
بعدِ هجـــرانِ تو روز و شــبِ من گشته تبــاه
موی من گشته سپید و دل من گشته سیاه
رفتی و بی تو نمانــدَم بــه دل و دیــده و لب
بجز انــدوهِ فــراق و بجـــز اشــک و بجــــز آه
ای امـان از فلــــکِ ظــالمِ بدخـــو که چنیــن
قلبِ مفلــوکِ مــرا حــد زده بی هیـــچ گنـاه
بی تو صهبـــای لبت گشتــه خیالــم هر روز
هر شــب از داغ فــراق تو نَهَــم سر بر چـاه
نزدِ من جز سخن از دلبر مـن هیــچ مــگوی
غیــرِ مدح لـــبِ او از لـــبِ من هیچ مخــواه
بُــود آیــا کــه دگــربــاره بیــایــی که شَــوَد
روحِ من مست تو و چشمِ تَرَم مستِ نگـاه
گرچه دانم که دگـــر بازنگــردی ، افســوس
همچنان مانده دلم در طلبت چشــم به راه
یا رب از دوریِ رویــش به تو نالــم که همـه
هم در آغـــوشِ پر از مهــــرِ تو گیرنــد پنــاه
مرتضی عزیزی - 12 اردیبهشت 91

تو را گفته بودم
ای سیبِ تپنده در سینه،
آنچنان که نوح فرزندش را:
هنگامه ی طوفان که فرارسد
سپهر باریدن آغازد
و خاک نیز،
بدانگونه که در چشم بر هم زدنی
غریق خویش خواهدت ساخت...
تو را گفته بودم ای دل،
آنچنان که نوح فرزندش را:
به کشتی عافیت فراز آی
که زنهاری ست از هلاکت
حسرتا که ناشنیده رها کردی
تحذیرِ ناصحان را...
اکنون تویی و غرقابه ی عشق
که اینک بر ژرفای آن واقفی
بسیار به تر از پیش
اینک که از پنجه های زورمندش
رهایی ات حتی به گمان حرام است...
مرتضی عزیزی
غروب جمعه - 29 اردیبهشت 91
×××××××××××××××××
شــــادی تو را و اشـک مرا و فغان مرا
صحبــــت تو را و لکنتِ قلب و زبان مرا
محفل تو را و رقص تــــو را و سبو تو را
خلــوت مرا ، تحمّــــلِ جــــورِ زمان مرا
فصل بهـــار و بلبــل و باران و گل تو را
اندوه و سوز و زردی فصـــلِ خزان مرا
مستــی تو را و بغـــض مرا و صفا تو را
سُستی مرا و شور تو را، زهرِ جان مرا
با یـارِ خویش، عزمِ سفـر از وطــن تو را
بی یارِ خویش، میلِ سفر از جهــان مرا
در اوجِ شوق، گفتنِ "پیشش رَوَم!" تو را
در قعـرِ یأس، گفتنِ "پیشم بمــان!" مرا
مرتضی عزیزی
غروب جمعه - 29 اردیبهشت 91

جدایی...
جدایی...
هر چه می کشیم از این جدایی ست
قلب را پر می کند از بُغضی
که اگر بشکند باعث رسوایی ست
و اگر نه، ویرانگر...
امان از این حکایت مشقت بار
آنگاه که طعمِ شیرینِ وصالِ دو نفر
طعمِ تلخِ جدایی را بر کام سومی می چشاند
شلاق سرنوشت است که اینگونه
بر نعشِ روان او خراش می اندازد...
پیمانی بود با خویشتنم
که دیگر نبارم
اما نشد...
امشب به صفحه ی مادری رفتم
که او نیز از جدایی
داغی بر دل داشت
جدایی از فرزندی نازنین
و چه سخت است که طفل شیرین زبانت
در این شهر باشد
و دستان تو از او محروم...
و چه دشوار است مادری برای دیدن فرزندش
لحظه های بی شمار را بشمارد
و چه بیرحمانه آهسته می گذرند این لحظه ها...
بی شک از سنگ بود
دلی که بدین جدایی حکم داد
جدایی مادری از فرزندی...
آری،
گاهی یک حکم می تواند ویرانگر باشد...
چه صادقانه درد دل می کرد با فرزندش
صداقتی که اشک را دوباره بر چشمانم جاری کرد
...
خداوندا،
وصال این مادر مهربان و فرزند نازنینش
درخواستی کوچک است
از بارگاه بزرگ تو
این دو را از هم جدا مپسند...
دخترم اینجــا که نیستـــی خونـــه مثـلِ زندونــه
دل من پیــــش توئـه ، غـــــم تـو دلـــم فــراوونـه
بی تو هــر کجـــای دنیــا تـــو رو یـــادم مــی آره
بی تو چشمام همیشه به یادِ چشمات می باره...
مرتضی عزیزی - 28 اردیبهشت 91
آهنگی ست که مرا به کودکی می برد. به زمانی که دل آیینه ی بی زنگار
بود. به زمانی که همه در چشمانم پاک بودند چرا که چشمانم و قلبم پاک بود.
ای کاش هیچ گاه بزرگ نمی شدم...
http://payamam220.persiangig.com/audio/Doa-RezaHosseini.mp3
آری زیباترینم
کوچ کردی از سرنوشت من
اما کاش
با او
به ییلاق که می رفتی
سنگدلانه رهایم که می کردی
این خاطرات را نیز بر دوش خود می گذاشتی
دریغا و دردا که مرا
بارکش خاطرات با تو بودن کردی...
با تو بودنی که برای هر لحظه اش
شعری سروده ام...
سخت است حتی نگریستن
به ادامه ی راه
راهی که در آن
از عشق تو محرومم...
مرتضی عزیزی - 18 اردیبهشت 91

