ساخلو در تصرف


یک ساخلو چو اسمِ شب اش فاش می شود
سربــازِ خصــم، مثـــلِ خودی هاش می شود

گر محبـس اســت جـــای جــوانـمـــرد، لاجَرم
شـهــــر اینـچنیـــن قلمـــرو اوبــاش می شود

بازارِ کــذب، داغ چــــو باشـــد؛ کــــلامِ حـــق
مستــوجــب اهــانــت و پــرخـــاش می شود

بــالِ عـقـــــاب را کـــه بـبُــرنـــــد، آسـمــــان
جولانـگـــه جـمــاعـــتِ خـفــــــاش می شود

استـــاد چــون که بــوم و قلم را نهــاد و رفت
هــر بـی هنـــر مـدرس و نـقــــاش می شود

شـاعــر چــو راه یافـــت به دربارِ شیخ و شاه
اشـعــــار هــم بـه نـیــــتِ پــاداش می شود

ای کــاش وضــــعِ خـانــه چـنیــن مُنقلـب نبود
حیف از وطن که بسته به"ای کاش"می شود



مرتضی عزیزی
3 آذر 93

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****
دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

در این جــــا ردپایی از صـــداقــت نیست، جز باران
نـشـــــانــی از مــرام و از مــروت نیست، جز باران

خــدا را دیــــــده ام، دیری ست با اشراف می گردد
جــوانمـــردی رفیقِ این رعیــــت نیست، جز باران

جهانی ممـلـــو از خشــم و دروغ و کـینــه و نفــرت
در ایـــن دنیــا نویـدی از عطوفت نیست، جز باران

دلـــــم پــر بــــود؛ بــاران آمد و خالــی شـــدم؛ آری
کســی این روزهــا مشتاقِ صحبت نیست، جز باران

و شایــــد همدمــی، هم صحبتـــی پیــــدا شــــود اما
دلــم با هیچ کس اینگونــه راحــت نیست، جز باران

مـنِ غمگـیـــــــن و کُنـــج یک اتــاقِ خالــی و یادش
کسی دیگر در این غمخانه دعوت نیست، جز باران

مرتضی عزیزی
21 مهر 93

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****
دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

 

خنده ای قاه قاه کرد و سپس
تیغ بر گــــردن پرنده گذاشت
التمـــاس پرنــــده را نشنیــد
چون به پرواز اعتقــاد نداشت

مرغــک بی نــوا دلش لرزیـــد
رفتن از یک قفس به قربانگاه...
در خیال اش چه آرزوها داشت
آه از این بخت بی مروت... آه...

آن طــــرف تر غریبـــه ای پرسید
"کســــی از او شکایتی کــرده؟"
آن یکی گفت: "من چه می دانم؟
لابد او هــــم جنایتـــی کــرده..."

پســــری گفـــت: "من شنیـــدم که
صوت ناخوش دلیل کشتن اش است"
دیگـــری گفت: "می کشندش چون
چند تا شـــاخه ی درخت شکست"

داد زد پیرمــــردی آن ســـو تر:
"بکشید این پرنده را ! بکشید !
او خدا را به سخـــره می گیرد
باید او را به یک صلیب کشید !"

دختری گفت: "بغض من ترکید...
من ندارم به دیدنــــش عـــــادت
لااقــــل قبــلِ کشتن اش، او را
ببریدش به گوشـــه ای خلوت!"

عده ای گرمِ صحبت و منطق
عده ای در نزاع و در دعــــوا
ناگهان رنــگِ سرخ پیدا شد
رنگِ خونِ پرنــده ای تنهـــــا


مرتضی عزیزی
15 مهر 93


https://www.facebook.com/Parizad.Poems


*****
سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: چهارپاره




در زمان کودکـــــی از مــــادرم می خواستــم
تـا کـــه بیـــدارم کنــــد وقت ِسحر محضِ خدا
کاش می شد تا کسی اکنون بخواباند به زور
ایــن "منِ" غمگیـــنِ تـا وقــتِ سحـــر بیدار را


(مرتضی عزیزی)



ماه رمضان جدای از مسائل اعتقادی ام برایم ماهی پر از خاطرات خوب کودکی ست...
این که از مادرم می خواستم سحرها بیدارم کند و سحرهایی که بیدار می شدم
گویا تمام دنیا را به من داده اند. چه حس و حال خوبی داشت... کاش می شد به
آن روزها بازگشت...

هنوز صدای استاد در دو کار "ربنا" و "مثنوی افشاری" مرا به دوران کودکی ام
پرتاب می کند...

لینک این دو کار قوی و ارزشمند از استاد محمدرضا شجریان:

ربنا

مثنوی افشاری


*****

یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()



صـوتت چــه دلنشیــن و دلآرام می شود
گویا کز آسمــان به تو الهـــــام می شود

"پیغامِ اهلِ دل" ز لـب ات گوش می کنیم
تــا "قاصــــدک" مُبلِغ پیغــــام می شــود

"دستانِ" تو به گوشِ دل آرَد "سرود مهر"
"یاد" ی کــز آن حـــلاوتِ "ایّام" می شود

"جامی تهی"ست در کفِ "رندانِ مست" و لیک
لبــریــز از صـــــدای تو این جــــام می شـــود

در "آسمان عشقِ" تو پرواز می کنیم
با "آستـانِ جــان" تو دل رام می شود

"خلوت گزیده" ایم در این شام و دلخوش ایم
با "ربنّــا"ی تو سَـحـــر این شــــام می شود

با "سرّ عشق" توست که "سازِ خموشِ" ما
یک "سازِ قصه گو"ی پُر از گام می شود

"رسوای دل" شویم که "پیوند مهر" هست
مهری کــه "در خیــال" تو ادغام می شود

"غوغای عشق" چیست؟ همان دم که صوت تو
همــراه با "ربــاعــــی خــیـــــــام" می شـــود

عمــــرت دراز باد کــه "گلبـــانگ" نازِ تو
"فریادِ" بغضِ ماست که اعلام می شود

"آرامِ جــــــان" ! بمان و بخوان ! کز "نوای" تو
این قلـب های ماســــت که آرام می شود...

آری... بخوان که جورِ "زمستـــــانِ" سرد نیز
با گــرمــــــیِ صــدای تــو ناکــام می شود


مرتضی عزیزی

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل




ابرو به هم کشیدنِ من از "غرور" نیست
سوزِ دل ســت علــتِ این اخم های من
زخــمِ زبان اگـــر زدم ات، چـــاره ای نبود
از قلب بر زبان رسد این زخم های من...


مرتضی عزیزی
اول تیر 93



https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()




بحث با بیگانـــه محکوم ســت؛ ما دلواپسیم
آشتـی با غــرب موهـــوم ست؛ ما دلواپسیم

قیمت اجناس بالا رفتـــه؟ باشـــــد، عیب یُخ
ماهــواره داشتــن شـــوم سـت؛ ما دلواپسیم

مبــحــثِ تربــیــتِ فرزنـــدهـامـان به دَرَک
کاهشِ فرزند مذمــوم ســـــت؛ ما دلواپسیم

توی ایران فقر بسیارست؟ باید صبر کرد !
آن فلسطینی چه محروم ست... ما دلواپسیم

فقر را ول کن؛ ببین آن دخترِ بی حُجــب را
یک نخ از موهاش معلوم ست ؛ ما دلواپسیم

حرفِ آقا را کســـی نشنیــد، آه از بی کسی
وای آقامــان چــه مظلــوم ست؛ ما دلواپسیم



مرتضی عزیزی

*****

دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل




بدان که شــرط ادب نیســـت قلــبِ یاران را
ندیده گیــری و خونین به ضــــربِ تیغ کنی
به یک "سلام" رفاقت چو پا گرفت، رفیق !
روا نــبــــود "خـــداحــافظــی" دریـغ کنــی

مرتضی عزیزی

*****

شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()




حکایت اول:

دختری را شنیدم که روی چون ماه بود و گیسو و دیدگان سیاه بود و بر گونه و چانه چون لبخند می زدی زنخدان چاه.
روزی به خیابان در گذر بود؛ گیسوانش نیم در چارقد محبوس و نیم با باد و آفتاب مانوس.
از قضا گذرش بر زنی افتاد سراپا سیاهپوش که هیچش با باد و آفتاب انس و الفتی نه.
زن به نزد دختر آمد و نصیحت آغاز کرد که ای بی حیا ! هیچ از ناموس دانی؟ والدت ترا گفته که پسته گر دربسته باشد کس را یارای خوردن آن نیست و چون پسته در باز کرد همگان را ولع است برای بلعیدن؟

دخترِ بی حجابِ بی هویــت
شرمت از تیپِ خود نمی آید؟

گرچه آن صاحــبِ کلید آمد
تا که قفلِ معــــــاش بگشاید

لیک قفلِ حجاب وا شده و
خرکی گشته مملکت شاید...

درِ دیزی اگرچه وا مانده
گربه را هم کمی حیا باید

دخترک روی ازین سخن به هم آورد و دو عبارت بیش نگفت:

"شات آپ ! سان آو اِ بیچ !"

حکایت بر علما که رساندند، نزدشان در معنای عبارت اول ائتلافی بود و در دومی اختلاف.

جملگی گفتند: "شات آپ" در لسان دیار فرنگ همان "دم فرو بستن" است و کمی هم چاشنی خشونت مازاد.
لیک در معنای "سان آو اِ بیچ" توافقی حاصل نشد که عده ای گفتند منظور
son of a bitch
بود که همان "ولد حرام" است و دیگر گروه اصرار کردند که مقصود
Sun of a beach
بود و آن یعنی "خورشیدِ ساحل".

و ما را جانب احتیاط آنکه نیمه ی پر لیوان را بنگریم

الا... خورشید ساحل ! دم فرو بند!
که لازم نیست هر جا دُر فشاندن

تو چادر بر سَرَت داری... چه نیکو
نشاید دیگران را زشت خواندن

****
تو را با پوششِ مردم چه کار است؟؟؟
که خود مثلِ تـو عقــــل و فهــم دارند

تو سر در کارِ خود دار و خمُش باش
که هر کس را به گور خود گذارند



مرتضی عزیزی
20 اردی بهشت 93


https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر و طنز

من آنچه می گویید را باور ندارم...


من رفتــن خـورشیــــد را باور ندارم
این شــامِ بـی امیــــد را باور ندارم

صدها صدف را می گشـــایم تا بفهمید
من حبـسِ مرواریـــــد را باور ندارم

سروَم که می رقصم، نـه مثلِ بید لرزان
از بــــاد، تـرسِ بـیـــد را باور ندارم

هیهات اگر این قامت ام را خم ببینید
کُرنش به یک تهـدیــد را باور ندارم

طـوقِ اسـارت را پـذیـرفـتیــــد؛ اما
مـن از شـمــا تـقلیـد را باور ندارم

آزادم... از زندانِ بـی پـایـان نگویید
من آن چه می گوییــد را باور ندارم

حتی نفس های شما تردیدناک است
من در خودم تردید را باور ندارم...


