بر خویش هموارم کند
 
شاید که عرش کبریا بر من ببندد باب خود
یا محرم رازش شوم،  آگه ز اخبارم کند

شاید خدا و خشم او بر هستی ام آتش زند
یا آنکه ایزد رحمتی بر این دل زارم کند

شاید که خواب غفلتم پایان نیابد تا ابد
یا بانگ بر گوشم زند وز خواب بیدارم کند

شاید که آن، شاید که این، شاید چنان، شاید چنین
این شاید ضدآفرین شاید که بر دارم کند

مرتضی عزیزی – 23 آذر 90
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

می گذرد

 

شاد باش ای دل غمدیده که غم می گذرد
دم غنیمت شمر امروز، که دم می گذرد
موسم ماتم عشاق چو دیدی که گذشت
موسم حسرت و هیهات تو هم می گذرد

مرتضی عزیزی – 20 آذر 90

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

دلگیرم

دور باد آنکه ز تو لحظه ای دلگیر شوم
از تو دلگیر چرا؟
از خودم دلگیرم
که بلندای دلم
به بلندا و شکوه دل دلدار نبود...

از فلک دلگیرم
که به یک دم حتی
باعث دلخوشی این دل تبدار نبود...
  
 
از خدا دلگیرم
که در این دلتنگی
و در این تیره شب بی کسی ام
قلب بی تاب مرا مونس و غمخوار نبود...

مرتضی عزیزی – 20 آذر 90
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

قمار عشق

 

سخت است، خدایا، سخت است
در قمار عشق باختن
و فهمیدن که در قلمرو عشق
دیگر جایی برای تو نیست...

سخت است دل بریدن
خاصه آنکه بدانی این بار
این اصل عشق است که در خود می کشی
و به دنیایی می روی که در آن
همه چیز بوی تعفن روزمرگی می دهد...

سخت است پناه بردن از خدای عاشقان
به خدای فقیهان و متکلمان
آنگاه که از اولی نا امیدی و
به دومی ایمان نداری...

سخت است حتی تصور کشیدن بار تن
آن هنگام که از احساس و از رویا تهی است
و از بیهودگی سرشار...


مرتضی عزیزی – 17 آذر 1390
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

رقص مرگ

نگاه  کن خدا
چه حزن آلود است حال امروز من...
همچون مرغی که سرش را بریده اند
و رهایش کرده اند و تماشا می کنند
تا از آخرین رمق ها تهی گردد...
 
چه بیهوده دست و پا می زنم
در مسلخ عشق
حال آنکه می دانم این تقلای حیات
جز نمایشی از رقص مرگ نیست...


مرتضی عزیزی – 17 آذر 90
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مرتضى عزیزی | نظرات ()

حرف هایت

 

 

حرف هایت گویا سروش پرمهری است
از دشت زیبای آرامش

چون زورقی امیدبخش که بدان تکیه توان کرد
در اقیانوس مواج و پر تلاطم زندگی

حرف هایت دلنشین ترین نغمات موسیقایی است
که بر گوش جان می نشیند
و رها می کند مرا از اضطراب بی تو بودن...

با من سخن بگوی
ای بلبل خوش الحان باغ رویاهای من
حرف هایت شنیدنی است...


مرتضی عزیزی - 5 آذر 90

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.