عشقی که نثار تو می شود
هیچ گاه ناکام نمی ماند...
آری، عشق تو ضمانت دارد
ضمانتی مادام العمر
تویی که لبریزی از احساس
از معرفت
تویی آن شاهکارِ خالق هستی
جویبارِ زلالِ مهر
که قطره ای از آن سیرابمان می کند
برای لحظه ای
و لحظه که می گذرد تشنه تر می شویم
و باز آهنگ نوشیدن از این جویبار می کنیم
همواره جاری باد این زلالِ محبت
جویباری که چهره ی خدا درآن هویداست...
مادرم، ای جلــــوه ی پــاکِ خــدا
ای دلت لبــریز از مهـــر و صــفـــا
ای وجــودِ تو هــمــه دنیـــای من
ای رفیقِ ناب و بی همـتـــای من
عاشقـــی را از تــو من آموخـتــم
از کلامــت گــنجــهـــا اندوخــتــم
چهــره ات آرامــشِ روحِ من است
مرهمی بر قلبِ مجروح من است
تا ابد مشتـــاقِ دســتـــانِ تـو اَم
من هنــوز آن طفلِ شیطانِ تـو اَم
گاه گاهی گر جَری گشتم ببخش
ناسپاس از مادری گشتـم ببخش
در دعاهایــت مرا هــم یــــاد کن
قلــبِ ویــــــرانِ مـــــرا آبـــاد کن
همدمِ این روح محتاجــم تو باش
راحــتِ این بحــرِ موّاجــم تو باش
قلب پاکـت آبرویــم بود و هسـت
خنده هایـت آرزویم بود و هسـت
قلــبـــت آرام و لبـــت پُرخـنده باد
هستی ات از دلخوشی آکنده باد
مرتضی عزیزی - 22 اردیبهشت 91
×××( مادرم روزت خجسته )×××
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنـش خار جفــا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتـی به اسیـــران بــلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟
(بافقی)
ای توبه ام شکستــه، از تو کجــــــــا گریـــــزم؟
ای در دلم نشسـتـــه، از تو کجــــــــا گریــــزم؟
ای نور هــــر دو دیــــده، بـــی تو چگـــونه بینم
وی گردنـــم ببستــــه، از تو کجــــــــا گریــــزم؟
ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو
وی روی تو خجستـــه، از تو کجــــــــا گریــــزم؟
دل بود از تو خســتـــه، جــان بود از تو رَســتـــه
جان نیز گشته خسته، از تو کجــــــــا گریــــزم؟
گر بنــــدم این بصـــر را، ور بگســلـــم نظــــر را
از دل نی ای گسسته، از تو کجـــــــا گریــــزم؟
(مولانای گرامی)
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمـــی توان کـــرد الا به روزگــــاران
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
...
غمت در نهـانخانـه ی دل نشیند
به نازی که لیلا به محمل نشیند
به دنبال محمـــل چنان زار گـریم
که از گریـه ام ناقـه بر گل نشیند
...
نه فرصت شکایتی نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر که دوره ی شباب شد
...
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای برآب شد
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد
شتاب در شتاب شد
شتاب در شتاب شد
...
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
ای شعله ی تابان من
هم رهزنی هم رهبری هم این سری هم آن سری
ای نور بی پایان من
چون می روی بی من مرو
ای جان جان بی تن مرو
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
چون می روی بی من مرو
ای جان جان بی تن مرو
ای یار من ای یار من
ای دلبر و دلدار من
ای محرم و غمخوار من
ای دین و ای ایمان من
خوش می روی در جان من
ای درد تو درمان من
چون می روی بی من مرو
ای جان جان بی تن مرو
ای جان جان...
...
گر ز حـال دل خبــــر داری بگــــو
ور نشـــانـی مختصر داری بگــــو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگـــر نزدیــک تــر داری بگــــو
(مولانای عزیزم)
پروردگارا
رهایم مکن
تنهایم مپسند ای پاک ترینم
ای تو نزدیک تر از من به من
ای که شکوه تو را ذرات وجودم فریاد می کند...
ای مرگ از آن لبـــان خامــوشــت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم
Je n'avais jamais compris plus que maintenant
le sentiment de Forough quand elle a dit
ce poeme
...
اعتقادی نمانده برایم
اما نمی دانم چرا
آوای اذان صبح که گوشم را می نوازد
هنوز همچون کودکان
چشمانم را می بندم
و دعا می کنم
سحرگاه امروز نیز
تو مهمان دعای من بودی
دعا کردم
برای تو
برای خودم
برای همه