مرتضی عزیزی
3 اردی بهشت 93




https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

وقتی کــه هر دقیقه به خود رنگ می زنیم


دائم دم از تمــــدّن و فرهنـــــگ می زنیم
اما دریــــغ... ســازِ بدآهنــــــگ می زنیم

ظاهـر نکوسـت؛ باطــــن مان آهنـی شده
یک روز از درون، همگــــــی زنگ می زنیم

در ادعـــــا خـــدای سخــــن هـــای دلنشین
تا مــی رســـد به پای عمــل لنگ می زنیم

گوییم: مــا همیشه "جفــا" دیده ایم و خود
بر صــــورتِ لطیــــفِ "وفــا" چنـگ می زنیم

فریادمان "صداقـــــت" و هــــر دم به این و آن
حتـی به خویـــش حقــه و نیرنــگ می زنیم

مــا را چــه کـــار با عَلَمِ دوستـــی و صلح؟
مــا که مــدام بر دُهُــــلِ جـنـــــگ می زنیم

دیــوِ درون خویــش فراموش کرده ایم
بر دیــوهـــای آدمــیــــان سنـــگ می زنیم

دیگر بس است صحبــتِ یک رنگی و صفا
وقتی کــه هر دقیقه به خود رنگ می زنیم



مرتضی عزیزی
30 فروردین 93

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

وقــتــی خبـــــر از غـصـــه ی یک مـرد نداریم


باشـــــد... گِـــلـــه از طالــــــعِ نامـــرد نداریم
از جــور و جفــــــایی کـــه به مـا کـرد نداریم

آب از سرمان رد شده؛ ما مُرده ی عشق ایم
بـیــــم از خــطـــــــرِ تَرکِـــشِ ولــــگــــرد نداریم

در دفــتـــــرِ دارایــی خــــــود از هــمـــه دنـیــا
جــز سوخـتــــه قـلـبــی و رُخــــی زرد نداریم

لبخنـد زدیـم از سـر بی چارگی ، افسوس...
پنداشــت که مـــا در دل خــــــــود درد نداریم

بیهوده نگوییم که مـــردان هــمـه سنــگ اند
وقــتــی خبـــــر از غـصـــه ی یک مـرد نداریم

وقتی خبــر از محــنــــت و از حجـــــمِ بلایـی
کــــه بخــــتِ بـدش بـر ســـــرش آورد نداریم

جفت ایم، نه تنهــا... که من و درد دو تاییــم
آری... دلِ خـــــوش از عـــــددِ فـــــرد نداریــم

گویند از این عشق رها شو؛ شدنی نیست...
در عشــق که فرمـانِ عقــــب گــــــرد نداریم...

مرتضی عزیزی
27 فروردین 93

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

******

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

ساکت نمی نشینم...

 


من مشتِ آهنین ام؛ ساکت نمی نشینم
من گــوی آتشین ام؛ ساکت نمی نشینم

نه بنـــدیِ خـــدایان، نــه رامِ پیشـــوایــان
فارغ زِ کفر و دین ام؛ ساکت نمی نشینم

بیزارم از سکوتــی کز ترس زاده باشد
فریادِ پُرطنین ام؛ ساکت نمی نشینم 

دل خسته از شغالان؛ از گربه ها گریزان
با شیرها قرین ام؛ ساکت نمی نشینم

من بابک ام که بیمـــــی از مُعتصم ندارم
تا روی این زمین ام؛ ساکت نمی نشینم

نه در دلم هراســـی از لعنِ این جماعت
نه مستِ آفرین ام؛ ساکت نمی نشینم

حکم ست بر ضمیــرم: ظلمــی نمی پذیرم
ثبت ست بر جبین ام: ساکت نمی نشینم

مثلِ خروشِ توفـــان، یا مثلِ مـــوجِ دریــــا
آری من اینچنین ام؛ ساکت نمی نشینم

مرتضی عزیزی
23 فروردین 93

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

تقدیم به برادران آزاده و شجاع و مهربان ام:
سیامک کیهانی و وحید آقایی


******

شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل



How can we expect the masses to be wise enough
to accept the immorality of capital punishment;
While even for learning vocabulary during childhood
they were obliged to hang a man...?

Morteza Azizi :(((

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: انگلیسی

بی جهت دل به آسمان بستم...



اثر از قطــــــــره های باران نیست
بی جهـــت دل به آسمان بستــم
به کدامیــن امیـــد خوش باشــم؟
مــن که در انتهــــای بن بستــم...

شهر بی او چه سرد و خاموش و
لحظـه هـایم چقـــدر دلگیــــرند...
من و یک قلبِ خالی از احساس
خواب هایــــم بــدونِ تعبیــــــــرند

بین مان باشـد این حقیقتِ تلـخ :
شاید "او" هم تمــام شد در من
می توان گفت بعــــد از "او" دیگر
کُـــــلِ عالـــــم تمــام شد در من

روزهــــایـــم هنـــــوز مـی گذرند
بــر لبـــم خنــده های کوتاهــی
می نشیـنــد و از دو چشمم نیز
اشک هم می چکد هر از گاهی

بله... پیش آمـــده که یک لبخنـد
قلــبِ مــن را ازآنِ خــــــود سازد
یــا نگـــاهِ خمـــــــــارِ یـک دخـتــر
بــر دلـــم رعشــــــه ای بینــدازد

ولی هرگـــــز نگــــــاهِ هیچ کســی
مثل چشمانِ «او» طلسم نداشت
«سِحـــرِ لبخنـد» را خدا بی شـک
جـز به روی لبـــان «او» نگـــذاشت

اثر از قطــــره های باران نیست...
من در این شــــوره زار حیــــرانــم
درد من ماندنی ست؛ می فهمم
چاره اش "رفتن" است؛ می دانم

مرتضی عزیزی
29 بهمن 92

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

******

چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: چهارپاره

کجاست غیرت ما؟؟؟


بلی ! پیــاده خودش یک وزیر بالقوه ست !
به گوشِ شــــــــاه رسانید این حقیقت را !
رواست جامعــه در خواب و مرزبـان در بند ؟
چه شد صلابت ایران ؟ کجاست غیرت ما ؟



مرتضی عزیزی

https://www.facebook.com/Parizad.Poems



*****

چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

دریاچه ی خشکیده...


با اشک هم غریبی می کند
چشم های خشکیده ی من
تو گویی اما
دریاچه ی ارومیه را ماند
که هر چه خشک تر می شود
فاجعه بارترست...

مرتضی عزیزی

https://www.facebook.com/Parizad.Poems

******

شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

http://vivre.persianblog.ir

تصمیم گرفتم در وبلاگ دیگری به آهنگ ها و ترانه های مورد علاقه ام
بپردازم و ضمن ترجمه ی این آهنگ ها، لینک دانلود آنها را هم در آن
وبلاگ بگذارم.

آدرس وبلاگ:

http://vivre.persianblog.ir 

ترجمه ی لغت به لغت بسیاری از آهنگ ها در اینترنت فراوان یافت
می شود. ولی در این وبلاگ سعی می کنم ترجمه ای ارائه کنم
که بیشتر خاص روحیات خودم است. و در عین حال به متن مبدا
هم وفادار خواهم ماند.

 

شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترجمه

بی تو یقین بدان که جهان جای بهتری ست !

مرگت چه دیـــر بود! ولــــی باز شکر... چون
بی تو یقین بدان که جهان جای بهتری ست

م. ع.



داشتم فکر می کردم 95 سال عمر برای فردی مثل
ماندلا چقدر کم بود؛
و 85 سال عمر برای فردی مثل شارون به صورت
فاجعه باری زیاد بود.
البته نه برای بدن هاشون
بلکه برای اندیشه هاشون...


*****
یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

آبشار پرخم...


از هر طرف نگاه کنـم ناز و دلرباست
این آبشارِ پُر خمِ زرین نمای دوست...




مرتضی عزیزی
تیر 92



*****

چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

از بس که زهر از دوستان...

از بس که زهر از دوستان جای عسل نوشیـــده ام
دشمن اگر جامی دهد؛ بی حرف نوشش می کنم



مرتضی عزیزی
18 دی 92

https://www.facebook.com/Parizad.Poems


*****


چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

سبزتر از همیشه

ببین که لشگر کفتارها چه می ترسند !
تو شیرِ بیشه ی مایی! اگر چه در بندی...

سرِ زمین زدنــت بُزدلان بسیــج شدنـــد
و این تویی که هنوز ایستاده می خندی...


مرتضی عزیزی
8 دی 92


*****

یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

گفتم... گفتا...

گفتم عــلاقـــه... گفتــــا ابراز می توان کرد...
گفتم که عشق... گفتـــا آغاز می توان کرد...

گفتم کـــه رازِ دل را تــا کــــــی نهان کنم من؟
گفتا کــه محرمــــی را همـــراز می توان کرد

گفتم که غصــه دارد این دل علاجِ آن چیست؟
گفتا کــه با خـدایـــــش دمســـاز می توان کرد

گفتم تمــامِ درهــــا بســتــه شــده بــه رویــم
گفتا که با کــلــیـــدی در بــاز مــــی توان کرد

گفتم که می هراسم... گفتا کـه دل قوی دار...
« پروا » اگر نباشد، « پرواز » می توان کرد

گفتم شکســته بالـــم... پروازِ من محال ست...
گفتا اگـــر بخواهــــی، اعجــــاز می توان کرد

گفتم که دوســــت دارم هم صحبـتِ تو باشـــم
گفتا که وقت تنگ سـت؛ ایجــاز می توان کرد...

گفتم مــــرو... به نازت کمتـــــــر مرا برنجان...
گفتا تو را نیازست؛ پس نــــاز می توان کرد...


مرتضی عزیزی
18 مهر 92

https://www.facebook.com/Parizad.Poems




*****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

تو بخند :)



گر روزگــــار بر تو نخـنـــدیـــد؛ تو بخند
در قلــــبِ تـــو نمانــد اگــر امید؛ تو بخند

در هفــت آسمـان ات اگـــر نَه ستــــاره و
نَه ماه روشن ست و نَه خورشید؛ تو بخند

یک کس اگــــر ز خیـــلِ طبیبــانِ مدعی
درد تو را نه دید و نه فهمیـد؛ تو بخند

حتـــی اگـــر دلـت پُرِ غم بود و هیچکس
حالـــی از ایــن دل تو نپرسیــد؛ تو بخند

بر دوستی که زخــــم تو را دید و از جفا
آمـد نمــک به زخــم تو پاشــیــد؛ تو بخند

گر دشمنِ زبون به تو خنجـر زِ پشـت زد
وَر خویــش مـردِ معرکـــه نامید؛ تو بخند

دنیا سگی ست؛ پارس اگر کرد یا گرفت
حتی اگـــر به زندگـــی ات ....؛ تو بخند


مرتضی عزیزی


https://www.facebook.com/Parizad.Poems


*****
جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

بر باد رفته


از عشــق مگویید... که دیـگـــر شــــده بر باد
فریـــاد از این خانــــه ی ویران شـــــده؛ فریاد

افسوس که شیرین شده معشوقه ی مجنون
هیهــــــات که لیلی شـده همخوابه ی فرهاد


مرتضی عزیزی

https://www.facebook.com/Parizad.Poems


****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

محصور در حباب

آرزوهایی همچنان بالای سر
در حبابی محصور
و ترازویی
که انسانیت را نخواهد سنجید
و چند شاخه گل
که بهایش
حتی به بلندای ناچیزِ سقفِ آمال این کودک
هرگز نخواهد رسید...


مرتضی عزیزی
https://www.facebook.com/Parizad.Poems


*****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

عنقای عشق

زآن شاهــدانِ والـــــه و شوریـده یاد باد
خود را به شهرِ دوست رسانیـده یاد باد

زآن سالکــــــــانِ راه؛ در آبِ ستیـغِ قـاف
عنقای عشـــــق در رُخ خود دیده یاد باد

بر باده هــای میکــده آتـــش فکنـــده و
جــز از شــــرابِ یــار ننوشیــــده یاد باد

تا امنیـــت به خــــوابِ من و تو دهند باز
از شـــام تا صبــــــــاح نخوابیـــده یاد باد

از زندگی و راحـتِ خود دست شسته و
بر روی مـــرگ یکدلـــه خندیــــده یاد باد

اهل و دیار خویش رها کــرده؛ روی خاک
در خـــونِ خویش یکسره غلطیده یاد باد

از جان خود گذشتــه و لیکن به دشمنان
یک مُشــت خاکِ خانه نبخشیـده یاد باد...




مرتضی عزیزی
2 مهر 92
https://www.facebook.com/Parizad.Poems



*****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

فصل پرآفتاب

همه از پاییزِ خوش رنگ و لعاب می گویند
و از بهارِ شاد و سرسبز
و زمستانِ سپیدپوشِ رویایی...

"تابستان" در این بین
چه غریبانه می آید
در میانِ بدرودگویان اشک ریزِ بهار
و چه غریبانه تر رخت بر می بندد
در ازدحامِ سلام گویان به پاییز...

تابستانِ مهربان !
ای فصل پرآفتاب من
سفر بخیر
در زادروزم تو را باز خواهم دید
بنا اگر بر بودنم باشد...



مرتضی عزیزی
31 شهریور 92
https://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

به دست عشق کسی دست می سپارد؟ نه...


تو هم برو... به سلامـــــــــت؛ برو... ملالی نیست
نپرس حــــال مــــرا؛ چـون که حـس و حالی نیست

تو نیــــز چـــون دگـــــــران دور شـــــو؛ مرا بشکـن
بسی شکســتم و این بــار هـــــم خیالی نیست...

به خــون بکــش دل مـــن را؛ به خـــون بکــش؛ آری
ز فـــرطِ زخــــم، دلــــم را دگـــر جمـــالـــی نیست

به دســتِ عشق، کسـی دست می سپـارد؟ نه...
چـــرا کـــــه در کــــــفِ او درهـــم و ریالـــی نیست

نگــــفتــمـــت که کســی عشــق را نمی خواهــد؟
کـــه عشــــق صاحــــــبِ هیچ پرّ و بالــی نیست؟

نگفتــــه بودی ام احســــــاس بهتریــــن چیزست؟
جــواب خــــویش گرفتــــی... دگر سوالــی نیست؟

بـرای پــس زدنـــم در پــــی بهـــــانــــــه مبـــاش
سکــــوت کن تو؛ که حاجـــت به اعتلالــــی نیست

برو... کــه طالــــــعِ من جـــز غَمــَـم حوالـــــه نکرد
خیــالِ وصــــلِ تـــو هـــم، آه... جز محالــی نیست

هــزار فـــــال بخواهـــــــم اگــــر مـــــن از حافــــظ
به هیـچ یک اثر از بخــــــت و نیک فالــــی نیست...

بهــــارِ ســالِ گذشتــــه چـــو زهـــر بـــــود مــــرا
بهـــــار را به جـــــــــز آزارم اشتغـــــالی نیست...

بد است ســــــال من... ایــن از بهـــــار آن پیداست
بد است عمــــر من... آری... در آن وصالـــی نیست

تمــام کـــردنِ یک رابطـــه چـــه آســــــان است...
به حــرفِ ماه رُخـــان هیـــچ اتکالــــــــــی نیست

تمــامِ دردِ دل، امشـــــب، به نظـــم اگــر گــویــم
قصیــــده ای شود و در غــــزل مجـــالی نیست...



مرتضی عزیزی
  21 فروردین
جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

پچ پچ هوس


عجب سکوت غریبی ست در اتاقِ دلم
و حسِ من همه ترس ست از این سکوتِ عجیب
و پچ پچِ هوس و باز چیدنِ یک سیب...



مرتضی عزیزی - 6 دی 91


*****
جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سه گانی

قدیسه ی دیرآشنا


رفتی اما فراموش نکن
ای قدیسه ی دیرآشنا با معبدِ قلبم
که هوسِ آخرین گناهِ کبیره را
در دل
جز وجودِ حضرتِ تو دلیل نبود؛
معصیتی بس عظیم
که کفاره ی آن بی گمان
از توانِ احساسِ من خارج است...



مرتضی عزیزی – 27 آذر 91


******

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

اشهی لنا و احلی...

روی لطــیــــــــف او را یــک لحظـــــه باز دیدن
آوای صحـبتــــــش را یـک دم فقـــــط شنیــدن
یا از شراب چشمش تک جرعه ای چشیــدن
اَشهی لَــنـا وَ اَحلـــــی مِــن قُبـــلَه العذارا...*


مرتضی عزیزی



*مصرع از حافظ


****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

سرکه / شراب


در محفلـــی که رای من و تو حســاب نیست
بی شــک بدان که خیرِ تو در انتخـــاب نیست

آن صــــــورتِ لطیــــــف کــــــه دل را زِ تو ربود
یک نقشِ کاذب ســت ؛ بجز یـک نقاب نیست

دل را به نورِ کرمَـک شــب تاب خــــــوش مکن
آن جا که ظلمـت ست، یقیــن آفتــاب نیست

تو تشنــــه ای ؛ درسـت ؛ به دنبــالِ آب باش
آن ســو که می دوی اثری جز سراب نیست

رویای مبهم ی ست، که در خــواب دیده ای!
بیدار شــو عزیــزِ دلــــم؛ وقــتِ خواب نیست

از نوشِ این پیاله کجــا مـســـت مـی شوی؟؟؟
این سرکه است؛ جانِ خودم این شراب نیست...



مرتضی عزیزی



*****

جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

مثال نقض

زِ دل برفت هر آنکس که این دو چشــم ندید
بجـز تـو ای همه خوبی... مثالِ نقض تویی...


مرتضی عزیزی
تابستان 92

*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()


خم سلسله ی یار

ای کاش که این سوخته دل حوصلـه می کرد
از سوزِ جدایــیِ تـــو کمتـــر گـلــــه می کرد

رفتی و فروریخـــــتـم؛ ای کــاش کسی بود
امدادرسانـــی پس از ایــن زلــزلــه می کرد

یاد آر دو چشمـی که چو گیسوی تو می دید
سلسال روان از خَــمِ آن سلســلــه می کرد

افسوس ندانست دلــت: زخـــــــم... دلم را
شمشیر نمی کرد که این فاصـــله می کرد

کشتیِ نگاهت همه جا رفــت ؛ چه می شد
گاهی سفری هم سوی این اسکله می کرد؟

بیهــوده چه نالــیـــــم ؟ که دل بایـــد از آغاز
فکرِ گـــــذر از سختــــی این مرحله می کرد...




(بی مخاطب خاص ترین شعرهایم)
مرتضی عزیزی
6 شهریور 92

https://www.facebook.com/Parizad.Poems




*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

غم...

امشب دلم دوباره به خود غم تنیده است
گویا که باز موســـمِ ماتـــــم رسیده است
غمگیــن و ناامیــــد چنانم: چو عاشقــی
کــاو یارِ خویش در بغل ِ غیر دیده است...


مرتضی عزیزی - 28 مرداد 92

https://www.facebook.com/Parizad.Poems



*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

عاشقی کن...

عاشقــی کن ! که هنر نیست به تن بالـیــدن
از هـــر آغـــــوش به آغــوش دگــــــر غلـتیــدن

لــب نهادن به لـــبِ هر کس و ناکس هر شب
روزهـــا هــــم به هــوسبــــازی خــود خندیدن

امشــــب انـــــدر بغـــــلِ داغِ یکـــــی پیک زدن
شــبِ آیــنــــــده کــنــــــــارِ دگــــــری نوشیدن

بزمِ ایـن هفتـه به همـراهِ «علی» مست شدن
بزمِ بعــدیــش به همــراهِ «حسـن» رقصـــیـــدن

یا که این مـــاه به ابــروی «غـــــزل» دل بستن
مدتــــی بعــد کمــی گـردِ «صــبــا» چرخیــــدن

هنری نیســـت در این هرزگـــیِ حــس و بــدن
خود رهـــا کــردن و هــر آن به کسی چسبیدن

هــنـــر این اســت: در این شهـــرِ پُر از دلبرکان
«یک نفــــر» یافتـــن و دل زِ «یکـــی» دزدیـــدن

قلبِ خــود را به «یکــی» عرضــه نمـــودن؛ آری
صـــاف بودن؛ وَ در آغـــــوش «یکـــی» خوابیدن

جـــایِ بوسیــــــدنِ لب هــــای هـزاران شیرین
لــب شیـــریـنِ «یکــی» را همه شب بوسیدن

چشم بر هـــر که جــز «او» روی نمایـــد بستن
از همـــــه مـاهـــرُخــــان روی «یکــی» را دیدن

اشهــــــــدِ «حسّ ِ تنــوع طلـبـــــی» را خواندن
هــــر بســــاطِ هـــوس و وسوســه را برچیـــدن

معنیِ «عشق» اگر می طلبی جز این نیسـت
دل «یکی» هست؛ وَ باید به «یکی» بخشیدن



مرتضی عزیزی
27 مرداد 92

https://www.facebook.com/Parizad.Poems


امیدوارم هیچ وقت «یکی» هامون تبدیل به «یکی یکی» نشه...