اشک چشم من و دو چشم خوشت
دیدگانی که مســت و مدهوشــنـــد
دیدگانــــی که خـــونِ قــلـــبِ مـــرا
بی امــان جــای باده می نوشـنـــد
اشـــک چشم مـــن و خـــم ابـــروت
آبـــرویـــی بــرای مـــن نگـــذاشـــت
از کمــانــش چه فتــنـــه هـــا باریــد
بر دلـــم زخـــمِ یادگــــار نگـــاشـــت
اشک چشــم من و ســراب وصــــال
دیگر حتــی ســـراب هـــم گـم شـد
دیگر حتــی خیـــــال نـتــــوان کــــرد
سهـــمــَـــم از تـــو از آن مـردم شـد
اشـــک چشــم من و شــراب لبـــت
نه نگــــو خوردنــــش حــــرام شــده
من حــــرام از حـــلال نشـــناســـــم
نه نگـــو کـــــار دل تــــمــــام شـــده
مرتضی عزیزی - 9 اردیبهشت 91
لحظه ای که طلوع می کنی غمناکم
لحظه ای که غروب می کنی غمناک تر
بر همگان مهربانی می تابی
ای گوی آتشین
بر من همه غم
گِل مرا اگر از غصه سرشته اند
چه پیوندی ست بین آمدن و رفتنت
با این گوی خون آلود در سینه ام
کاش این آخرین غروب تو باشد
که دیدگانم را بدان دوخته ام...
خداوندا، در این غروب دلگیر
باز از تو می خواهم
بهترین ها را ارزانی اش کنی
دعایم را گرچه درباره ی خودم نادیده می گیری
شک ندارم درباره ی او مستجاب است...
باز هم سحری دگربار
و چشمان خیس من بیدار
و روحم خسته از دنیای لاکردار
و قلبم شکسته از بی مهری دلدار
دیگر حرف هایم تکراری شده
آری
حرف زدن از عشق تکراری ست
سوژه های نو تر باید یافت
عشق خوب است اما
زیادش هم در مردمان تهوع بر می انگیزد
و من در خود
زیادش را تجربه کردم
و زیادش را بیان کردم
و مردمان از من بیزار شدند
آری
حرف زدن از عشق تکراری ست
سوژه های نو تر باید جست
امروزه دیگر عشق بر اسب کلام نمی نشیند
در ایامی که همه از یارانه سخن می گویند
و از قیمت دلار
و از راه های مهاجرت
سخن گفتن از عشق بیهوده ست
عشق را کسی باور نخواهد کرد
عشق را کسی بر سینه زیور نخواهد کرد
سعدی چه زیبا گفتی:
"دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم"
ولی ای شاعر گرانمایه
این روزها این سخن همان به
که در کتاب های شعر باقی بماند
و مردمان بخوانند و به به بگویند
اما در مقام عمل
همگان زر را می پسندند
و هم صحبت زرگر می شوند
و هم پیاله ی او
و هم بستر او
و همسفر با او
و با عاشقان خویش حتی هم کلام نه...
که هم کلامی بر عشق او می افزاید
و عشقِ افزوده دردسرست
آری امروزه عشق دردسر است
برای معشوق
و دردی ست در دل
برای عاشق
و سخن نتوان بیش از این گفت
باز هم سحری دگربار
و من هنوز از زندگی بیزار...
امیدوارم که خدا عاشقت کند
عاشق چشمانی به زیبایی چشمانت
تا دریابی من چه می کشم
تا بدانی هر آنچه تا کنون نوشتم
بازی با کلمات نبود
احساس من بود که در کلمات جاری می شد
هر چند
این واژگان برای تو ارزشی نداشت
ولی برای من چرا
که تو در تک تک حروف آن
برایم رخ می نمایی
امیدوارم که خدا عاشقت کند
عاشق چشمانی به زیبایی چشمانت
عاشق سیمایی به وجاهت سیمایت
عاشق صدایی به لطافت صدایت
عاشق قلبی به سختی قلب بی وفایت
امیدوارم که خدا عاشقت کند...
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفتـــه هیــچ کامـــی جـــان از بــــدن در آید
...
تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی ...
Oh my God
Why doesn't this sodding heart get relieved for a moment
heartache... That's what I'm experiencing right now
Damn pulse, stop for an instant n everything will be ok
...
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
واقعا نمی خواهم...
گفتی: هنگامی که شادی ها و رنج هایت بزرگ می شوند
جهان در برابر چشمانت کوچک می شود...
آری، آری
کوچک شده جهان در برابر چشمانم
آنقدر کوچک که حتی راه نفس کشیدنم را نیز نمی یابم
آنقدر کوچک که خود را در آن اضافه می بینم
آنقدر کوچک که آرزوی جهانی فراخ تر را مدام به خاطرم می آورد
کوچک است جهانی که در آن
برای قبولی در امتحان عشق
باید دوپینگ کرد
و من از دوپینگ متنفرم
کوچک شده جهانم
کوچک و محدود
جهانی محصور در آه هایی که لحظه هایم را پر کرده اند
در اشک هایی که بی اختیار می آیند
و دیگر حتی حوصله ی پاک کردنشان هم نیست
آری کوچک شده جهانم
به کوچکی آرزویی که دیشب بارها از خدا خواستم
و جوابم نگفت
کوچک شده جهانم، آری
خدای من نیز گویا از پس این غصه ی بزرگ
کوچک شده
که کوچکترین آرزوی مرا برآورده نتواند کرد...
منی که از بزرگترین آرزوهایم گذشتم...
کوچک است جهانی که در آن تو در کنارم نباشی
جهانی که در آن عشق جوابم می کند
جهانی که در آن سردم می شود
و گرمای دستان تو فریادرسم نیست...
کوچک شده جهان من
به کوچکی یک کوچه ی بن بست
به کوچکی یک خودرو
به کوچکی جاهایی که در کنار تو نشستم
ای کاش زمان زندگی ام نیز
به کوتاهی لحظه هایی بود
که کنار تو نشستم
چرا که لحظه های دیگرش را نیاز ندارم...
غروب : غمناک
آسمان ابری : غمناک
قلب من : غمناک تر از هر دو
بی تو غم دائما در وجودم پرسه می زند
خصوصا امشبی
که شب اول قبر رویای با تو بودن است...
چه هوای دلگیریه...
Mon coeur est sur le point d'exploser
O mon Dieu
Je ne te demande plus que tu me donne ses mains
C'est n'est plus possible
Mais tu peux m'inviter chez toi
C'est pas trop a te demander
J'en ai assez dans ce monde
J'en ai marre
S'il te plait
Je t'en supplie
...
تو ساده بودی، مهربان
پنداشتی هنوز هم سکه ی عشق خریدار دارد
گمان کردی اگرچه در ظاهر با تو سرسخت است
قلبش نسبت به تو نرم است و ملایم
دلگرم بودی که احساس تو در او اثر خواهد کرد
حال دانستی که در ظاهر و در باطن
توجهی به مهر تو نداشت
عشق تو برایش بی مفهوم بود
واژگان تو برایش مضحک
تو ساده بودی، مهربان
پنداشتی هنوز هم سکه ی عشق خریدار دارد
شاید از نرخ تورم بی خبر بودی
و شاید از قیمت طلا در بازار...
مرتضی عزیزی - 6 اردیبهشت 90
Oh my God
What a worthless world it is
Yeah
I'm talking about your masterpiece
In which one person loves another one
His beloved is his everything
She is present in his dreams, in his prayers
In his heart, in his mind
In his present, in his past
But he's so ignored by her as if he never existed
As if he never mentioned a feeling
As if he's good for nothing
Yeah
I'm talking about your masterpiece
...
Morteza Azizi - April 25, 2012
L'Argent, l'argent
Comme tu es sale
Toutes les choses ont besoin de toi
Même l'amour qui est pur
Une pureté qui a besoin d'une saleté
Un saint qui a besoin d'une salope
Oui, l'argent
Tu n'es qu'une salope
Une salope adorée par les gens
Tout le monde te regarde comme une putain espiègle
Mais en même temps
Tout le monde ont envie de te baiser
Ô! L'argent
Ma petite salope
Je n'avais jamais aucun intérêt pour toi
Mais
Je dois avouer que
Hier soir
Moi aussi j'ai eu envie de te baiser
Parce que sans ta présence
Même mon Saint ne reçoit aucun honneur
Avec toi
Probablement
(Et peut-être certainement)
Les gens adorent ce saint
Le Saint Amour
...
Mortéza Azizi - Le 25 avril
خدایا
تو دنیایی که احساس اینقدر بی ارزشه
منی که پر از احساسم چه غلطی می کنم؟؟؟
دو شب پیش دیدمت در خواب
هم آغوش بودی با کسی
چه زجرآور بود این کابوس
بیدار که شدم هزار بار شکر گفتم
که خوابی بیش نبود
امروز اما
هر چه تلاش می کنم
این کابوس لعنتی رهایم نمی کند
صبح به زیر باران رفتم
تا شاید قطره های باران بیدارم کنند
اما نشد...
این کابوس گویا پایانی را انتظار نمی کشد
بی شک این تعبیر خواب آن شب من است...
چه زود تعبیر می شوند خوابهای بد من...
ای کاش باز هم خواب بودم
ای کاش همین حالا بیدار می شدم...
ای کاش...
ای کاش...
خدایا، چه می شد اگر خارج از صف مرا می پذیرفتی...
از این در صف ایستادن خسته ام...
دیگر کاملا پژمرده ام...
چه زود رویاهای رنگی و قشنگی که آرزوشو داشتی به بن بست می رسه
چه ظالمانه تقدیر خصومتش رو به تو نشون می ده
چه بی حیاست دست سرنوشت که تو رو تنها می ذاره با یه سوال:
عشق بهتر است یا ثروت؟؟؟

لطیفا
مهربانا
ای خدای عاشقان
ای روشنی بخش دل تاریک و غمناکم
چرا با ذره ی ناچیزی از روحت
چنین نا مهربان گشتی
گمانم نیست نافرمانی ام
مستوجب این آتشِ بی انتها باشد
خداوندا
به تیری زهر آلود از کمان بخت و تقدیرت
روانم را چه بی رحمانه با خون آشنا کردی
ولی من باز همچون کودکی
کز سیلی پُرسوز مادر زار می گرید
و در آغوش او آرام می گیرد
به آغوش پر از مهر تو برگشتم
در آغوش تو می گریم
تو را دشنام می گویم
و لیکن لحظه ای حتی
ازین آغوش گرم و مملو از مهرت
جدا خود را نمی خواهم
خدایا
بارالها
اندکی با من مدارا کن
دگر این تیغ تیزِ امتحانِ تو
به مغز استخوان خورده
خداوندا نمی بینی مگر
طاقت ز کف دادم
از این درد و از این اندوه بی پایان
دگر کافی ست
خون دل نمی خواهم دگر خوردن
نقاب خشم را از چهره ات بردار
و با من مهربانی کن
مرا دریاب ای پروردگار خوب و پاکِ من
مرا لَختی نوازش کن
کمی با من خدایی کن
...
مرتضی عزیزی - 30 فروردین 90
بهانه ها را کم می آورم
برای گفتگو با تو
برای نگریستن به تو
برای دقیقه ای محو شدن در تو
راستی!
چرا باید برای با تو بودن
و با تو سخن گفتن
دنبال بهانه بود؟
مگر عشق خود کم بهانه ای ست؟؟؟
مرتضی عزیزی - 26 فروردین 91
اینجا اگر بودی
آری... درست همین جا...
در کنارم
چه بسیار گفتنی ها از من می شنیدی
چه فراوان شنیدنی ها ار خود می گفتی
اینجا اگر بودی
امشب
دیگر باران را
به اشک تشبیه نمی کردم
دیگر دیدگانم را
همدردِ ابرهای بهاری نمی خواندم
اینجا اگر بودی
بی گمان دیگر سردم نبود
بی شک حکومت این سکوت را
در اتاقم
نظاره گر نبودم
اینجا اگر بودی
دیگر نیازی نبود
خیالم را
به گذشته رهسپار کنم
یا به آینده
اکنون را برایم معنا می نمودی
اینجا اگر بودی
آری... درست همین جا...
در کنارم...
مرتضی عزیزی - 25 فروردین 91

تنهایی
دلتنگی
آوای دل انگیز باران
همه چیز مهیاست
تا دوباره
شمایل بی مثالِ تو را
بر بوم خیالم
نقاشی کنم...
مرتضی عزیزی - 25 فروردین 91

آری، شنیده بودم
در این کهنه بازارِ زمین
کثرتِ کالا از بهای آن می کاهد
اما
کالای زمینی نیستند
این قطره های جا مانده از ملکوت
که هر شب بر گونه های من
خوش رقصی می کنند
وای بر من
اگر خدا نیز دیگر
خریدار اشک هایم نباشد...
مرتضی عزیزی - 23 فروردین 91
Plus je te vois
Plus je me fais convaincu
Que t'es inabordable
L'échec de possibilité dans mon cerveau
Le bout d'espérance dans mon coeur
Le mépris que la chance éprouve pour mon destin
Celle qui ne frappe jamais à ma porte
Ô! Ma bien-aimée
Comme tes mains semblent loin des miennes
Comme elles ressemblent à un mirage
...
Mortéza Azizi - Le 11 avril 2012

هراس های وحشی
این جنگلِ تاریک و سیاه
دَرَّندگانی به خون تو تشنه تر از بیابان
درختانی چون طلایه دارانِ وحشت
و تو
تنهای تنها
دیگر نه حتی تلاشی برای رَهیدن
و نه اندک امیدی به رسیدن
پایان را بی صبرانه انتظار کشیدن...
گرفت از این جهان دلم، از این جهــانِ بی شَـعَــف
از این هبــوطِ دائمــی، از این سکـــوتِ بی هــدف
نه مانده شوقِ ساده ای در این سرای بی کسی
نه مانــده قوتــی به پا، نه مانــده باده ای به کــف
نه دســتِ گــرمِ دوسـتــی کـــزآن قـــرار باشـــدم
نه گــوهـــــرِ کرامتـــی رِسَـــد مــرا ازیـــن صـــدف
دگـــر نـــه کــاغـــذ و قــلــم توانـــــدم رهــا کـنـــد
زِ غصه های بی کسی، نه نغمه های چنـگ و دف
نه در امـــان دلـــم ازیــن هـــراس هــای دم به دم
نه از سَــمــا رِسَــد مـــرا طـنـیـــنِ بانــگِ لاتَـخَـــف...
مرتضی عزیزی - 16 فروردین 91

تحویل سال من
به دیدار سیمای تو میسر شد
شکوفه های درختِ قلبم
با موسیقی صدای تو شکفتند
یخ های جامانده در روحم
از زمستان سال پیش
با آفتاب نگاه تو ذوب شدند
با خنده های دلربای تو
بهار من آغاز گشت
ساده بگویم
امروز اولین روز امسال من بود...
مرتضی عزیزی - 14 فروردین 91

خودکار را به دست می گیرم
و روی صفحه ی امروز تقویم
بزرگ می نویسم:
« دیگر دوستت ندارم »
این بزرگترین دروغی است
که در روز اول آوریل می توانم بگویم
...
زود آن صفحه ی تقویم را پاره می کنم
مچاله می کنم
می سوزانم
چه دروغ بی مزه ای...
مرتضی عزیزی - 13 فروردین 91

نوبهـــــار آمــــــده یـــــارا زِ حجابــــت به در آ
به بــهـــــاران نبـُـــــوَد روی تو در پــــــرده روا
بلبلان مست و غزلخـوان زِ هم آغوشیِ گــل
من چــــرا باشـــم از آغــوشِ لطیــفِ تو جدا؟
به درختان بنگر، نیـک به سامـــان شـــده اند
وقت آنـســت که سامان دهی ام محض خدا
فصلِ نیسان به زمیـــن روحِ دگربـــاره دمیــــد
به مسیـحــای لـبــت جـــانِ دگــر بخـش مرا
نیک بنگر که چسان غنچه ی گلها بشکفـت
ماهـرو، غنچــه ی نازِ لــبِ تـــو بستـه چرا؟
محشــری کــرد به پا فصــل بهــاران ، وز تو
رستخیزی ست که اندر دل من گشته به پا
گر مرا باز جفــا پیشــه کنی حـرفی نیست
بجـز از صـبــر ندارنـد رَهــــی اهــــل وفـــــا
مرتضی عزیزی - 13 فروردین 91

در این محبس
که شکنجه گرانش
آزادی را هر روز
به پای خرافات قربانی می کنند
و انسانیت را اعدام؛
ماندن اسارت ست
و رفتن رهایی؛
ای تمامِ تو تمامِ رؤیای من
جز رهاییِ وجود نازکت از این قفس
آرزویی در دل ندارم؛
من که به نداشتن ها عادت کرده ام...
مرتضی عزیزی - 11 فروردین 91
░▒███████
░██▓▒░░▒▓██
██▓▒░__░▒▓██___██████
██▓▒░____░▓███▓__░▒▓██
██▓▒░____░▓██▓_____░▒▓██
██▓ _________________ ░▒▓██
_██▓▒░______________░▒▓██
__██▓▒░____________░▒▓██
___██▓▒░__________░▒▓██
____██▓▒░________░▒▓██
_____██▓▒░_____░▒▓██
______██▓▒░__░▒▓██
_______█▓▒░░▒▓██
_________░▒▓██
_______░▒▓██
_____░▒▓██

چه بی جهت می خندیم
چه بی بهانه اشک بر چشمانمان می نشیند
بیچاره نسل ما که تجربه می کند
قاه قاه غم را و
هق هق شادی را...
مرتضی عزیزی

امشــب بازَم دلتنـــگ چشمـــــاتم
من باز تــوی سـینــه غـــــــم دارم
امشـــب دوباره اشـــک می ریــزم
چون گرمـــیِ دستـــاتــو کــم دارم
امشــب دوباره اشـــک مــی ریزم
تــو بــاز هـــم مهمــــونِ رؤیامـــی
چشمــــام به یاد چشمـــای نازت
نــه خـــــواب داره و نه آرامـــــــی
چشمام به یــاد چشمــــای نازت
بارونیــــه، طوفـــانیــــه امشــــب
تو خوش بخـــواب ای مهربون من
هر چنــد من بی تابــــم و در تب
تو خوش بخــواب ای مهربون من
خوابی پُـــــر از امیــــدِ فرداهــــا
خوابی به دور از زشتی و آشوب
خوابی پُـــــر از آرامــــش و رؤیـا
مرتضی عزیزی - 6 فروردین 91

همراه با بهار
همگام با شکوفه ی زیبا به روی دار
درهای بسته ی این قلبِ شکسته را
از نو به روی پاکِ خدا باز می کنم
با برگ های باغ
هم رقص می شوم
با بلبلان سرود دل انگیز وصل را
- هر چند در خیال -
بار دگر به نغمه ای آغاز می کنم
بی شک دوباره در هوس بارشی لطیف
با جنسی از طراوت باران نوبهار
این چشم های شِکوِه گر و پربهانه را
با ابرهای غمزده همساز می کنم
هم صحبتِ نسیم سحرگاه می شوم
همسایه ی درخت
هم جنس آفتاب
دست نوازشی به سرِ رود می کشم
با دسته های چلچله پرواز می کنم
گر قلب من به فصل زمستان جفا کشید
گر دل نحیف گشت، چه غم؟ چون بهار هست
اینک ببین چگونه به همدستی بهار
در قلبِ زار و خسته ام اِعجاز می کنم...
مرتضی عزیزی - 29 اسفند 90
( دوستان عزیزم ، بهارتان خجسته باد )