*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

راست می گوید باران...

راست می گوید باران...
بی آزرمی روزگار را باید گریست...



خوش آمدی؛ ای کاش بمـانی باران
در گــوش مـــن آواز بخـــوانی باران
از داغـــیِ مــرداد به تنـگ آمده دل
کـاش از دلـــم این داغ برانی باران...


مرتضی عزیزی
20 مرداد 92
https://www.facebook.com/Parizad.Poems


*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

سکوت کردیم...

سکوت کردیم
و دُرد غم به قدح ما ریختند
تا دَرد را مستی کنیم...



We kept being silent
And they filled our glasses
Of grief wine lees
To make us besotted
With pain



On s’est tu
Et ils ont rempli nos verres
de la lie de chagrin
pour nous faire ivres
de douleur



مرتضی عزیزی
خرداد 92



*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

آشوب نگاهت

بدنامیِ من خواهی و من نام تو را
ناکامیِ من خواهی و من کام تو را
آشـــوب به پا کـرده نگـــاهــت اما
حاشا که طلــب کنـم جز آرامِ تو را



مرتضی عزیزی
https://www.facebook.com/Parizad.Poems


*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

جادوگری

گــــــر روزگـــــــــار با دلِ مــــن یـاوری کند
شایــد دوباره مهــــرِ تو جادوگــــــــری کند

آن دست ها کجاست که دستم بگیــرد و
آن چشم ها کجاست که افسونگری کند؟

در کارزارِ قلـــــبِ مــن و جعـــــدِ زلــــفِ تو
گـــویا که عشـــــــــق آمـــده تا داوری کند

بر قلبِ زخم خـــورده ی من شــرم باد اگر
در حکـــمِ عشــقِ پاکِ تو خیره سری کند

هیهــات اگــر لبـــــی به لبِ دیگــران نهم
یا دل بجـــــز رُخــــــت هــوسِ دیگری کند

بایــد کــــــه ابتــدا بکُشـــــد دیــوِ نفس را
آن کـس که قصــــد دیــــدن روی پری کند

از خود رهیده ام که به عشقت رسانی ام
ایمــــان فروختــــم که دلـــم کافــری کنــد

در کوی دوست شهره ی کفر ار شود کسی
بهتــر از آنکـــــه دعـــویِ پیغـــمبــــری کند



(بی مخاطب خاص ترین شعرهایم)
مرتضی عزیزی
  4 خرداد 92
پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

و باز همه را یکجا آفرید

و لبخند را آفرید

و شور را
و شراب را

و عشق را
و اشک را

و آب را
و آینه را

و گل را
و عطر را

و آفتاب را
و نسیم را

هر یک را جدا جدا

و باز همه را یکجا آفرید
و آن را "زن" نامید...


مرتضی عزیزی

تابستان 92

 

 

*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

روزگار سکوت احساس...

روزگـــــارِ سکــوتِ احســـاس ســـت
به چـه دل خوش کنــم در اینجا من؟
پسـرانـش به سکـس دل بـسـتـنـــد
دخــتـــــرانــش به تکـــــــه ای آهـــن

تــوی ایــن منجـــلابِ بــی مهـــــری
مــــن چـــرا عشـــــق آرزو کـــــردم؟
باز هـــم خــــامِ حــرفِ دل شــدم و
با تـــو از عـشــــــق گــفتـــگو کردم

حرفِ من عشـــق بود و حرف تو نـه
واقعـــا ســـــاده اســـت این فرمـــول
ایـــده آلِ تـــو نیســـتـــم؟... باشـــد
ما به هــم نمی خوریــــم؟... قبول!

پنـــــــجِ وارونه ای کشـیـــــــدم و باز
توی ایــــن آزمــــون شــــــدم مردود
تــو کــه حرفـــت حســاب بود؛ ولی
مــن از اول ریاضــــــی ام بـــد بـــود




مرتضی عزیزی – 9 اردیبهشت 92
(بی مخاطب خاص ترین شعرهایم)

http://www.facebook.com/Parizad.Poems



*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: چهارپاره

بهار هم تو نباشی...


دوباره حـــــالِ دلـــــم ابـــــری و پریشــــــان ست
دوباره آتــــشِ این قلـــــب، رو به طغیــــــان ست

فضـــای شهــــرِ من این روزها چه تکـــراری ست
بهــــار هم تو نباشـــی همــان زمستـــــان ست

مــرورِ خاطـــــره هـــایم؛ وَ شعـــــری از اَخَـــــوان
وَ لمسِ این همه سرمــا که سخت سوزان ست

مــــــن و دری نگــشــــوده، ســـلامِ بی پاســخ
دریغ از این همــــه سرها که در گـــریبــــان ست

عجیـب روحِ مـــن اینجــا عـــذاب می کــشـــد و
عجیـب منـتـظـــرِ ایـسـتــگــــــــاهِ پــایــــان ست

حکایتم شــده مثـــلِ کســی که اعـدامـی ست
وَ حُکــــمــــــش آمــده امــا هنـــــــوز زندان ست

کمی به خلقتِ خود فکـر می کنـــم..... شــایــد
خودِ خـــدا هم از این خلقتش پشــیمـان ست !



مرتضی عزیزی
1 اردیبهشت 92


*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

الگوریتم سادگی

الگوریتم ساده ای ست:
. پل هایی به سوی خویش گشودن
. و به هر دری زدن
. تا دو کلمه را شنیدن
. آنگاه تمام درها را بستن
. و تمام پل ها را شکستن

و انسان ها گرفتار این الگوریتم نمی شوند
جز ساده لوح ترین شان
همان ها که زودتر رام می شوند
و آسان تر خام...




مرتضی عزیزی
2 اردیبهشت 92


******

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

خودت که باشی...

خودت که باشی
همه از تو می گریزند
هر کس به بهانه ای...

گویا همه چیز و همه کس در دنیا
تو را هنرپیشه می خواهند
تا تماشایت کنند
تا به حال تو بخندند
تا به حال تو بگریند

خودت که باشی
حتی عزیزترین هایت نیز
به چوب ملامتت می نوازند

باید به صحنه رفت
باید نقشی گرفت
باید بازیگری را آغاز کرد
ولی افسوس
بازیگر خبره ای نیستم...




مرتضی عزیزی
26 فروردین 92


*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

دیما


ای عاطفــــتِ نگــــاه تو در دل و جـــان
مستـــــم کن و تا ابـــد کنارم تو بمــان
یک حـــرف ز هر مصـــرع شعـــرم بردار
در قلب من این گم شده؛ بازش گردان



مرتضی عزیزی

*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

تاتی احساس


غم انگیزتر از این چیست
که نوزاد احساس را
با هزار شوق و امید
به تاتی کردن واداری
حال آنکه
اولین جایی که این نوزاد
با پای خودش می رود
به قصد بریدن پاهای او باشد...



مرتضی عزیزی
بهار 92

*****

پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

آهای دنیا

آهای دنیا !!!

سرباز تو نیستم
که مقابل ت خبردار بایستم
نه "به چپ چپ" گفتن تو چپم می کند
و نه "به راست راست" گفتن تو راست...
دور باد که صدای طبل تو
به رژه رفتن ام وادارد
رامِ تو نخواهم شد...
ناظم بازی در نیاور
که نظام ت را برهم خواهم ریخت...




مرتضی عزیزی



*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

خون تاک

به چشــم های سیـاهِ تو شاعـــری دل بست
رهـــــــا نمودن و رفتن نه شرط دوستی است

به خونِ تاک زده طعنــه آن دو چشم خمـــار
که چنـد جرعــه ازآن می کنـد مـــرا بدمست

بیا که بی تو غـــم و اشک و حسرت و صـد آه
به روح و چشم و دلِ زار و کُنج سینه نشست

چگونه دســتِ من از دســـتِ تو جــدا مانـده؟
نمی شـــود کـــه صدایی شنیـد از یک دست

نرو... بهــانـــه ی زیبــای بودنـــم... این نیست
ســـزای این دلِ نادیده مِـهــرِ عشــــق پرست

به انتهـــــای خــــودم می رســــم بدون تو من
به انتهـــــای غم انگیـــزِ کوچـــــه ای بن بست

بگیر دســـت مــــرا پیش از آنکــــه دیـــر شـود
وَ بشـنــــوی که فلانـــی به قصه ها پیوست...




مرتضی عزیزی – 29 فروردین 92
(بی مخاطب خاص ترین شعرهایم)

http://www.facebook.com/Parizad.Poems



*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

دختر

نفهــمـیـــدم من آخـــر عالـــمِ مرمـــــوز «دختــــر» را
نه فکرش را، نه احساسش، نه پنهانش، نه پیدایش

اگر کفرســــــــت اگر نه، جمله ای را فاش می گویم
خــــــــــدا هم خلــــــق کرد و بازماند از فهم دنیایش



مرتضی عزیزی
27 فروردین 92

http://www.facebook.com/Parizad.Poems

*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

و عشق مگر چیست؟


و عشق مگر چیست؟
جز پیغامی از عالم ملکوت

و عاشق کیست؟
جز او که ادعای پیغامبری می کند...

و هیهات اگر ادعا کفایت کند

صلیب باید کشید
و به صلیب باید کشیده شد...

افسوس که از صلیب عشق
تنها گردن آویزی ساخته ایم
تا زینتی گردد
بر قلب های سست و مفلوج مان...



مرتضی عزیزی
28 فروردین 92


*****
چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

چشمان تو روشن...


ای مـهــرِ تو بر دل چو شـــــراری سـت به خرمن
اهلـــی شــــده ی زلــف تو این شاهــــبِ توسن

شـــاداب ترین خنـــده ی دنیــا به لـــبِ توســت
جـــانســـــوزتــــرین غُصـــه ی عالـم به دلِ من

از عشـــق تــو دل داغ تر از نیــمـــــه ی مـــرداد
قــلــب تو ولــی ســردتــر از نیـمـــــه ی بهـمــن

دلتنگ تو هســـتیــم و دریغــــا کــــه نبـاشـــی
دلتنگ؛ نــه حــتـــی تــو بــه قـــدرِ ســر سـوزن

قلبی ســت در این سینــه ی ما نرمتـــر از موم
در سینــه ی تو، لیـــک، دلــی هســت چو آهن

تا قهـــرِ تـــو با ماســــت، دگر زهــــر نخواهیــم
تا دوست تو باشی چه نیازی ست به دشمن؟

ما باز شکســـتیـــــم ؛ کـــــه بادات مــبـــــارک
ما باز بُـــریـــــدیــــم ؛ کـــه چشمــان تو روشن



مرتضی عزیزی – 25 فروردین 92
(بی مخاطب خاص ترین شعرهایم)

http://www.facebook.com/Parizad.Poems




*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

خستگی خوبه یا بد؟


خستگی خوبه یا بد؟؟؟

در ادامه ی مطلب بخوانید...