چشمانم را به تو دوختم
سیراب شد دلم از گرمای بودنت
از هُرم نگاهت...
چه محدودست دامنه ی کلمات
برای سرودنِ وسعتِ بی کران تو
واژگان را کم می آورم
برای وصف لحظه های با تو بودنم
ثانیه هایی که سراسیمه سپری شد
چون برق گذشت
کوتاه بود اما
پایان سالَم را ستاره باران کرد
کاش لحظه های با تو بودن را پایانی نبود
...
مرتضی عزیزی - 24 اسفند 90

نگاهت را که دریغ می کنی از من
دلشوره هایم به وسعت اقیانوسی دل را فرا می گیرند
گرمای نگاهت را که ارزانی ام می کنی
رستاخیزی است که به پا می شود در قلبم
حضور و غیبت نگاهت هر دو زلزالی است...
نمی دانم...
نمی دانم چه رازی است نهفته در آن دو چشم
که عصمت دیدگانم را بدانها باخته ام
کاش صورتگری پیشه ام بود
تا از سِرّ چشمانت
جاودانه ای به یادگار می گذاشتم...
مرتضی عزیزی - 23 اسفند 90

دیدمت
قلبم لرزید و کس ندید
اما
ارتعاش دستانم
سستی گام هایم
کم مانده بود رسوایم کنند...
مرتضی عزیزی - 13 اسفند 90

تو اگر ، دلبر من ، حس نکنی
از پس پنجره ی واژه مرا
واژگانم اگر از مخمل عشق
جامه ای گرم ندوزند برای دل تو
به چه دل خوش کنم از بافتن این کلمات؟
به چه کار آیدم این بازی بیهوده و پوچ؟
من همان به که پناهنده شوم بار دگر
به سرایی که تو محبوسِ حصارش شده ای
به همان خانه که از کاه گلِ دیوارش
هر دم این بو به مشامم آید
بوی هر فاصله ی بین دو نُت
بوی نمناکِ سکوت...
مرتضی عزیزی - 10 اسفند 90

نذار دلــــم از دل تو جدا شه
نذار دوباره حس من فدا شه
خودت بگو چیکار کنم عزیزم
تا درِ بسته ی دل تو وا شه
بیا و یک بارم شـــده صدام کن
فکر نکنم مشکل خاصی باشه
مگه چی از تو کم می شه تو حرفات
واژه ی "تـو" جانشیـــنِ "شمـا" شه
کاشکی بشه دوباره صحبت کنیم
تا این سکـــوت لعنتی صـــدا شه
بازی عشــــقِ من و تو چه تلخــه
کاشکی که داورش خودِ خدا شه
مرتضی عزیزی

عشقــــت به دلـــــم بسیـــــار
ای غــــــصــــــــه ی لا کــــردار
یک جانــبــــه است این عشـق
دســــت از ســــــــر دل بـــردار

Mon coeur saigne ton abscence,
Je ne ressent plus ta présence,
Je te crie , je te cherche,
Mais tu joues l'indifférence.
(Source: Inconnue)
ترجمه ی آزاد من در قالب شعر
چسـان کشید به خـون غیـبـتـت دل زارم
دگر حضــور تو را حــــس نمی توانــم کرد
ز غصه نعره زنان من؛ به جستجوی تو دل
ولی چه سـود، نـدارد اثر بر آن دلِ ســـرد
...

Des dieux que nous servons
connais la différence :
Les tiens t'ont commandé le meurtre et la vengeance;
Et le mien, quand ton bras vient de m'assassiner
M'ordonne de te plaindre et de te pardonner
(Voltaire)
ترجمه ی من
متفاوتند خدایانی که من و تو می پرستیم
خدایان تو به قتل و انتقام فرمانت داده اند
خدای من اما
آنگاه که دستت را برای کشتنم پیش می آوری
مرا به دلسوزی می خواند
و به بخشیدنت

انتخاب کنم؟؟؟
لابد آنچه را که تو می پسندی!؟
یادت می آید آن بار
انتخابم را به سُخره گرفتی؟
شعورم امّا دلقکِ سُخره بازار تو نشد
نه بازیگرِ کمدیِ انتخابت می شوم
نه تماشاگرِ تراژدیِ انتصابت...
کور خواندی
دیگر مرا همبازی ات نخواهی یافت !
مرتضی عزیزی

وای چه سخته که ازم خواستی فراموشت کنم
بی خیـــالِ رویاهــام شـــم، ترک آغوشــت کنم
تو دلــــــــم بـدون تــو تـاریـکـیــــه، سـیاهـیــــه
آخه ای شمـــعِ دلم چه جوری خاموشت کنم؟
وای چه ســختــه که صــلاحِ هردومون جدائیـه
تــــازه فــکـــــر کـــرده بــودم اولِ آشــنـــائـیــه
واسه چی اینجوری شــد؟ بیچاره کلبه ی دلم
تـو اگـــه توش نباشــی کلبــه ی بی صفــائیه
وای چه سخته تـو ازَم بخوای ولی مــن نتونم
چرا خواستــی همه چی یادم بره مهـــربونم؟
نمی خواستم که کارام خلاف میــل تو باشـه
چه صلاحی توی این فاصله هاس؟ نمی دونم...
وای چه سخته ای خدا... صدامو می شنوی هنوز؟
فک کنــم گفته بودی باهـام می مونی شب و روز
نه تو موندی واسه من، نه اون، نه هیچ کس دیگه
مــنـــم و تنهـــایــی و اینهــمـــه آهِ سینــه ســوز...
مرتضی عزیزی - 6 اسفند 90

خداحافظ ای عشق زیبا و پاکت
بُــوَد در دلـــم تا ابــد جاودانـــه
خداحافظ ای از شــرار نگاهــت
کشیــد این دل آتشینــم زبانه
خداحافظ ای آنکــه بر آشنــایـــت
به ناگه درِ آشنایــی تو بستــــی
جدا گشتی و ساغر دوستـی را
به یک ضربت ناگهانی شکستی
خداحافظ ای جُرم سنگین قلبــم
نبوده بجز سیـب چیدن ز باغـــت
غریبــانــه تبعیــد کردی دلـــم را
که محکوم گشته به حکمِ فراقت
خداحافظ ای اشـــک مـن دانه دانه
به تاری ز مـوی تو تسبیــح گشتــه
خوشا سُبحه ی ارجمندی که آن را
بُود اشک من مُهره، موی تو رشتـه
خداحافظ ای بانــوی نیــک طلعــت
خداحافظ ای بلــبــل خوش صدایم
خداحافظ ای دلبـــر نیــک سیــرت
خداحافظ ای مَــه ، دعــا کن برایم
مرتضی عزیزی - 4 اسفند 90

عشق که باشد در تو
هر روزت نفس ها را
با خجستگی همراه می کند
هر شب هم بستر رویاهایی می شوی
لبریز از خواستن
عشق که باشد در تو
طعم خورشید را می چشی
آسمان را می بویی
آوای ستارگان را می شنوی
نجوای درختان را می بینی
و
خدا را لمس می کنی
عشق که باشد در تو
دلهره هایت چه شیرینند
غصه هایت چه خواستنی
ناشکیبائی ات چه آرام
همچون کویر
عشق که باشد در تو
هر روزت بهانه ای ست
برای خندیدن
برای گریستن
بهانه ای ست
برای بودن
برای ماندن
...
مرتضی عزیزی - 29 بهمن 90
…….♥#########♥
…..♥#############♥
…♥###############♥
... ..♥#################♥………………♥###♥
..♥##################♥……….♥#########♥
….♥#################♥……♥#############♥
…….♥################♥..♥###############♥
………♥################♥################♥
………..♥###############################♥
…………..♥############################♥
…………….♥#########################♥
………………♥######################♥
………………..♥###################♥
………………….♥#################♥
……………………♥##############♥
………………………♥###########♥
………………………..♥#########♥
………………………….♥#######♥
……………………………♥#####♥
……………………………..♥###♥
……………………………….♥#♥
…………………………………♥
…………………………………♥
……………………………….♥
……………………………..♥
……………………………♥
…………………………♥
……………………….♥
…………………….♥
………………….♥
………………♥
………….♥
………♥
……♥
…..♥
……♥………………….♥…♥
……….♥………….♥…………♥
…………..♥…..♥………………♥
……………….♥………………..♥
…………….♥……♥…………..♥
…………..♥………….♥….♥
………….♥
………..♥
……….♥
………♥
………♥
……….♥
…………..♥
……………….♥
……………………..♥
………………………….♥
……………………………♥
……………………………♥
…………………………♥
…………………….♥
………………♥
………….♥
…….♥
…♥
.♥………………………..♥….♥
♥……………………..♥………..♥
.♥………………….♥…………….♥
..♥……………….♥………………♥
…♥………………………………♥
…..♥…………………………..♥
……..♥…………………….♥
………..♥……………….♥
…………..♥…………..♥
………………♥…….♥
…………………♥..♥

پنجره ای بیش نمانده برایم
تا از پشت شیشه هایش
تو را نظاره کنم
هر روز بارها پشت پنجره ات می آیم
و هر روز بارها دلم می شکند
که پرده هایش را کشیده ای...
مرتضی عزیزی - 28 بهمن 90

یکی از قسمت هایی که شاعر بزرگوار جناب رسول سعادت نیا در این
سایت آغاز کردند "مشاعره فی البداهه" است. تو این قسمت باید مشاعره با اشعاری باشه که خودتون فی البداهه می گید. واقعا لذت بخشه. خیلی کمک می کنه به بهتر کردن وزن و قافیه اشعار. اشعار زیر حاصل مشاعره بنده با ایشونه در دو روز گذشته. و داستان کماکان ادامه داره. هر شعر با آخرین حرف شعر قبل شروع می شه :
مرتضی عزیزی:
دعا کردم که لبخند قشنگت
همیشه روی لب هات زنده باشه
دعا کردم که اشکام قطره قطره
به پای سرو لبخندت بپاشه
جناب سعادت نیا:
هلا ای دوست لبخندت قشنگه
کمان ابرو مگو هنگامه جنگه
رها کن ان گره بر لوح زیبا
به چشمونی که چون چشم پلنگه
مرتضی عزیزی:
هم از لبخند تو دلشاد شد جان
هم از چشمان تو بر باد شد جان
دلم در خنده از این شادی و غم
انیسِ جمعِ این اضداد شد جان
جناب سعادت نیا:
نگارا لعل زیبایت شکرخاست
زدیدارتو دل همواره غوغاست
بیا یک بار دیگر رخ برافروز
که دارد می رود آنی که شیداست
مرتضی عزیزی:
تو را گنجی ست رقص خامه ی تو
چه زیبا شد به تن این جامه ی تو
سعادت گرچه در نامت درخشید
مرامت شد سعادت نامه ی تو
جناب سعادت نیا:
وه که خوش خوانی غزلها دم به دم
شور می رانی به جانم از کرم
گر سعادت نام باشد بهر من
خود توهستی عین عین آن صنم
مرتضی عزیزی:
ماییم و غزل هایی کز عشق صفا یابد
وین قلب پر از دردی کز عشق شفا یابد
ماییم و شب و خلوت، بر خوان خدا دعوت
جز بر سر خوان او دل خانه کجا یابد؟
جناب سعادت نیا:
دلا زیبای جان آمد صفا کن
امیدت مهربان آمد وفا کن
اگر داری غم و درد عزیزی
نگه دار و همی درمان رها کن
مرتضی عزیزی:
نبودم یک نفس فارغ ز راهش
نشد دل لحظه ای بیرون ز چاهش
خدا ! زیبای جانم را نگه دار
الهی من فدای روی ماهش
(و همانطور که گفتم داستان کماکان ادامه دارد)

دوستت دارم را به تو باز خواهم گفت
هر زمان که تو بخواهی
به هر زبان که تو بخواهی
هر چند که عشق ناگفتنی است
و خود ناگفته خوشایند تر
شاید در نگاهی خودنمایی کند
یا در قطره اشکی جلوه گر گردد
و یا به لباس آهی جگر سوز درآید
نمی دانم...
واژگان و اصوات قاصرند
چرا که عشق را زبانی دیگر باید
و نموداری دیگر شاید...
لیک زیبنده تر آنکه بر قامت واژگان
مخملی از عشق بپوشانم
و شایسته تر آنکه زبان را محروم نسازم
از این موهبت بی بدیل
و باز هم بگویم
دوستت دارم را...
مرتضی عزیزی

چه دلنوازست
از عشق سخن گفتنت
و چه جانگداز
که مخاطب گفتار تو نیستم من...
مرتضی عزیزی - 18 بهمن 90

دو واژه بیش نبود که تو را گفتم
دو واژه بیش نبود
گفتند زیر و رو می کند پیوند این دو واژه
جادو می کند اگر بر زبانشان آری
افسوس آنچه زیر و رو شد
قلعه ی شکوهمند دوستی ما بود...
مرتضی عزیزی

مهربانی از سر می گرفتی
بی درنگ
حالم را در گذر تکرارِ ثانیه ها اگر می دیدی...
قطار ثانیه ها شتابان در گذرست
واگن هایش از نیاز لبالب،
خالی اما از حضور تو نازنین...
بختک شده اند ثانیه ها بر روح بی قرارم
تکلیف ندارند هرکدامشان گویا
جز این که دست به دست کنند
محموله ی غم را تا پایانِ نامعلوم...
ثانیه هایم بی تو با مفهوم چه بیگانه اند
با سپیدی چه ناآشنا
در نومیدی چه سرگردان...
فریادِ ثانیه ها پر از سکوت
گام هایشان سرشار از سکون
لبخند نمی زنند بر دلم این مزدوران تلخ چهره ی زمان...
بیرحمانه سنگین است بار این ثانیه ها بر دوش
و تو می گویی آشتی کن با ثانیه ها
نمی بینی مگر خصمانه در ستیزند با امیدم
شمشیر می زنند بر پیکره ی بی زره رویای زندگانی ام...
ناشکیبایی را به ارمغانم آورده اند این ثانیه ها
محال بود پذیرا باشم این ارمغان را
اگر نام تو از پس آن هویدا نبود
آری زیباترینم
ناشکیبای تو هستم
و بدین ناشکیبایی ام مغرور...
مرتضی عزیزی - 10 بهمن 90

بی دلیل نیست حسادتِ چشمانم به قلبم
که آنها
دیری ست از تو محرومند
و این
ثانیه ای بی تو سر نکرد
...