****




ادامه مطلب
چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر

عطوفت صدایت


مــن و این سکـوتِ سنگیــن ؛ شــب و باز بی قراری
تو و آن خمـــــارِ چشـمــت؛ مـن و این همــه خماری

وَ لطـــافــــت عجـیـبــی ســـت در آسمــانِ امشـــب
کـــه زِ قطـــره هــای دُردانـــه گرفتــــه اعـتــبــاری

عجبا؛ چه حــسِ خوبی ســت که در میــــان قــلبـــم
تو چـــه جلـــوه ها نمـــودی و خودت خبـــر نـداری

مـــن و انـتــظــــارِ شیـــــریـــنِ رُخِ نـگــــار دیــدن
چه خجـستــه رو نگــاری؛ چه مبــارک انتظــــاری

چه بگویـــم از حدیـــثِ مـــن و آن فرشتــــه خویـی
که چــو آمـــد، از بَـرَم رفـــــت دلیـــلِ غمگســاری

وَ عطوفـــتِ صدایــی کــه رُبــود غــصــــــه از دل
چــــو بَــرَد بُـرودت از بـــــاغ، نســـیـــمِ نوبهــاری

من و صحبتـــــی صمیــمــی ز لبـــــانِ او شنــیــدن
چه خوش ست؛ چون دوائی که به زخم مــی گذاری

به تــو مــن نیــازمـنــدم؛ و چــه صــادقــانــه گویــم
به تو «دوست دارمَت» را ؛ چـه نهـان چه آشکاری



مرتضی عزیزی - 17 فروردین 91



*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

موزون ترین نت جهان

او کـه رویــش ســزای شیفتن است
گُــــلبُــنـی که صفای هر چمن است
نُــقـل هـر مجلس و هر انجمن است
مایــه ی اعتـــلای هـــــر وطن است
او که زریّن رُخ است و سیم تن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

اوفـــتـــاده ، از آسمــان به زمـیـــــن
یک فرشــتـــه خودت بیـــا و بـبـیـــن
عالــــم و آدمــــش کنـــــــد تحسین
گــشـــتـــه بر دردهایمـــــان تسکین
او که قلــــب مرا چـــــو راهزن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

او کـــه خــــود را فـــــــدای ما کرده
خویــــش را مبــــــتــــــلای ما کرده
عـُـمـــــر صـــــرفِ وفــــای ما کرده
صبـــــر بـــر هــــر جفــــای ما کرده
مادرست؛ بی خیالِ خویشتن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

او که امیـــــد بر مـــــی انگـــیـــــــزد
در جهــــــان اوســــت تحفــه ی ایزد
از وجــــودش چـــه عشـــق ها خیزد
گـــاه از دیـــده اشـــــک مـــــی ریزد
او که آرامــشـــش گریسـتــــــن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

گاه در مزرعه ســــت او چـــو حنـــــا
جودی اَبــوت؛ پِـــریــن ؛ نِــــل و جینا
یـــک قلـــــو باشـــــد از دو قلــــو ها
دختـــــرِ مهـــــربــــونِ پسرِ شـُجاع
گــــاه آنِـــت کـــنـــــارِ لوسیَن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...

ای خداوند مهــــربــــان؛ ممـنـــــــون
خلق کردی چُـنــان نُـتــی مـــــوزون
کز نوایش شـــــــده جهـــان افسون
گشتــه مـــــرد از جمــــال او مجنون
آری ؛ او که دلیلِ شعــــرِ مــن است
فاش گویم که این وجود "زن" است...



مرتضی عزیزی
شهریور 91


*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مانوس تنهایی


دل خســـتــــه ام؛ دل خســتـــه از کابوس تنهایی
ســــرگشــتــــه در امــــــواجِ اقیــــانـــوس تنهایی

در دام افـــــتـــــادم ؛ دگــر راه فــــراری نیســـــت
از پنجــــه هـــای سخـــتِ اختـــــــاپـــوس تنهایی

از ایــــن کلــیــســــــــــــای دل آوازی نــمــــی آید
غیـــر از صــــــــدای ناخــــــــوشِ ناقــــوس تنهایی

سهمی ست هر کس را از آغوشی تسلی بخش
سهـــم من امــــا نیســــت جــــز افسوس تنهایی

عمری ست رویایم شـــده یک بوسِ عشــــــق اما
حس می کنــــــم بر گــونـــه هــــایم بوس تنهایی

از در اگــــر آمـــــد "امــیـــد" از پنجــــره بگــریخت
شـــایــــد دوائــــی نیـــســــــت بر ویروس تنهایی

در جســتجـــــوی آتـــــشِ عشــــق هر کجــا رفتم
پیدا نکــــــردم هــیــــچ ، جـــز فانــــوس تنهـــــایی

بی او تمــــامِ شعــــرِ مــــن در بنـــد و زنجیــرست
هــــر واژه اش زنـــــدانــــــــیِ قامـــــــوس تنهایی

گــویـــا که تــقـــدیــــرســـــت تنهــــا بودنم؛ آری...
مــانــوسِ خـــود بایـــد شـــــد و مــانـــوس تنهایی




مرتضی عزیزی - 10 بهمن 91


*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

گیسو پریشان کرده ای...


هوش از سرم رفــت ای پری؛ تابِ تماشـا نیست
گیسو پریشـــان کــرده ای ؛ تقصیر از مــا نیست

لطفــی که در گیســــو و ابروی لطیفـــت هست
در پرنیــان و مخمـــــل و در رخــتِ دیبـــــا نیست

شهدی اســــت در گیلاسِ آن چشمــانِ مینائی
دیگـــر نیــــــازی به مـــیِ ناب و به وُدکـــا نیست

لحن ات نمی گنجد در این نت های سُل لا سی
دو نیست و رِ نیست و می نیست و فا نیست

در وسعــتِ نــــامِ تو هــر هفت آسمان گم شد
نه... جمـــعِ چندین حــــرفِ محدودِ الفبا نیست

من مُــرده بودم زنـده ام کـــردی تو با سِحــــرت
سِحــری که در لیلـی و شیرین و زلیخا نیسـت

جان را تو بخشیــدی که در هُــرمِ نفــس هایت
جاری ست روحی که در انفاسِ مسیحا نیست

گفتند: جـــــز او را بـبـیــن؛ امــــا ندانســـتـنــد
این چشــم دیگر بر کسی غیر از تو بینا نیست

امروز دستــم را بگیــر ؛ آری همیــن امــروز...
در حکم دل، موکولِ این واجب به فردا نیست




مرتضی عزیزی - 8 بهمن 91


*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

نجات دهنده


 

عمری به انتظار مصلحِ موعود دلخوشیم
غافل از آن که مصلحِ ما در ضمیر ماست...


مرتضی عزیزی



*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

بوسه ز لب های نگار


رنجــــور از آنیــــــــم کـه یاری نگرفتیم
یک بوسه ز لـــــب های نگاری نگرفتیم

در شرع روا بود چهارَش؛ ولی افســوس
نه یک ؛ نه دو و سه و چهاری نگرفتیم

نیشخند

مرتضی عزیزی

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

کارِ عاشق سر نهادن بر حضیضِ خاک نیست

غزلی تقدیمی به یک دوست (آیدین قربانی)
زمانی که هوای دلش ابری بود...


غـــم به غـــم هـــای دگر "دنیــــا" بیفزاید رفیق
گشتــــه ای دلگیـــر از "دنیا" چو من شاید رفیق

نیک هستی؛ نیک خواهی بود؛ هیچ آزاده ای
پشت دستش را ز "نیکی ها" نمی خاید رفیق

"خوب بودن" را چه زیبا تجربــــت کردی... بدان !
"شر شدن" هم ممکن ست اما نمی باید رفیق...

می توانــــــــی جامه ات را زشـــت گردانی ولی
جامـــــه ی "زشتی" به اندامــت نمی آید رفیق...

گر چه شایــــد چنـــد روزی رذل گردی و سخیف
"رذل بودن" در وجـــودِ تــو نمـــــــی پاید رفیق...

کارِ عاشق سر نهادن بر حضیضِ خاک نیست
جز به طاقِ آسمـــان سـر را نمی ساید رفیق...


مرتضی عزیزی
پاییز 92

*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

قضا بلا


 

- چه ظرف قشنگی... واسه کیه این ظرف؟

- واسه منه. این ظرف تمام دارایی منه. ارزشمندترین چیزیه که تو دنیا دارم.
خیلی ظریف و حساسه...

- دوسش دارم. ای کاش مال من بود. البته من خودمم از این ظرفا دارم تو خونه.
ظرف من هم خیلی حساس و شکستنیه. ولی از این یکی خوشم اومده. می دیش به من؟

- به یه شرط... مراقبش باش... خیلی دقت کن نشکنی ش. دقت نکنی زود می شکنه ها...

- باشه... نترس... حواسم هست. بذار برش دارم.

- برش دار...

- ای وای... چی شد یه دفعه... خیلی بد شد...

- دیدی شکستی ش؟؟؟

- ببخشید ......... شاید قضا بلا بود....





مرتضی عزیزی


*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر

مگو قبله کدامست


در مذهب ما جلوه ی معشــــوق تمــام است

صحبت ز جهت های چپ و راست حرام است

عاشق چو شوی یاز  ز  هر گوشه هویداست

با دوست سخن گو و مگو قبله کدام است...



مرتضی عزیزی


*****

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

فلامینگو ها را در کدامین پستو نهان باید کرد؟

روزگاری بلبل نماد عاشق پیشگی بود
و کبک نماد طنازی
شاهین را به جسارتش می ستودند
و طوطی را به خوش زبانی اش
پرستو ارمغان بهار بود
و لک لک پیام آور شادی...
از هدهد مژده می طلبیدند
و باز را به نیک فالی می شناختند
این جماعت را چه شده
که اینک
مرغان نمادین خود را
یا در قفس می پسندند
و یا به سیخ می کشند...
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
آنگونه که شاملو به تصویر کشید...
و اینک
پرندگان مهاجر را
با شلیک نادانی شان
از پرواز محروم می کنند
و از بودن نیز...
ای داد از جور صیادان...
فلامینگوها را در کدامین پستو نهان باید کرد؟...