( تقدیم به همه شهیدان وطنم )
چگونه از یاد توانم برد
رقص خون را بر روی چهره نازنینت؟
بازگو سرّ دیدگانت را
آن هنگام که ندای دوست را لبیک می گفتی
چه می دیدی که آنچنان چشمانت خیره به آسمان بود؟
روسپید شدی
ای ستاره ی همیشه درخشان
و روسیاهی همچنان بر صورت زغال گون نامردان باقی ست
و ما
سیاهیم؟
یا سپید؟
نمی دانم...
مرتضی عزیزی - 3 بهمن 90

چه صادقانه به تصویر کشیدی
داستان تلخ جدایی را
جهان نیز همدرد شد
با فرزند بغض در گلویی
که گناهش هر دو را خواستن بود...
جهان را به درک مردی رهنمون شدی
که یکباره گریست از هزار درد...
و زنی که خسته بود و افسرده
از نابرابری ها و نامردی ها...
و نوزادی که با نیامدنش
ضمیر مردمانی را به چالش کشید
و مسیح وار فریاد برآورد:
هنوز نیز می توان به صداقت امید داشت...
مرتضی عزیزی – 26 دی 90

لبخند تو برای قلبم
لطیف تر از شکفتن شقایق بود
دلپذیرتر از تولد یک پروانه
لبخند تو شکوهمند بود
چون افتتاح خورشید
در ضیافتِ طلوع
پاینده باد در صدفِ گوهرین لبانت
مرواریدِ تابناک تبسم…
مرتضی عزیزی – 23 دی 90

غمناک که می بینمت
شبم به همنشینی با خدا روز می شود
تا مگر به حرمت این همنشینی
دور گردد ابر غصه
از آسمان چهره ی مهپاره ات
و محو گردد تلاطم امواج پریشانی
از گستره ی قلب دریایی ات...
روا مدار، خدایا، به قلب پرمهرش
غبار غصه نشیند، شهابِ غم تازد
که قلب نازک او را کجا سزا باشد
هوای ابری آشفتگی غمین سازد؟
روا مــدار خدایا زِ تیــرِ محنــتِ چـرخ
دوباره خاطر نیکــش جراحتــی گیرد
تمامِ بارِ غمش را به دوش من بگذار
که باز جـان عزیـزش حلاوتــی گیرد
روا مدار، خدایا، که زندگی بر او
درِ لطافت خود بسته، ترشرو گردد
سرش بگیر در آغوش پر ز مهرت تا
دوباره خرم و شاد آن فرشته خو گردد
مرتضی عزیزی - 19 دی 90

به باد رشک می برم
که محرم است حریم گیسوانت را...
و نوازشگر گونه هایت
آنگاه که لبخند می زنی
و سنگ صبور اشکهایت
آن هنگام که می باری...
مرتضی عزیزی - 17 دی 90

یادت می آید آن شب را
که بی هوا مهربان گشتی با من؟
چگونه مهربانیت آرامم کرد!
شبی که محبتت بسیار بود و آرامشم بسیار...
و همین "بسیار" بود که در هراسم می انداخت
گویا در عمیق ترین نقطه قلبم،
آنجا که خودم نیز به ندرت ادراکش می کنم،
آوایی بود که مدام گوشزد می کرد:
" دل خوش مدار، بیچاره،
بدین مهربانی ناگهانی
آرامشت دیری نخواهد پایید
حرام ست بر عاشقان آرام بودن..."
طفلکی راست می گفت
آرامشی پیش از طوفان بود...
اینک نظاره کن دلم را
تنهای تنها
در مصافِ طوفانی به غایت سهمگین
راه فراری نیست
عجیب کارزاری ست نابرابر
انصاف را گویی به کوی عشق راه ندادند...
مرتضی عزیزی – 16 دی 90

سلامت می کنم ای دوست
می دانم سلامم را
که از ژرفای این آتشفشانِ کهنه قلبم برون خیزد
دگر پاسخ نمی گویی
که این آتشفشان خاموش باید کرد با سوزی
که از سرمای رفتاری
و یا از سردی سنگینِ گفتاری برون آید
سلامت می کنم از جان
سلامی بی طمع هرچند می دانم
که پنداری
در این دنیای پر تزویر و پر دوز و کلک
گاهی سلامی گر کسی گوید
سلام گرگ را ماند
که دندان های تیزش را
قفایِ پرده گفتار مهرآمیز خود مستور می دارد
سلامت می کنم اما
دگر پاسخ نمی جویم
که عادت کرده دیری گوشِ قلب من
به آوای غم انگیزِ سکوتِ تو
که رسم خوبرویان کی جز این باشد؟
وفا را با جفا پاسخ همی دادن
بنای باشکوه دوستی ویران همی کردن
بُریدن
روی گرداندن
ضمیر عاشقان خویش را در آتش افکندن
و ایشان را در این آتش به حال سوختن دیدن
پسندیدن...
سلامت می کنم جانا
سلامی ساده و بی غش
سلامی چون نسیم صبحگاهی بابِ طبعِ دل
سلامی چون نگاه دلربای کودکی معصوم در کوچه
سلامی چون هوای خوش پس از باران
سلامت می کنم از انتهای کوی دلتنگی
سلامم را پذیرا باش...
مرتضی عزیزی – 15 دی 90

خواندم اندر حکایتی شیرین
که زنی پیر، صورتش پُرچین
سالِ عمرش گذشته از هفتاد
رفته زور جوانی اش بر باد
نه به پا قوتی درو نه به دست
روزگارش ز جورِ پیری پست
داشت باغی برای امرِ معاش
لیک زوری نماده بود به جاش
در توانش نبود شخمِ زمین
بود زین ناتوانی اش غمگین
داشت اندر جهان یکی فرزند
که به جرمی فِتاده اندر بند
پورش از جورِ حاکمِ دوران
خود نبودش رهایی از زندان
پیرزن نامه ای به پور نگاشت
که امیدی جز به پور نداشت
نامه ای بود پُر شکایتِ دل
تا کند پور چاره ای عاجل
پور وقتی پیامِ مادر دید
اشکهایش به دیده گشت پدید
لحظه ای دیگرش قرار نبود
تا رهاند ملالِ مادر زود
در جوابش نبشت:" مادر من
ای فدایت ز پای تا سر من
گر که خواهی دوباره ام بینی
در کنارت هماره ام بینی
هیچ در شخم باغ سعی مکن
چونکه رازی دَرَش نهفته به بُن
کُشته بودم جوانکی، پنهان
دفن کردم جنازه را در آن
گر که شخمش زنی برون آید
پسرت زود سرنگون آید "
چون پیامش بدید زندانبان
داد چندین پیاده را فرمان
تا تفحص کنند باغِ فلان
یافت گردد مگر جنازه درآن
باری آن ابلهان سست اندیش
باغ را هم به بیل و هم با خیش
مدتی چند زیر و رو کردند
همه اطراف جستجو کردند
لیک نه سرّ تازه ای دیدند
نه اثر از جنازه ای دیدند
این میان پیرزن همی خرسند
شد دعاگوی نازنین فرزند:
" از درونِ سیاهچالِ ستم
شخم کردی زمینِ من بی غم
این خِرَد را پدر به ارثت داد
رحمت بی کران به خاکش باد" 
مرتضی عزیزی - 12 دی 90

ببین کُنجِ دلم غوغاست بی تو
وجودم غم ز سر تا پاست بی تو
نه لطفی بی تو در دنیاست امروز
نه شوق دیدن فرداست بی تو
چه نالم از مصیبت های این دل
که چون مجنون بی لیلاست بی تو
ضمیرم غرق شادی بود با تو
کنون حسرت در آن پیداست بی تو
به بحرِ غُصه غواص دلم بین
غریق موج این دریاست بی تو
رفیقِ قلبِ تنهایم تو بودی
کنون تنهاترین تنهاست بی تو
سحابِ خاطرم با خاطراتت
اسیرِ سوزِ استسقاست بی تو
شراب آماده و ساقیِ قلبم
کنون تنها پی میناست بی تو...
مرتضی عزیزی – 11 دی 90