مرغکــــم دور شــــو! نیــــــا ایـنــجـــــــــا...
این جمــاعــــت حــریـــص و خودخـــواهنــد
نـــازِ صـــــــوتِ تـــو را نــمــــی شــنــــونــد
جـــز ســــرِ ســـفـــره ات نــمــی خواهنـد

مرغکــــم دور شـــو! نیــــا ایــنــجــــــــــا...
بـــوی خــــون بــر مــشــــام می شنــوم
دیگر اینــــجـــا برایـــت ایــمــن نـیــســـت
دانـــه گــــویـــنــــــد و دام مــی شنــوم...

وای! مَــــــــردم زیـــاده خـــــواه شــدنــد!
کـــی تـــوان گفــــت نامــشـــان انسان؟
مــــردمــــانـــی شــنیـــده بــوی کبــــاب
مــــردمـــانــــی غریــبــــــه بــــا وجـــدان

نکُشش ! ای شکم پرست... بس است
تــیــــرِ خــــود را روان مـکــــن آن ســــو
نکُشش ! آن پـــرنـــــده مــهــمان است
رســم مهمـــان نوازی ات پس کــــو؟؟؟...




مرتضی عزیزی - 5 بهمن 91


*****

http://www.iranspca.com/pages/index.php?option=com_content&task=view&id=316&Itemid=55


سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: چهارپاره و سپید

گاهی تمام وجودم
در شوق "دوستت دارم" گفتنی می سوزد
ولی امان از عقل
که گذشته ها را گوشزد می کند...


مرتضی عزیزی

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر

فطریه


عیدست... غم! برو... برو... مهمان من مباش!
فطـــریــــه ی گـــــزاف تــــو را مـــن نمی دهم...

مرتضی عزیزی
فطر سال 92


*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

قوس ماه...

تمامِ شهـــر پیِ قــــوسِ مـــاه حیرانند
دلِ خجسته ی ما بین که ماهرو جوید...



مرتضی عزیزی
فطر سال 92

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

ساعت عشق...

به ساعتِ من
وقت زیادی نمانده
به "خیلی دیر شدن"

به ساعتِ تو نیز...
اگر با ساعتِ عشق
میزانش کرده باشی...


مرتضی عزیزی
بهار 92

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

حلال و حرام...

نگاه و رنگ حلال ست و رقص و خنده حلال
حرام تــر زِ ریــای تـــو کَـس ندید ای شیخ !


مرتضی عزیزی


*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

عکس یادگاری

چند لحظه توی کادر نیا
می خواهم از خالیِ قلبم
عکسی به یادگار بگیرم...




مرتضی عزیزی – 24 دی 91

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

بدون تو حالم خوشه... عالیه...

دیگـه دل حســـابـــی مقــــاوم شــده
دیگـه هیچ حسی واسَم خاص نیست
ببیــن با دل من چه کــــــــردی، ببیــن
نشانی از عشق و از احساس نیست

دیگـه دل حســـابـــی مقـــاوم شــده
محالــه دیگــه در کســی گــم بشــم
محالــه خـــــــــــودم رو بــبـــازم و یــا
گــرفــتــــارِ ســــــوء تـفــاهـــم بشم

نبایــد به حُکــــــــــمِ تو مـن تـن بـدم
نبایــد کـــه آسِ دلـــــــــو رو کــنــــم
یه کـم سنـــگ بـودن شـــایـد لازمــه
مبـــــادا دوباره به تـــــــو خــو کنــــم

نشـستــــن تو رویـــــــــا دیگه کافیـه
باید بی خیالِ دلــم شَــم؛ همـیــــن!
ببین در من عشقـو تو کُشتـی عزیــز
ببین با دل مــن چه کــــردی؛ ببین...

عجیبه که می ترسم از عاشقـــــی
نگاه کـــن که قلبم پُر از خالیـــــــــه
همه ترســـــم از اینــه باور کنــــی:
بدونِ تو حالـــــم خوشــه؛ عالیــه...




مرتضی عزیزی - 27 دی 91


*****

فایل صوتی با دکلمه ی خودم

https://soundcloud.com/amour_morteza/morteza-azizi-poem-001

http://www.themusichutch.com/listen.php?songid=118932


*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترانه

با صدای تو آزاد می شوم

با صدای تو این محبس را فراموش می کنم
آری
با صدای تو آزاد می شوم
....

مرتضی عزیزی



فیلمی از مراسم هفتاد و سومین سالروز تولد خسرو آواز ایران
حتما ببینید
...


http://dl.musicema.com/video/TavalodeOstad.mp4

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

شمیم دلبر اردیبهشت

عجب شبی شده امشب، مگر نه پاییزست؟
شمیــــمِ دلبـــرِ اردیبهــشـــت می شنــــوم...

مرتضی عزیزی
پاییز 92
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

برف بازی

تمامـــــی ندارد غـــم دل ، ولـــــی
بیا مدتــی صحنـــه ســــازی کنیم
به ظاهر کمی شاد باشیم و خوب
کمی هـــم بیـــا برف بازی کنیم...

مرتضی عزیزی

اولین برف پاییزی 92

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

آره عشق اینجوریه...

دل داره حـــــس قشـــنگـــــی به تو پــیــــدا می کنه
طفلکی ترسیـــــده؛ هـــی امــــروز و فــــردا می کنه

با خــودش حرف می زنـه: "انگـاری عاشق شدی باز"
یه کمـــی فکـــر می کنـــــه؛ حرفشو حاشـا می کنه

نکنه این دفعــــه هــــم مثـــــل گذشتــــه هـــا بشه
نکنـــه که عـــشـــــق داره باز تـــو رو اغـــــوا می کنه

یا شـــایــد خـــدا داره به جـــای اون دری که بســــت
درِ تـــازه ای بــه روی قـــلــــــــــــــب تـــو وا می کنه

آخـــه عشـــق اینجـــوریـــه ؛ یواشــکـــی می آد جلو
توی گـــــوشِ دل یه کــــم پــچ پــچ و نجـــوا می کنه

اولـــش دل می گــــه ایـــن یه شوخــیـــه؛ یه بازیـــه
می شــینـــه با دلخوشــــی عشقــو تماشا می کنه

یه کمـــی که می گـــــــذره یه رازی رو حس می کنه
همه سعــــی شو واســـه حـــــلِ معمــــــا می کنه

چون که ایــن یه حــسِ پیچیـــده و مبـهمــــه واسش
کــم کَــمَــک می ترســـــه؛ از عاشقی پروا می کنه

ولی عشــــق اون صــــورتِ لطیفشــــــو نشون میده
دســـتِ دل رو می گیــــره؛ باهاش مـــــدارا می کنه

با زبــــونِ چـرب و نرم ایـــن دلــــو رامـــــش می کنه
واســـه راضـــــی کردنــــش کلـــــــی تقلا می کنه

آره جادوگـــره عشــــق؛ با اون عصــــای جادویی ش
همـــه چی رو واســـه دل خوشگــــل و زیبا می کنه

خــلاصـــــــــه کــلــی به این در و به اون در می زنه
خودشـــو بالاخـــــره تو ایــــن خونـــه جــــا می کنه

همه چی عوض می شه؛ دنیا چقدر قشنگ می شه
توی این کلبه ببیــن که عشـــق چه غوغـــا می کنه

دل یواش یواش به این عاشقــــی عـــــادت می کنه
همه ی دنیاشــــــــو با عاشقــــی معنـــــا می کنه

دیگه حالا عشـــق واسه دل خودشــو لوس می کنه
پیــــــشِ التمـــــــاسِ دل شــایـــد و امــــا می کنه

دلـــو آزارش می ده؛ شکنجــــــه ها شروع می شه
وای که عشـــق با دلِ عاشقـــــا چه بــد تا می کنه

آره فیلـــمِ عشــــق اینه؛ خیلــــــی قشنگــه اولش
ولـــی تــو سکــــانس آخــــر تو رو رســـوا می کنه

آره عشـــق اینجوریه؛ همـــــدم و مونست می شه
آخـــــرش که می رســـه آدمــــــو تنهـــــا می کنه




مرتضی عزیزی - 19 دی 91


*****

فایل صوتی با دکلمه ی خودم:

https://soundcloud.com/amour_morteza/morteza-azizi-poem-002

http://www.themusichutch.com/listen.php?songid=118935


*****
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترانه

روزهای غمزده

روزی دگر گذشت... نه ! حسرت نمی خورم!
این روزهــــای غمـــــزده بـگـــــذار بگــــــذرند...

مرتضی عزیزی
آذر 92

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

مرد کوچه

شعر تو را دوست دارم
هر چند بگویند بی وزن است
هر چند بگویند بی قافیه !
وزن شعر تو اندیشه ی نهفته در آن است
و قافیه ی شعر تو تکرار احساس...



مرتضی عزیزی
آذر 92

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

سیاهی گیسوانت

لبخند بزن
که درخششِ دندان های ستاره گونه ات
به سیاهی شبِ گیسوانت
زیبا می نشیند




مرتضی عزیزی - 19 دی 91

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

دلخسته از فاصله...

وقتی تو نیستی من بی حوصله می شم
دلخســته از تعـلــیــق، از فاصله می شم
وقتــی تو نیستـــــی از روزا چـــه بیـــزارم
شب هــا چه دلتنگـــــم؛ تا صبح بیــــدارم

وقتی تو نیســتـــی با رویـا هـــم آغــوشم
انگـــار لباســی از جنــــس تو می پوشــم
کم کم تمـــــوم می شم؛ کم کم یه دیوونه
این رو به غیـــر از من هیچکـــی نمی دونه

وقتی تو نیستـــی هـــر لحظه م پر از درده
هــی با خودم می گم: دنیـــــــا چه نامرده
چشمام همش خیسه؛ از زندگـــی سیرم
بی تو یه روزی مـــن از غصـــــه می میــرم...




مرتضی عزیزی - 18 دی 91


*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: ترانه

جماعت هار

جهنمی شده برپا ز کینه در دلتان
و خشمناک بمانید
ای جماعت هار !
بلاهتی که در آنید را ادامه دهید
ولی همیشه بدانید
ای سیه رویان!
که سخت جان و مقاوم شده ست ملت سبز
و زهر نیش شما را به سخره می گیرد...


مرتضی عزیزی
پاییز 92
****
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نیمایی

بوی مهر

بوی مهر آمد و یادِ تو و عشقی جانسوز
عشق پاکی که به پاییز گره خورده هنوز...




مرتضی عزیزی
اول مهر 92

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

حرف های پر از درد من...

عزا و ماتـــم شــــان را کران نمی آید
بجز صدایِ خَشِ روضه خوان نمی آید

بسی به حــال عرب ها گریستند، ولی
به حال میهنِ خود اشک شان نمی آید

حدیثِ خُفتن شان در گمان نمی گنجد
و شرحِ غفلــــت شان بر زبان نمی آید

شبی کتاب به سر تا به صبح نالیدند
به قلب شان اثرش را نشان نمی آید

پُر است میهن مان از فساد و فقر و ستم
ولی دریــغ... صــدا از کســـان نمـــی آید

نشسته اند و نگه می کنند و می گویند:
"چه حکمتی ست امام زمان نمی آید؟"

چه شد که خانه تهی ماند از شجاع دلان
کـه رستمـــی دگر از سیستـــان نمی آید

هلا اگر به خـــود آییم، از عـــرب تـــازی
و از دیــار مغــــول ایلـــخـــــان نمی آید

به حرف های پُر از دردِ من تو خُرده مگیر
تویـــی که دردت از این داستان نمی آید...


مرتضی عزیزی


****

با احترام فراوان به شخص شخیص حسین بن علی
و یارانش که ایستاده مردن را ترجیح دادند.
این شعر ***فقط*** خطاب به کسانی است که از محرم
تنها به عزاداری اش دلخوش اند و از حسین فقط به
سِین سِین سِینِ اش تا ریتم شان بهم نخورد...

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

انتظار بازگشت چلچله

و گاه در انتظار باید بود
انتظارِ بازگشت چلچله ای
تا با گرمای آوازش
امید را باز توان ساخت...




مرتضی عزیزی - 11 دی 91

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید کوتاه

بی تو هوای خیابان

بی تو هوای خیابان سرد است
و هوای دل سردتر
افکار منجمد شده
و پنجره ی خیال
مه گرفته از هر دو سو
آنسان که نه مرا توان پاک کردنش است
و نه دستی از آن سوی شیشه
به یاری ام می شتابد...




مرتضی عزیزی – 6 دی 91

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

شب نشینی اندوه

هوا دوباره پُر از اشک و شب چه طولانی
به شب نشینی اندوه وغم نباید رفت
که سخت می گذرد در شبی زمستانی...




مرتضی عزیزی - 6 دی 91


*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سه گانی

باز آ...

بی تو منم و ظلمت و هی آه کشیدن
اوهام و خیالات از این پنجــــــره دیدن

باز آ و مــــرا با خودت آمیختــــن آموز
وز این قفــس غمـــزده بگریختن آموز




مرتضی عزیزی - 25 آذر 91

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: مثنوی

یلدا

وای که یلدا رسید... دی هـــم ازو زاده شد
کاسه درین شب ببین پُر می و پُر باده شد

از دل تو دور باد هر چه غم و هر چه درد
کز دل پر مهـــــر تو , روح تـــــو آزاده شد

کم به خودت می رسی، مثل تو من نیز هم
در شب تارم اسیــــــر؛ غم که چو قلاده شد

در شب یلـــدا بیا تیــــــــــغ بر این غم زنیم
باید از این غم گریخت، دور از این جاده شد

در خــــــــم گیســـوی این شـــــام دراز و وزین
سخت ترین سخت ها سهل شد و ساده شد

دست به یلدا دهیم؛ باید از این فصل هم
رد شد و در فصل نو محکم و آماده شد...



مرتضی عزیزی - 30 آذر 91

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

بعد از تو...

بعد از تو گلها را ذوق شکفتن نیست
آوازِ مرغان را میــلِ شنـفـتــن نیست

بعد از تو قلبِ من بی وقفه می سوزد
دردم زیاد، اما، یارای گفتـــن نیست...




مرتضی عزیزی – 27 آذر 91

*****

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

معرکه ی عاشقی

زخـــم مــزن بـر دلــــم ، مرهــــــم اگــــر نیستی
نســخــــــــه مـــده آگـــــه از دردم اگــــر نیستی

نزدِ حـــریــــمِ دلـــــم حــرمـــــتِ عشـــقــــم بدار
پـای مــنــه در حــــــرم، مــحـــــرم اگــــر نیستی

بس که جفا دیده ام سخت شدم سخت سخت...
زود حــــذر کـــن ز مــــن، محکــــم اگــــر نیستی

معرکــــه ی عاشقــی صحنــه ی خون بازی است
دور شــــو از کــــــارزار، رســتـــــــم اگــــر نیستی

گر که تو لیــلا نــئــی ، طالـــبِ مجـنـــون مشــــو
در پـــیِ حــــــــوا مــبـــــــاش ، آدم اگــــر نیستی




مرتضی عزیزی - 28 آذر 91


سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

بمان...

و گاه می گویم برو
و این یعنی بیا...
و گاه می گویم ترکم کن
و این یعنی بمان...
بمان که تو خلوت تنهایی ام را بر هم نمی زنی

از وقتی که من در تو آمیختم
تو من شدی
من تو شدم
پس چگونه من و تو «ما» می شود؟
نه... نه...
من و تو یا «من» می شود
و یا «تو»

بمان که نه تو تنهایی ام را برهم می زنی
و نه من بی تو تنها خواهم بود...
تنهایی با تو را دوست دارم...





مرتضی عزیزی - 8 شهریور 91
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

Joyeux Anniversaire...

ما که از کوی تو
به سنگِ قهرت رانده شدیم
لیک در آن کوی
که بی شک این روزها آذین بندِ شادی خواهد شد
چراغی نیز به نیابت از ما روشن کن
تا گواهی دهد
خجستگی قدوم تو را
و نمودارِ آرزوی دلی باشد
برای شاد بودنت
با هر همدمی که در مسیر زندگی
خوشوقت ترت کند
در هر اقلیمی که از چشمه ی رامِش
سیراب ترت سازد
فرخنده باد طلوعِ آفتابِ آغازِ تو...




http:///images/6whs3r0qkonzrhlfmlih.swf



چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر


ظلم ستیزی

اگر خون زندانی بی گناهی را                                  
بر کف سلول انفرادی اش دیدی                           
و بی کوچکترین اعتراضی از کنارش گذشتی؛       
با من نه از محرم و حسین سخن بگو،                  
نه از شجاعت و ظلم ستیزی او...                           

جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: نثر

و چه سخت است عاشقی...


این چه سری ست؟ ای نــرفتــه زِ یـــاد
ای ز عشــقـــت تمــــامِ مــــن بــر بـــاد
مـن به لبخند هـــای تـــو دلـــخــــــوش
تــو   ز  لبخــنـــــد هــــای او دلــشـــاد...

این چـــه سری ست؟ دختـــر چو پری
ای تــــو استــــاد ناز و عشـــوه گـــری
خیـــره ام مـــن به هـــر کجـا که تویی
تو به آنجــــا که اوســـت می نگــــری...

این چه سری ست؟ ای چکــاوک من
ای شــده حســـرتـــم تـــــــو را دیدن
همه امید مـن تـــو هستـــــی و لیک
همه امید تـــوســــــت کوچیــــــــدن...



مرتضی عزیزی
16 آبان 91

پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: چهارپاره

Where there's a will, there's a wall

چشم من خوب ببین؛ تا کجــا دیـــوارست
تا ابد دلتنگی ست؛ تا ابـــد تکــــــرارست
پشت این سدِ بلند؛ من ام و سایه ی من
من ام و تنهایی؛ قحـــطــی تیمــــــارست

چشم من خوب ببین؛ روزگاری ست غریب
یکـدلــــی بی معنــا؛ دوستـــی آزارســـت
گویِ آبی شده چون قصــری از زر که درآن
سکه ارباب ولـــی؛ عشق خدمتکارســـت

چشم من خوب ببین؛ صحبتی از دل نیست
عشــــق ممنــــوع ترین واژه در گفتـــارست
سخــــن از پـــول و طـــلا؛ آخــرین نــرخِ دلار
حرفِ متـــراژ زمین؛ سخـــن از بازارســـــت

چشم من خوب ببین؛ توی این شهــر اگر
کسی عاشق باشد، همه جا سربارست
دل و یک معشوقــــه؟ دوری از لُعبتکــان؟
همه می پندارند: بی گمـــان بیمــارست

چشم من خــوب ببیــن؛ مردمــان بی روح اند
یک نفر مســــت شـــده؛ یک نفر بیکارســــت
این یکی شیفـــتـــه ی دودِ قلیــــان شــده و
آن یـکی دلخوشی اش ، چند نخ سیگارست

چشم من خوب ببین، او که خود را بفروخت
یکــی از فقر و یکی از هـــوس سرشارست
توی این شهرِ شلوغ، هـر چه بر گوش رسد
مثــل آواز کلاغ ، زشــت و ناهنــــجـــارست

چشم من خوب ببین؛ دیگر اینجا تنگ است
نه نشانی از عشـــق ؛ نه اثــر از یارســــت
نفسم می گیـــرد؛ حجــم این همهمــه ها
بر گــلــو چـــون بغــض و بر ســرم آوارست

چشم من خوب ببین؛ دلخوشی ها چه کم اند
نامـــه ی رنـــج ولــی، مثــل یک طومـــارســت
روح من خســتــه از این بــی جهــت بــودن ها
وای... از این همــه رنــگ، دل من بیــزارســـت

چشم من خوب ببین؛ قصـــه ی عشـــــقِ مـــرا:
از دل مـــن اصـــــرار، از فلـــک انــکــــــــارســـت
عشق را می خواهم؛ ولی افسوس؛ چه سود؟
بخت من در خوابــســـت؛ تا خـــدا بیــدارســـت...



مرتضی عزیزی
9 آبان 91

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

باریدن های پاییزی...

باریدن های بهاری...
باریدن های پاییزی...
صدای باران...
و باز بارشِ این دو همراه دیرین
که چهارفصل است و بی صدا...
بهار را به پاییز پیوند می دهد
و پاییز را به بهار...
گهگاه شاید آلایشی در این سکوت
به آسمان غُرنبه ی ضجه ای...
به آتش افروزه ی آذرخشی...
آری
ابرهایی مدام باردار...
شب ها فارغ شدن 
و روزها باز آبستنِ غم گشتن...
و زایش های پیوسته و دردآمیزِ اشک
نوزادانی شوربخت
ناآشنا با پایان...
که هر شب به دنیا می آیند
و زود می میرند...
و این چرخه ادامه دارد
تا روزی که این دو مادر
حجاب خود را برای همیشه بر سر کنند
و آن روز شاید رنگ آرامش دیدنی باشد
آرامشی دیرپا...



مرتضی عزیزی
5 آبان 91
شباهنگامی بارانی...

جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید

مشاعره - عشق

چون قلــم انــــدر نوشتــن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت...