دوباره شب سحر گشت و به دل شوق وصال آمد
مرا بوی خوش آن نیک روی خوش خصال آمد
به دل گفتم ز رویای خوشش فارغ شود اما
دگربار آن رخ نیکــش به ایــوان خیـــال آمد
چه سر است این؟ نمی دانم، که بر منزلگه قلبم
دمی شادی فرود آمد، دمی دیگر مــلال آمــد
عنان پیچیــــدن یارم چنـــان آشفـــت احــوالم
که از آشفتگــی سامــــان این حالـــم محـــال آمد
بیاور باده، ای ساقــی، حــــرام ار زاهـــدش خوانَد
مرا کز زُهد بیزارم، مـــی و باده حلال آمد
مرتضی عزیزی - 7 دی 90

سکوت، سکوت، سکوت...
چه فرقی می کند، شب باشد یا روز
زمستان باشد یا پاییز...
چه فرقی می کند اندامت را بر تختخوابی پرتاب کنی
یا آن را به رقص افکنی، چون عروسک خیمه شب بازی
چه فرقی می کند گوشهایت را به مطرب بسپاری
یا به آوای حزن آلود دوره گردی بخت برگشته
همه صدایند و لیک
همه سکوتند در برابر قلبی که طپشش
در دستان تو نیست...
مرتضی عزیزی - 5 دی 90

بودند
زمین عطسه ای کرد
و دیگر نبودند...
هان! که بود و نبودمان در گرو عطسه ای ست...
××××××
یاد رفتگان این واقعه دلخراش گرامی باد.
ایرج بسطامی نیز در بین آنها بود...
هزاران نفرین بر تو باد
ای خیال سرکش
تویی که وسعت قلمرو ات
حضور دوست را سزاوار نبود
گوارایت باد
ای احساس لجام گسیخته
هر آنچه بر تو می رود از عذاب و محنت
تویی که راحتِ خویش را
بر رضایت یار رجحان دادی
ملالت افزون باد
ای قلب روسیاهِ بی شرم
چه بی ثمر لاف عشق زدی
حال آنکه ز خود رنجاندی
قلب نازنین دلدار را ...
مرتضی عزیزی – 30 آذر 90
یلدا، یلدا، یلدا...
بی صبرانه انتظارت را می کشم
بیا و پایانی باش بر این فصل دردناک
زمستان را برایم به ارمغان آر...
فصلی که با آمدنش
شاید
احساس هم اسیر انجماد شود...
مرتضی عزیزی – 28 آذر 90
داستان غریبی است زندگی
یکی گلهای باغچه را بی اجازه چید و فرار کرد
باغبان دیگری را که در حال عشق بازی با گلها بود
به باد کتک گرفت
باغبان هم گناهی نداشت
گل های نازنینش را بر باد رفته می دید...
مرتضی عزیزی - 27 آذر 90

تا راه به ســــــــوی دل تو بـــاز شــــود بــــاز
آمـــد به لبــــم جــــان و نگاهـــی ننمــــودی
تا مـــحـــــو وجــــود تو شـــوم، برکشــم آواز
مـــن باده مســتـــی ز کــــفِ غیـــر نگیــرم
جام مــــی مــــن روی تــــو و آن دو لـــب ناز
نادیـــدن تو بر نظــــرم ســخـــت گران ســت
مانــدم به که افشـــا کنـــم این درد دل و راز
بر چشم ترم اشک ز هجــران تو خون شــــد
جز آه نبوده ســت مرا همـــــدم و دمســـــاز
افسوس بر این سوخته هیچت نظری نیست
باز آ که دلــم را ز رُخـــت کوک شــــود ســـاز
گفتم که گــَـرَم بـــال دهـــی ســــوی تو آیم
شــــوقم به تـــو بسیـــار، ولـــی کو پر پرواز؟
مرتضی عزیزی - 27 آذر 90
ذل بزنه تو چشات و بهت بگه:
"صداقت همیشه هم خوب نیس!"
و چه قشنگه وقتی تو هم ذل بزنی تو چشاش
و در حالی که اشک تو چشات حلقه زده بهش بگی:
"صداقت تنها چیزیه تو زندگیم که ازش پشیمون نیستم!"
و چه آرامشی بهت می ده وقتی حس می کنی
این جمله از ته ته قلبت بیرون اومده
...
بعد از 30 سال که از عمرت گذشته احساس می کنی
چیزی داری که بهش افتخار کنی !

کورسویت را هنوز می بینم...
پنداشتم تمامت کرد
آن پیکانِ "تمام" که به سویت روانه گشت...
همو که دو آماج را نشانه گرفت و
تو دومی بودی
گمانم شنیده ای پایان تلخ اولی را
آری،
هم پرواز دیرینت، کبوتر خیال
که در خون خود غرقه گشت...
----------------------
تو نیز آن به که با جفتت کنون هم داستان گردی
رها سازی مرا با من، ز چشمانم نهان گردی
تو نیز آن به چو ابراهیم از آتشگه قلبم
به عافیت برون آیی، مقیم گلسِتان گردی
تو نیز آن به که قلبم را دگر بی نور گردانی
لباس رحل پوشی و به سوی لامکان گردی
تو نیز آن به که حسرت را به کوی دل فراخوانی
کلید دل بدو بسپاری و خود بی نشان گردی
----------------------
نه، نه، دروغ گفتم، مرو...
تنهایم مگذار ای کبوتر امیدم
بمان در من
که حتی پیکر نیم جانت نیز
تسلی بخش روان من است
زنده باش در کنارم
حتی اگر هزار تیر دگر از کمان یار
به سویت روانه شود
گفتند بالاتر از سیاهی رنگی نیست
اما نیک که می نگرم ورای سیاهی رنگ تو را، ای امید، می توانم دید
از با تو بودن محرومم مکن، ای کبوتر امید
نمیر در من
که بی تو می میرم...
مرتضی عزیزی – 25 آذر 90

یا شور بخشد عشق را، از مهر سرشارم کند
شاید که بخت واژگون برطبل رسوایی زند
یا رام گردد بر دلم، الطاف بسیارم کند
شاید که یارمهربان از خویشتن دورم کند
یا آنکه راه دوستی بر خویش هموارم کند
شاید که عرش کبریا بر من ببندد باب خود
یا محرم رازش شوم، آگه ز اخبارم کند
شاید خدا و خشم او بر هستی ام آتش زند
یا آنکه ایزد رحمتی بر این دل زارم کند
شاید که خواب غفلتم پایان نیابد تا ابد
یا بانگ بر گوشم زند وز خواب بیدارم کند
شاید که آن، شاید که این، شاید چنان، شاید چنین
این شاید ضدآفرین شاید که بر دارم کند
مرتضی عزیزی – 23 آذر 90

شاد باش ای دل غمدیده که غم می گذرد
دم غنیمت شمر امروز، که دم می گذرد
موسم ماتم عشاق چو دیدی که گذشت
موسم حسرت و هیهات تو هم می گذرد
مرتضی عزیزی – 20 آذر 90

از تو دلگیر چرا؟
از خودم دلگیرم
که بلندای دلم
به بلندا و شکوه دل دلدار نبود...
از فلک دلگیرم
که به یک دم حتی
باعث دلخوشی این دل تبدار نبود...
که در این دلتنگی
و در این تیره شب بی کسی ام
قلب بی تاب مرا مونس و غمخوار نبود...
مرتضی عزیزی – 20 آذر 90