مشاعره ای کوتاه بین من و پسرخاله ی خوبم "داماد" عزیز
که به نظرم شایسته آمد در پستی منتشرش کنم:


×××××××××××××××××(‌ داماد )××××××××××××××××××

گر بگویم نکته ها از عشق ، بس بیهوده است
تو ره خود میروی؛ گویی که این آلوده است

با وجود حرفْ نشنیدن ز سوی تو عزیز
مطلبی سربسته گویم که نباشد زان گریز

لحظه ای درخود شو و فارغ شو ازغوغا و شر
عشق را معنا بود جز کاهش رنج بشر ؟

مست گردی ، گر بگردی آشنا با عشق، تو
سخت سازی ، گر بسازی این بنا با عشق،تو

عاشقی گر تو ، کجا پس کوشش بی ادعا
عشق را معنا کنم من، مهر بی چون وچرا

از انرژی رفت قانونی که دنیا را گرفت
نه وجود و نه عدم، حالت به حالت پا گرفت

عشق هم اینگونه باشد همچو قانون بقاء
دم به دم می آیدو گاهی شود همچون شقاء

لاجرم هرگونه گردد عشق، جز پرواز نیست
ماجرا وشرح و وصف عشق،جز یک راز نیست

شک نکن در راز مانا ، چون که حتما حکمتی ست
عاشقی کن لحظه لحظه،عاشقی،خود رحمتی ست


×××××××××××××××××(‌ مرتضی عزیزی )××××××××××××××××××

نکته ها از عشق گفتن هیچگه بیهوده نیست
من ره خود می روم؛ چون نکته هایت نکته نیست

من شنیدم حرف، گر سربسته ور سرباز بود
لیک چون دستت نباشد بر سر آتش چه سود؟

در کنار یار خود هر لحظه ات باشد بهشت
دوزخ هجران کجا دیدی تو ای زیبا سرشت؟

گر که من هم پا به پایش راه می رفتم به باغ
گر که بودم دست در دستش؛ جدا از هر فراق

بر نُت "فا"ی حیاتم چون تو گر یک صاد بود
گر که من هم چون تو نام دومم داماد بود

گر کلامم را به گوش یار می گفتم چو تو
گر که با او می گرفتم در مناظر صد فوتو

گر که هجرانم چو تو یک هفته یا ده روز بود
گر که صحبت های من هم با کسی مرموز بود

گر نگاهم با نگاهش عشقبازی می نمود
گر که بخت من برایم شعر وصلی می سرود

چون تو من مثبت گرا و شاد و خندان می شدم
دم به دم با یار خود راهی گیلان می شدم

وین دایر می خواندم و ناپلئون هیل نیز هم
از بقا می گفتم و از آنتونی رابینز هم

لیک جز افسوس بر لبها ندارم هیچ من
همنشین دائم غم های پیچاپیچ من

عشق را گر کاهشِ رنجِ بشر نامیده ای
بی شک از فرهاد و مجنون قصه ای نشنیده ای

رنج ها بردند این عشاق تا عمقِ وجود
رنج شان خود عشق بود و عشق بود و عشق بود

رنج دیرین ست عشق و رنج شیرین ست عشق
در به روی راحت و آسودگی ها بست عشق

گر که کاهش بود در رنجوریِ عاشق چرا
هفت وادی دارد او و هر یکی رنجی جدا؟

عشق من هم مهر بی چون و چرا بود و تمیز
پس چرا و چون نباید گفت با من ای عزیز

عشق را یک راز خواندی آفرین ها بر تو باد
عشق را پرواز خواندی آفرین ها بر تو باد

عاشقی هایت مدام و خنده هایت بادوام
نام "مانا" بر دل تو جاودان و مستدام


×××××××××××××××××(‌ داماد )××××××××××××××××××


روزگاری،حال و روزم حال و روزی چون تو بود
روزها می رفت و دنیا سرد و میرا می نمود

عشق را بر چهار مبنا می شمردم همچنان
صبر و ایمان و امید و پاکدامانی در آن

ناگهان با تابش نوری درون قلب وجان
گشت واقع ،لطف آن پروردگار مهربان

تکیه زن بر چهار اصل عشق و خاطر خوش بدار
عشق را با جان و دل بر زندگانی کن نثار

زندگی همچون فصول سال، هان در گردش است
حکمت ار حاکم نباشد ،زندگانی چِندش است


×××××××××××××××××(‌ جناب یگانه )××××××××××××××××××



هرکجاشعری ببینم چون زعشق آیدبرون
خودبدونِ دعوتی مهمان کنم آیم درون

من ازاین تفسیر ِخودشوری دگر دارم به سر
چونکه ازاین عشق بسیاری کشیدم دردِ سر

عاشقی دیگرنمی ارزد دراین اوضاع ِ سخت
شعر ِخوبی گفته این داماد امّا دیر وقت

درگرانی سخت باید کارکردو کار کرد
یا که عاشق شد دلی را بیخودی بیمارکرد

عاشقی با جیب ِخالی روزگاری خوب بود
آن زمان معشوق در عشقش کمی محجوب بود

این زمان گر پول باشد عاشق ِرویت شوند
کورهم باشی به دنبالت حریصان می دوند

گرکچل باشی ولی درجیب پولت بیش باد
عاشقت گردند صورت هم اگر پُر ریش باد

ای بنازم پول را درمانِ هر دردست او
قد اگرچنداینچ عیبی نیست چون مردست او

شعر ِمن چون مرتضی از عشق میگوید ولی
او غزالش مانده در دریای شور ِ انزلی

این پسر خاله گمانم همسری دارد چو گُل
ازهمین رو شعر میگوید کنار ِسی سه پُل

چونکه او راضی است از همسر چنین شعری سرود
صد هزاران بار دامادو عروسش را درود



( با سپاس فراوان از جناب یگانه - دوست و استاد عزیزم - به خاطر تکمیل این مشاعره )



جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()

شاید حکمتی ست...

برگ های خزان...
قرار بود اندوهم را به آنها بسپارم
اما دریغ...
گویا برگ ها
به خزانه ی تنها دلخوشی من
دست یافته اند...

مرتضی عزیزی - 6 مهر 90

 

هـــرگز او را بــاز نتــــوان دیـــد، شاید حکمتی ست
مــحـــو شــد آن مایه ى امیــد، شاید حکمتی ست

ابــتــــدا و انتهــــایــش مــیــــوه ی ممنـــوعــــه بود
باید ایـــن تقـــدیر را فهــمیـــد، شایـد حکمتی ست

زیــنــتِ بســتــــــانِ دل بود آن گــــلِ زیبــــا، دریـــغ
دیگــری یکــــبــاره او را چیــــد، شاید حکمتی ست

ســــاز ناکــوک دلــــــم موسیقــی غـــــم را نواخت
او غــمِ این ســاز را نشـنیــــد، شاید حکمتی ست

ساغـــرم پُر گشـــت از صهـــبـــای او، امـــا رقیـــب
جام را تا آخـــرش نوشــیــــــد، شاید حکمتی ست

امتـــــدادِ عشــق بیهـــوده ســت، عقلــم بی امان
می کنــد قلــبِ مرا تهــدید، شایــــد حکمتی ست

از یقین چون در هــراس اســت این دلِ بیچـــاره ام
گشته او بازیچــــه ی تردیــد، شایــد حکمتی ست

تا کجـــا باید به "حکمـت" قلب را دلــخــوش نمـود؟
روی سر این شیـره را مالید:  شاید حکمتی ست؟

خسته شد روحم از این سیلابِ حکمتهــا، خــــــدا
کاش می شد تا ابد خوابید، شاید حکمتی ست...

مرتضی عزیزی - 1 مهر 91




تقدیم به دوستان خوبم:

http://www.persiancards.com/images/ecard/70.swf

یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل و سپید

بی تو سوختن...

این قلب را از عشــقِ تــو سرشــار خواهم کرد
در راهِ عشقـــت خویــش را ایــثـــار خواهم کرد

یـک بار اگــر حرفـــی سِــوای عشـق گفتم من
تا زنــده ام ایــن حــرف را انـکــــــار خواهم کرد

تـا لایــقِ دیــــــدارِ رخــســــــارِ تــو گـــردم بــاز
آیـیـنــــــه ام را پــــاک از زنــگــــــار خواهم کرد

من دیدگانـــت را نگــــه کردم، ولـــی کـــم بود
گـــر باز فرصــت شد نگه بسیـــــار خواهم کرد

حتی اگر صـــد ســـال باشــــد عمرِ من، آن را
تعویــض با یـک لحظــه از دیــــــدار خواهم کرد

گفتم به دنیا::«عاشقش هستم»؛ جوابـم داد:
«از خوابِ شیرین من تو را بیدار خواهـــم کرد»

دنیا اگر بر عشقِ من شوریده، باکـــی نیسـت
من یـــک تنـــه با لشگـــرش پیکـار خواهم کرد

گفتنــد و گفتــی اختیارست این جـهــــان، اما
چون عشق آمد، حملِ بر اجبــــــار خواهم کرد

هر چند «دلتــــنــگِ تــواَم» را گفتـه ام صد بار
من باز هـــم این جملـــــه را تکـرار خواهم کرد

امــــا اگـــــر بـــا دیدنـــــــم آزار مـــی بینــــی
دل را به «بی تو سوخـتـــن» وادار خواهم کرد

ناچیــز بود از دیدنــت سهمـم ، ملالی نیست
من قلـب را دلخوش به این مقـدار خواهم کرد

مثــلِ اسیــری مانــده در سلـــولِ تنهــــایــی
مــن دردِ دل با سقـــف و با دیـوار خواهم کرد

گر حالِ من اینگونه خواهی مـی پذیرم ، لیک
نفریــن بر ایــن تقدیـــرِ لاکــردار خواهم کرد...




مرتضی عزیزی 
غروب جمعه 17 شهریور 91

جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: غزل

مایۀ دلخوشی آنجاست که دلدار آنجاست...

بودنِ تو را لمس می کنم...
به وسعتِ این شهر
که هنوز اشتراک من و توست...
در هوایش تو را نفس می کشم
در چهره ی رهگذرانش تو را می جویم
و در سکوت شبانه اش
با تو نجوا می کنم...

نه... نه...
شمارشِ لحظه ها را نمی خواهم
که تک تکِ آن ها
تو را از من می ربایند
و هدایتت می کنند
به سرزمینی دوردست
که در وسعت بی انتهایش
و زیرِ تک برگِ بیرقِ سرخ فامش
ناباورانه باید باورید
اشتراک تو را
با او...

آی زمان...
شاهد باش که ثانیه هایت
مرا بی وجود او
چگونه بی هیچ مرحمتی
زخم می زنند و
بی هیچ شفقتی
عِقاب می کنند...


مرتضی عزیزی – 15 شهریور 91

پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط مرتضى عزیزی نظرات ()
تگ ها: سپید